حملات هوایی پاکستان بر افغانستان، بهتدریج از یک رویداد استثنایی به امری عادی و تکرارشونده تبدیل شده است. با هر حملهای، شماری از افراد قربانی و خانههایی ویران میشوند. طالبان هم فقط اخطار و وعده پاسخ میدهند؛ اما در عمل، واکنش این گروه در سطحی نیست که بتواند «بازدارندهگی» ایجاد کند. این انفعال، یا دستکم واکنش نهچندان جدی طالبان در برابر حملات مکرر پاکستان، خود به اندازه اصل حملات قابلتامل است. پرسش اساسی این نیست که پاکستان چرا حمله میکند؛ پرسش این است که چرا طالبان با وجود ادعای کنترل کامل بر افغانستان، در برابر تکرار این حملات، واکنش محدود و محتاطانه نشان میدهند؟
بلی، طالبان نیروی نظامی قابلتوجهی دارند و کنترل سرزمینی را هم تا حدودی حفظ کردهاند؛ اما این با داشتن توان بازدارندهگی در برابر یک کشور دارای نیروی هوایی قوی فرق میکند. طالبان میتوانند در مرزها درگیری ایجاد کنند، عملیات زمینی انجام دهند، نیروهای انتحاری را وارد عرصه کنند و حتا در مواردی هم ادعای واردکردن تلفات به طرف مقابل را مطرح کنند؛ اما پاسخ زمینی به حمله هوایی، معادل ایجاد بازدارندهگی هوایی نیست.
از همینجا فاصله میان ادعای برخورداری از قدرت و ظرفیت واقعی طالبان آشکار میشود. بنابراین، مساله این نیست که طالبان توان جنگیدن دارند یا نه؛ مساله این است که آیا بهعنوان حاکمان افغانستان، توان و اراده تحمیل هزینهای را دارند که پاکستان را از تکرار حملات بازدارد. فاصله میان «توان جنگیدن» و «توان بازدارندهگی» همان نقطهای است که موقعیت امروز طالبان را با گذشتهشان متفاوت میکند.
البته مساله فقط ضعف نظامی نیست. مشکل بزرگتر طالبان، فقدان یک پشتوانه اجتماعی و سیاسی فراگیر است. طالبان نمیتوانند با اطمینان فرض کنند که هر حمله پاکستان، از نگاه همه افغانها حمله به «افغانستان» تلقی میشود؛ چراکه این گروه نتوانسته یا هم نخواسته است خودش را بهعنوان «نماینده مشروع» کلیت جامعه تثبیت کند. این سبب شده که بسیاری در برابر حملههای پاکستان سکوت یا هم ابراز خوشبینی کنند. بدون تردید، کسانی هم مخالفت میکنند، ولی این مخالفت لزوماً بهمعنای حمایت از موضع طالبان در برابر اسلامآباد نیست. البته طالبان سعی کردهاند با بهرهبرداری از حملههای پاکستان، خود را قهرمان دفاع از «تمامیت ارضی» و قربانی «تجاوز خارجی» جا بزنند و بخشی از جامعه را حول مساله «حاکمیت ملی» بسیج کنند، اما باز هم تیرشان به سنگ خورده و چندان موفق نبودهاند. ظاهراً اکنون دریافتهاند که هر ضربه وارده از سوی پاکستان، تبدیل به «سرمایه سیاسی» برایشان نمیشود.
لایه سوم تنهایی و انزوای طالبان در سطح بینالمللی است. تا کنون هیچ کشوری، بهجز هند، حملههای مکرر و مرگبار پاکستان بر افغانستان را محکوم نکرده است. حتا سازمان ملل متحد هم مُهر سکوت بر لب زده است. البته که درباره تلفات غیرنظامیان ابراز نگرانی کرده است، اما میان نگرانی از تلفات غیرنظامیان یا مخالفت با تشدید درگیری و ایستادن در کنار طالبان فاصله بسیار زیادی وجود دارد. حتا اگر هند بهدلیل دشمنی با پاکستان، حملات اسلامآباد را محکوم کند، این امر را نمیتوان بهصورت خودکار حمایت از طالبان دانست. بنابراین، طالبان نمیتوانند هر انتقاد از پاکستان را بهعنوان پیروزی دیپلماتیک خود حساب کنند.
مساله اصلی این است که طالبان تا امروز نتوانستهاند یک جبهه دیپلماتیک موثر و گسترده منطقهای در برابر پاکستان ایجاد کنند؛ جبههای که بتواند اسلامآباد را با هزینه سیاسی جدی مواجه سازد. چرا چنین است؟ بخشی از پاسخ را باید در سیاست داخلی طالبان جستوجو کرد. طالبان از جامعه جهانی میخواهند رژیمشان را بهرسمیت بشناسد و همینطور، مانع حمله پاکستان بر افغانستان شود، اما همزمان در برابر بسیاری از خواستههای اصلی جامعه جهانی، از جمله تشکیل دولت فراگیر، رعایت حقوق اساسی زنان و رفع محدودیتهای گسترده اجتماعی ذرهای انعطاف نشان نمیدهند.
با این حساب، میتوان گفت دولتی که در داخل، دایره مشارکت سیاسی را محدود میکند و در خارج هم با بخش بزرگی از مطالبات جامعه جهانی ضدیت جدی دارد، در هنگام رویارویی با یک قدرت خارجی، از ظرفیت کمتری برای ساختن یک ایتلاف سیاسی گسترده برخوردار خواهد بود.
این همان جایی است که تنهایی و انزوای طالبان، معنای واقعی پیدا میکند. انزوای طالبان فقط این نیست که چند کشور با این گروه رابطه دیپلماتیک کامل ندارند. انزوا زمانی عمیق میشود که یک حکومت در داخل نتواند همه گروههای سیاسی ـ اجتماعی را با خود همراه کند، در منطقه نتواند برای خود شبکهای پایدار از شرکا ایجاد کند، در سطح بینالمللی نتواند از یک اجماع موثر برخوردار شود و در میدان نظامی نیز نتواند در برابر فشار یک همسایه، بازدارندهگی متناسب بیافریند.
مگر بیش از این چه باید اتفاق بیفتد تا طالبان به خود آیند؟ وقتی یک همسایه میتواند بارها حریم افغانستان را هدف قرار دهد؛ وقتی طالبان در برابر این همسایه، ناگزیر از محدودکردن واکنش خود هستند؛ وقتی در داخل جامعه، اجماع فراگیری در محکومیت حملات پاکستان وجود ندارد؛ وقتی حتا واکنشهای ضدطالبانی در بین اکثریت شهروندان در برابر حملات پاکستان دیده میشود؛ و وقتی در سطح بینالمللی نیز واکنشهای موجود عمدتاً در حد نگرانی از تلفات غیرنظامیان، دعوت به خویشتنداری و تلاش برای کاهش تنش مطرح میشود، دیگر چه نشانهای روشنتر از این برای درک عمق انزوا لازم است؟






