رد بردهداری در سطح تیوریک، میتواند در کلمات ساده و فریبنده به نظر برسد، اما معنای واقعی آن در دنیای معاصر تنها به زنجیر کشیدهشدن جسمی یا قیادت روانی یک فرد به یک ارباب یا صاحب کار محدود نمیشود، بلکه در شکل محروم بودن از حقوق شهروندی، حق شکایت، حق گشتوگذار آزادانه میتواند نمود پیدا کند. «برده» کسی نیست که تنها از حقوق طبیعی خود محروم است، بلکه فردی است که به اشکال پیچیده و سیستماتیک، بهصورت قانونی از اراده، کرامت انسانی و امکان انتخاب آزادانه در زندهگی خود منع شده است. بنابراین، تفاوت یک انسان برده و آزاد این است که یک انسان آزاد قادر است در دنیای اجتماعی و سیاسی خود مشارکت کند، از حقوق شهروندی برخوردار باشد و توانایی تصمیمگیری در مورد زندهگی خود را داشته باشد، و بردهها فاقد این ویژهگیهایند. با این قیاس است که میتوان حیثیت انسانی مهاجران افغانستانی در ایران را محک زد.
برای همین، با شرایط عملیای که جمهوری اسلامی برای مهاجران افغانستانی پیش آورده است، صفت «انسان آزاد» نمیتواند برای آنها صدق کند؛ نظام سیاسی – حقوقی مسلط کنونی در ایران، از مهاجران افغانستانی عملاً و تحمیلاً برده ساخته است. تلقی این نظام از مهاجران افغانستانی، تلقی بردهانگارانه است. در اینجا هدف نویسنده، نفرتپراکنی یا نفاق میان دو مردم به هیچ وجه نیست. هدف ناسپاسی یا نادیده گرفتن مهماننوازی ایرانیها نیز نیست؛ به عقیده ما حتا اگر از سطح یک تعارف ایرانی هم که بالاتر برویم و آن را در سطح «حق مهماننوازی» کانتی (Kant, Perpetual Peace ۱۰۷–۱۰۸) تفسیر کنیم نیز به نظر میرسد چیزی حاصل نمیشود: حق مهماننوازی یعنی چه؟ مهاجران افغانستانی بیشتر از هر ایرانیای در انواع کارهای شاقه زحمت میکشند و از روی ناچاری کشور زادگاهشان را ترک و در ایران میخواهند پناه بگیرند و زندهگی کنند. اول اینکه آنها خودشان را مهمان نمیخوانند. دوم اینکه وضعیت رقّتبار آنها به هیچ وجه به مهمان برابر نمیآید. سوم اینکه این مهمان دانستن در واقع لاپوشانی خطرناک برای بهرسمیت نشناختن وجود آنها بهعنوان مهاجر در ایران و به قصد انکار حقوق بشری مهاجرتی آنها و تلویحاً بهمعنای صدور حکم ترک ایران در زودترین فرصت است! یعنی اینکه بافرهنگترین ایرانی اگر خیلی لطف کند، مهاجران افغانستانی نزد او فقط در حد لفظ مهمان هستند. بهعبارت دیگر، آنها با زبان واضح میگویند که شما مهمانید، موقت اینجایید، این کشور خانه شما نمیشود و برگردید. اینکه ایران کشور زادگاه آنها نیست، قبول اما مهاجرت نیز در استانداردهای روز، یک حق است؛ دیگر اینکه مهاجرت، کسی را از حقوق بشری و حیثیت انسانی او خلع نمیکند. مهاجرت، انتخاب یگانهای بوده که پیش روی مهاجران قرار گرفته و بر آنها تحمیل شده است. اگر واقعاً قصد این نیست که این موقتیّت بیرحم نهفته در مفهوم «مهمان» پیوسته در گوش یک مشت مهاجر بیپناه فرو شود، لازم نیست به آنها مهمان گفته شود اصلاً، همینکه آنها بهعنوان انسانهای مهاجر شناخته شوند و به حقوق مهاجران اعتراف و پایبندی صورت بگیرد و مهاجرت در کل یا فقط در مورد افغانستانیها بهمعنای خلع انسانیت دانسته نشود، کافی است. چون تلقیای که حق شهروندی قایل نیست، حق مهاجرت قایل نیست، حق مشارکت سیاسی قایل نیست و حق زیست به شیوه یک انسان آزاد و عادی را قایل نیست، قطعاً دید بردهانگارانه است. این یک ناکامی یا کوتاهی در اجرای قانون نیست، بل تصریح خود قانون است؛ جمهوری اسلامی حتا به این موافقه در حد یک توافق هم تن نمیدهد که در قانون خود تصریح کرده باشد که «انسانها آزاد و برابرند»، مهاجران افغانستانی هم انسانند و بنابراین با مردم ایرانی برابرند.
به بحث ارسطو در مورد انسان برده اشاره شد، چون این بردهای که ارسطو از آن حرف میزند، در واقع ترجمه کلاسیک مفهوم انسان بدون حق، محروم از حق، کمتر محق و انسان بیدولت (stateless) آرنت، انسان برهنه (bare life) آگامبن، انسان دیگری (the other)، انسان مستثنا (the exception) و انسان حاشیهای سعید و فوکو در دوران مدرن است. با تفاوتهای زمینهای البته، انسان مهاجر یا تفالههای زمین (the scum of the earth) هانا آرنت که در مورد یهودیان مهاجر و فراری از دست نازیسم در اواخر قرن بیستم به کار رفته را نیز شاید بتوان ترجمه مدرن همان تعبیر ارسطو در مورد انسان ناآزاد دانست. این تعابیر تماماً بار حقوقی ندارند و بسیاریشان بیشتر بار سیاسی – فلسفی دارند و در موازی به همین مساله، دارای معانی و مفاهیم متفاوت در تناسب زمینههای متفاوتشان هستند، اما در یک چیز مشابهاند: هر انسان یا گروه مردمی یا اجتماعیای که مصداق یکی یا همه این مفاهیم میشوند، به لحاظ حقوقی، حقوق بشریشان به نحوی پایمال و این امر البته رسمیت و مقبولیت پیدا میکند و عادی میشود و وجود آنها حیثیت انسان مادون بقیه را پیدا میکند و پندار انسانی کمترانسان در مورد اینها شکل میگیرد. این حیثیت انسانی شکستهشده این افراد یا گروههای انسانی، به طرف قضیه، یعنی مثلاً دولتها یا جوامع یا سازمانها و نهادها اجازه میدهد که توهین و تحقیر در حق اینها به چیز عادی تبدیل شود. این حیثیت فروانسانی توجیهی برای هرگونه برخورد نابرابر و در بسیاری موارد توهینآمیز با اینها میشود. حاصلش چیزی میشود که مهاجران افغانستانی در ایران تحت سلطه جمهوری اسلامی تجربه میکنند.
من برای تایید این مساله از یکی از مهاجران که خود دانشجوی لیسانس بود و بهخاطر شرایط نامساعد، قانوناً به ایران مهاجرت کرده بود، یک مصاحبه انجام دادم و او در واقع از تجربه مستقیم خود حرف میزد. بخشهایی از این مصاحبه را مرور میکنیم. چیزی که باعث شد مرا وا بدارد که این مصاحبه را ضبط کنم و بخشهایی از آن را اینجا بیاورم هم این بود که او خودش در واقع نمیتوانست تجربیاتش را بازگو کند. او میگفت: «چون همین لحظه هم اگر بخواهم در فیسبوک یا کدام جای دیگر چیزی نوشته کنم، دست مامورین اینها اگر بیفتم، برایم کلان پرونده درست میشود. چند سالی شاید بروم کنجِ زندان اینها آب خنک بخورم.» من بیآنکه در اینجا وسط حرفهای او بپرم و بخواهم تفسیر کنم، فکر کنم بهترین کار این است که بخشهایی از مصاحبه او را به شکل مستقیم نقل قول کنم: «من در این سه سال حتا یکبار یک جرم کوچک هم انجام ندادهام، اما وقتی از من برگه سرشماری طلبید و من برایش دادم، گفت که این قبول نیست. گفتم چرا؟ خودتان این را برای ما دادهاید، حالا میگویید قبول نیست؟ گفت: نه، برو، من از قیافهات خوشم نمیآید، میخواهم سمت افغانستان ردمرزت کنم. رفتم جلو و گفتم یعنی چه که از قیافهام خوشت نیامد. یعنی همان ویزه و مدارک خودشان را هم بها نمیدهند، همین که افغانی باشیم دیگر هیچ پاسخی جز توهین نداریم، ولو مدرک داشته باشیم.»
منظور، ثبت گوشه بسیار کوچک از اهانتهای سنگین به حیثیت انسانی مهاجر افغانستانی است: این «از قیافهات خوشم نمیآید» عبارت بسیار گویاست. این نهایت انگخوردهگی (stigmatisation) چهره مهاجران افغانستانی را در ایران نشان میدهد. داشتن همین داغ، یعنی داغِ مهاجرت و اهل افغانستان بودن کافی است تا حتا بروکراسی خود ایران از اعتبار بیفتد. نهتنها از اعتبار بیفتد که به بروکراسی و قانون ضد این چهره بدل شود. عنوان حرفهای این اتفاق هرچه میخواهد باشد: تعلیق قانون (legal suspension)، استثنا از قانون (state of exception)، اجرای تبعیضآمیز قانون (discriminatory enforcement of law)، چهرهمحوری و تحقیر نژادی در اجرای قانون (racialized enforcement) یا هر چیز دیگر. کار این نوشته بررسی حقوقی برخورد جمهوری اسلامی با مهاجران نیست، هدف بازگشایی گوشهای از واقعیت لطمهدار شدن حیثیت انسانی مهاجر افغانستانی در جمهوری اسلامی، به مدد تفکر فلسفی – اخلاقی است.
کریم (نام مستعار)، قصه خودش را اینچنین ادامه میدهد: «در یک سالن حدوداً صد متری، دو هزار نفر یا بیشتر را انداخته بودند؛ مثل رمه مال. این سه هزار نفر حتا یک سرویس بهداشتی نداشتند. فقط یک دانه تشناب موجود بود که یک سوراخِ کوچک داشت. چون خود سالن تهویه نداشت، مردم گروهی میرفتند، برای یک لحظه دهان خود را در آن سوراخ میگذاشتند، صف میگرفتند تا از کمبود اکسیجن نمیرند. این کار را به نوبت انجام میدادند. بعد یک مامور میآمد و با شوکر برقی با بدترین توهینها همه را از دم، پیر و جوان و سالم و ناسالم، با آن لتوکوب میکرد.»
گمان نمیکنم این وضعیت تفاوت چندانی با توصیف آیشمن از وضعیت یهودیهای بارزده بر لاریها در ایتالیا در راه کورههای آدمسوزی داشته باشد. درست است که نه مهاجران افغانستانی در ایران در مقیاس میلیونی مثل یهودیان قتل عام شده و نه هم آنها را لزوماً به قصد سوزاندن و سربهنیستکردن روانه اردوگاهها میکردهاند. اما مساله این است که حتا اگر مجرمی که بعد از طی مراحل، دادگاه جرم او را اعلام کرده و او قرار است به زندان برود، بازهم کرامت انسانی و حقوق اولیه بشری او باید رعایت شود. تا زندان و در زندان و در همهجا باید با او با احترام برخورد شود، نه با توهین و تحقیر. در حالی که مهاجران افغانستانی نه مجرمند و نه هیچ، اما چنان حقارت و اهانتی از طرف نظام بر آنان تحمیل میشود که حداقل تعدادی از آنها خاموش و بیصدا در اردوگاهها مجبوراً تن به تسلیمی در برابر شکنجه و تحقیر مرزبانان و نیروهای انتظامی ایران میدهند، در حدی که حتا فراموششان میشود که مهاجر بودن و افغانستانی بودن و کارگر بودن به معنای خارج شدن از تعریف انسانی و نتیجتاً به معنای محرومیت از اختیار و اراده و آزادی و انتخاب نیست. این وضعیت تفاوتی با «مُسلمه (muslema)» بهعنوان توصیفی برای وضعیت زندانیان یهودی به دست نازیها در کتاب پرایمو، بهعنوان کسی که به حدی از نظر جسمی و روحی فرسوده شده که دیگر هیچ ارادهای برای مقاومت در او باقی نمانده است، ندارد. او به شرایطی از تسلیمی کامل رسیده است که دیگر قادر به احساس درد ناشی از زندهگی روزمره زیر فشار نازیها نیست؛ او دیگر در واکنش به وحشتهایی که او را احاطه کردهاند، اعتراضی ندارد، زیرا اراده خود برای بقا را از دست داده است (Levi ۵۲).
این است که حرفزدن از حیثیت انسانی این انسان معنا و بل فوریت پیدا میکند؛ چرا که در اینجا ما بهطور واضح با مساله دستبرد به تعریف انسان و تخریب حیثیت انسانی مواجهیم: این سه نفر یا سههزار یا سیصدهزار یا هم سهمیلیون انسان مهاجر در وضعیتی قرار داده میشوند که حیثیت انسانی آنها به شکل آشکار پایمال میشود و این جایگاه کمترانسانی مهاجران افغانستانی در ایران چیزی است که هم کارگزاران این نظام به شکل علنی گفتهاند و هم در عمل بارها و به کرّات چنین چیزی مشاهده شده و مستند گردیده است.
کریم میگوید: «کمرهام را گرفتند و به زور سرم بازش کردند و هرچه عکس خصوصی بودند را دیدند. مرا از پل طبیعت گرفتند که میخواستم دکتر بروم. بعد داخل یک وانکس مرا بردند، دیدم چهارتا مهاجر افغانستانی دیگر هم هستند. کمرهام را گرفتند و بعد ما را گفتند دوتا دوتا ایستاد شویم، مثل عروسک ژست بگیریم و پیشانی همدیگر را ببوسیم. این کار را به ضرب لتوکوب بر ما تحمیل کردند. اردوگاه عسکرآباد ورامین. برای اندکترین حرکات غیرارادی، بدترین لتوکوبها را میکردند. غذا مثل نانتر مرغ. آب نبود که دست یا ظرف شسته میشد. در یک کاسه همه غذا میخوردند.» مگر تحقیر از این بیشتر میشود؟ اگر باور داشته باشیم که انسان افغانستانی هم بشر است و صاحب کرامت انسانی، این کار، تحقیر انسانیت و اهانت به حیثیت انسانی بشر است!
کریم میگوید که برادر کوچکش را دزد کمین میزند و همهچیز، حتا لباسهایش را میبرد. آنها به کلانتری برای شکایت میروند، میگویند ما نیاز به اسناد داریم. آنها وقتی به دکهای که برادرش پیش آن دکه بهدست دزدها خلع شده بود، برای گرفتن ویدیوی آن حادثه میروند، او هم وقتی میبیند که چند تا افغانی هستند، بیاندکترین توجهی رد میکند و میگوید که اصلاً دوربین ندارد. در حالی که دوربین همانجا نصب است. دیدگاه شخصی کریم این است که «چه مردم چه دولت سیستمی ساخته که علیه مهاجرین کار میکند؛ مهاجرین کمترین حقوق انسانی ندارند و همیشه مجرم و خطاکارند و حق همیشه طرف ایرانیهاست.»
بهعنوان راقم این سطور ترجیح میدهم در مورد مردم ایران چیزی نگویم. شخصاً بهرغم قصههای ضرب و شتم و فرار و گریز کارگران افغانستانی از دست پولیس ایران و انواع تحقیر شدنها و حقتلفیهای آنها بهدست کارفرمایانشان، از رفتار نیکوی مردم ایران نیز شنیدهام، هرچند که در بسیاری از این قصههای مهربانی نیز حتا یک نوع نگاه بالا به پایین و پدرانه یا صاحبخانه و منتدارانه نسبت به مهاجران دیده میشود، نه نگاه برابر و عادی. این نیست که این مهربانیها و احترامها به افغانستانیها به دلیل انسان برابر دانستن آنها باشد، بل نظام مهاجرستیز دولت این مساله را عملاً اجازه نمیدهد؛ در ذیل قوانین و دولت کنونی داشتن نگاه برابر ممکن نیست. این تفکیک احترام از روی لطف و بزرگی یا تکلیف و وظیفه انسانی مهم است. برای همین، یک ایرانی ممکن است به یک خارجی هم با احترام برخورد کند و مثلاً با یک مهاجر غیرقانونی بدون سند و کارگر و بیهمهچیز و به گفته خودشان مهمان افغانستانی نیز با احترام برخورد کند، اما این دو احترام یکسان میتوانند برخاسته از دو انگیزه و نگاه متفاوت باشند و این تفاوت ایجاد میکند. منطق اخلاقی عصر ما این است که مهاجران افغانستانی باید بیهیچ منتی بهخاطر انسان بودنشان برخورد برابر شوند. این وظیفه دولت و مردم ایران است، نه لطفشان.






