زیبا و دلپذیر بود؛ لحظهها را با قدمهای شمرده از سرک میگذراندیم. حوالی ساعت ده پیش از ظهر بود. این لحظات قابل دیدن و تماشایی بود؛ بازار شلوغ و پرجنبوجوش بود. همه با خوشحالی زیاد خرید میکردند؛ یکی قالین، یکی ظرف، یکی پرده و سایر وسایل خانه را انتخاب میکرد. بعضیها میوه و بعضیهای دیگر لباس میگرفتند. با آمادهگیای که داشتند این را نمایان میکردند که به عید این سال خوشآمد بگویند. بچهها بودند که کتاب در دست داشتند و روان به سوی صنفهای آمادهگی کانکور بودند. دوره دوازده سال درس خواندن را به پایان رسانده بودند، یعنی فارغ از مکتب بودند و میخواستند همین سال امتحان کانکور را سپری کنند و وارد دانشگاه شوند. همه مصروف بودند.
من و دو دوستم تازه از کورس رخصت شده بودیم و قصههای شیرین داشتیم. راه هم طولانی بود. آهستهآهسته دانههای باران زمین را نمناک میکرد. باران دلتنگ شد، نمیخواست این خوشحالی را ببیند و شروع به طوفان کرد. با شروع شدن این طوفان ما راه خود را ادامه دادیم و متوقف نشدیم. به یکباره سراسیمهگی در همه سرک معلوم میشد. مردم همه میدویدند و به جستوجوی پناهگاهی بودند، درست مثل همان لحظاتی که حکومت تغییر کرد و مردم سراسیمه شده بودند و به دنبال پناهگاه امنی بودند. ما بدون اینکه چتری داشته باشیم به راه خود ادامه دادیم. یک دوستم کتاب خود را بر سر گرفت تا مبادا سرش خیس شود و دوست دیگرم کتابهای خود را در زیر چادر پنهان کرد، بهخاطری که او کتاب خواندن و داشتن کتاب را دوست دارد. مانند همان روز بود که دختران را جمع میکردند و همه دختران در خانه پنهان شده بودند.
در آن مقطع راه رسیده بودیم که باید خداحافظی میکردم و ادامه راه را به تنهایی خود میرفتم. با آنها خداحافظی کردم و به یاد دوستان نیمهراهم افتادم که یکییکی تنهایم گذاشتند و رفتند و دیگر ندیدم. باران خیلی شدید بود، میخواستم که این سرک را با موتر طی کنم، میخواستم که سوار موتر شوم تا خیس نشوم. ولی یکباره از این تصمیم خود انصراف دادم و پیاده شروع به طی این سرک کردم.
به سرک نگاه میکردم که خاکها توسط آب باران میرفتند و همه جا تمیز میشد. همانند این بود که مردمان کشورم میخواهند این حکومت برود و زندهگی خوبی داشته باشند. با نگاه کردن به سرک و باران به یاد آن روز افتادم که سال آخر درسی ما در مکتب بود. من و دوستانم به زیر باران میرفتیم تا خیس شویم و خیس شدن را دوست داشتیم. بعد از اینکه آنها رفتند، من دیگر خیس شدن را دوست نداشتم. ولی امروز خیس شدن حس خوبی به من میداد. دلم میخواست که با این باران صحبت کنم و شروع به قصه کردم از بازنشسته شدن خودم که روزها را چگونه میگذراندم.
غرق قصه و مرور آن روزها بودم که یک دختر کوچک را دیدم که نمیتوانست از آب زیاد عبور کند و نیاز به کمک داشت. من هم او را در آغوش گرفتم و کمک کردم. او هم خیس شده بود، اما خیلی ترسیده بود. تنها هم بود. گفتم: دختر زیبا، خانهات کدام سمت است؟ گفت: به طرف بالا. گفتم: پس بیا من و تو همراه شویم. همینطور زیر این باران با او راه را ادامه دادم. او گفت: نرگس هستم. یک دوست دارم که اسمش زهراست. او امروز نیامده است، وگرنه ما دوتا هر روز یکجا مکتب میآییم و دوباره خانه میرویم. او دوست نیمهراه است. گفتم: من هم دوست نیمهراه زیاد دارم. او بیشتر برایم از دعوایی که دارد بهخاطر نشستن در صف اول صنف، قصه کرد. مرا به یاد دوران مکتب انداخت و خاطرات مکتب را تازه کرد؛ زمانی که من و دوستم بهخاطر صف اول برنامه صبحگاهی دعوا میکردیم. گاهی هر دوی ما مجازات میشدیم، ولی از این دعوا دستبردار نبودیم. خندیدم و برایش گفتم که بین دوستها دعوا خیلی یک امر عادی است.
گفت: این کوچه خانه من است. من باید از این کوچه بروم. با وی خداحافظی کردم. او تمام خاطرات مکتب را برایم تازه کرده بود. آهستهآهسته بغض گلویم را میفشرد و اشک در چشمانم جاری میشد. مانع این اشکها شدم و گفتم که دیگر آن روزها تکرار نمیشود؛ بهخاطری که آن روزها گذشته است. آنها برایم انرژی شدهاند و من میتوانم راهم را بدون آنها ادامه دهم. با گفتن و مرور این حرفها کمی دلم آرام گرفت. کاملاً خیس شده بودم. فکر میکنم که گاهی اوقات باید در زیر باران خاطرات را تازه کرد، بهخاطری که باران همه غمها و غصهها را با خود میبرد. فقط کافی است در هنگام قصه کردن با خودت صادق باشی.






