درآمد
پس از مدتها بیمهری و مهجوری، آفتاب گوشه چشمی بهمسکو، این شهر همیشه غرق در سردی، انداخته است. در نزدیکی خوابگاه، در میانه ساختمانها و بلندمنزلهای بالابلندِ رهایشی، جایی برای نشستن و چای ـ قهوهنوشی، اختصاص یافته است که محل آراستهیی است. نشیمنگاه کوچکی که چایخانهها و کافههایش، دلبرانه چشم به مشتری دوختهاند. فضای آرام و روحنوازی است ـ بهویژه برای زدودن گَرد و غبار و کرختی زمستان. در یکی از درازچوکیها که میزِ کوچکِ آهنی سرخرنگی که پیش رویش قرار داده شده است، رو آفتاب نشستم.
نوای آرام گنجشکها، موسیقی نرم و گوشنوازی که از یکی از ساختمانهای نزدیک که بهنظر میآید تیاتر باشد، گوشها را مینوازد و صدای قدمها و لحن شیرین رهگذران، به فضا طنین ویژه و بامزهیی بخشیده است؛ گونهای موسیقی آمیختهیی که حلاوت محیط را مضاعف کرده است. اندر این میان، گاهگاهی، لشکر بادهای وحشی که بوی برف و سرما در چانته دارد، هنگام وزش، چون خاری که ناخودآگاه در دست و پای آدمی میخلد، آرامش نسبی را که آفتاب تعارف میکند، برهم میزند.
حاشیهیی بر متن
خلیدن خار در دست و پا و روش درآوردن آن، ذهنم را بهسمت بیتهایی از خداوندگارِ بلخ، جلالِ دین، در داستان «پادشاه و کنیزک» در دفتر نخست مثنوی برد. پس از «نینامه» که در چهره دیباپه ژرف و پرمایه این «دُکان وحدت» و «نردبان آسمان» در آمده است، حکایت «عاشق شدن پاشاهی برکنیزکی»، یکی از حکایتهای شورانگیز و قابل تامل از حیث پرداختهای رمزی و عرفانی مثنوی است. زمانی که این بیتها را میخواندم، از یکسو سیرِ دیرینسال سنت درمانی، ترفندها و روشهای درآوری خار از دست و پا ذهنم را درگیر میکرد که از زمانۀ مولانا تا روزگار ما بههمین روال عمر کرده است و از سوی دیگر، نتیجهگیری مولانا از این قصه حاشیهیی است که اجازه نمیدهد بهسادهگی از کنار آن بگذرم:
چون کسی را خار، در پایش جَهَد
پای خود را بر سرِ زانو نهد
وز سرِ سوزن همی جوید سرش
ور نیابد، میکُند بالب تَرَش
خارِ پا شد چنین دشواریاب
خار، در دل چون بُوَد، وادِه جواب
خارِ دل را گر بدیدی هرخَسی
دست، کِی بودی غمان را برکسی
آن حکیم خارچین اُستاد بود
دست میزد جابهجا میآزمود
تجربهیی را که جلالالدین محمدبلخی در این ابیات گنجانیده است، تجربه ناخجسته جامعه روستایی است. زمانی که این ابیات را میخواندم، قطرههای اشک چون دانههای مروارید از دیدگانم فرو میریخت و یاد ایامی که در دامن طبیعت میزیستم و از این رویدادهای ناخوب تجربه میکردم، در ذهنم نقش میبست. خار کوچکی که در پا میخلد و این همه ناملایمت در پی دارد، وای از آن خارهایی که به انواع مختلف در دل آدم میخلند که امکان درآوردنشان بهمراتب دشوارتر است. واپسین بیت این گفتار پرمایه و نغز، «حکیم خارچین»، اشاره بهپزشک حاذقی است که پس از تسلیم و تضرع معنوی پادشاه، ماموریت مییابد که بهدلجویی و درمان کنیزک بشتابد.
از این حاشیۀ نسبتاً بیربط که بگذریم، در یکی از درازچوکیهای چوبی که بخشی از زیبایی و گوارایی این نشیمنگاه را تشکیل داده و در دل شهرِ هوشمندی چون مسکو، عطرِ طبیعی را بیشتر و دل آدمی را خوشتر میکند، جاخوش کردم. گوشیام را از جیبم درآوردم و میخواستم پیگیر مسئلهیی باشم که ناگاه، چون شعلهیی که از برکت شمالکی از دل آتش پرچم موجودیت و سرزندهگی میافرزاد، یادِ کار ناتمامی در در ذهنم پدیدار گردید.
دنباله درآمد
بدون تعلل و تامل، در گوشیام بهجستوجوی کتاب «از بدخشان تا بخارا»، نوشته شاعر و نویسنده گرانمایه سرزمین لعلآگین و غریب، صدیقی لعلزاد پرداختم. این کتاب که خاطرنامههایی از چندین شهرستان بدخشان، استان بامیان، استان قندهار، جمهوری خلق چین و شهرهای «سمرقند» و «تاشکند» و «بخارا» از آن سوی آمودریا را در آغوش گرفته است، سال گذشته بههمت و همکاری مسوولان شریف «خانۀ مولانا»، چاپ و در اختیار خوانندگان قرار گرفت. درگذشته دیباچه و بخشهایی آن را مرور کرده بودم، ولی گرفتاریها و مشغلههای زندهگی اجازه نداد سنگِ تمام بگذارم.
پس از مرور مجدد فهرست و دیباچهیی که چون چراغی در دل تاریکی نور و روشنایی میپراکند و تصویر شفافی از سیرِ سفرنامهنویسی تا لحظۀ نگارش این خاطرنامه ـ «از بدخشان تا بخارا» ـ ارایه میدهد، از چوکی بلندشده سمت کافۀ آراسته و مجلل قهوه رفته یکگلاس قهوۀ متوسط «لاته»، نوشیدنی کلاسیک ایتالیایی، سفارش دادم. چون مشتری زیاد بود، اندکی زمان گرفت تا قهوه را دریافت کنم. پس از دریافت قهوه، برگشتم و دوباره آغاز کردم بهمطالعۀ از «بدخشان تا بخارا»؛ کتابی که دست خواننده را محکم میگیرد و اجازه نمیدهد ذهن و دل خواننده، غیر از آنچه در متن تصویر شده، آهنگ فعالیت دیگر بکند.
این خاطرنامه، باچکیدۀ فراغ و خندانی آغاز میشود؛ چکیدهیی که ذهن خواننده را تا آغازگاه تاریخ سفرنامهنویسی همراهی میکند و میکوشد خواننده رهتوشهیی از این سفر معنوی بردارد. تاریخ و سیر شکلگیری و بالندگی این گونۀ ادبی، بهدرستی پیگیری میگردد و به این ترتیب، تصویر درخشان و منسجمی از تاریخ سفرنامهنویسی ارایه میشود.
جانمایه
«واخان؛ سرزمین چالشها و بهرهها»؛ «سفر بهبام دنیا»؛ «سفر بهسرچشمهها»؛ «بامیان؛ سرزمین مردمان عاشق»؛ «قندهار؛ سرزمین انگور و انار»؛ دیدار از تمدن شکوهمند چین باستان» و «از بدخشان تا بخارا»؛ گلهای رنگارنگ و آکنده از عطرهای متفاوتیاند که زینتبخش پیراهن نفیس این خاطرنامه گردیدهاند. هریک از این خاطرنامهها، در کمال ظرافت و ریزنگری، بهروایت سفر نویسنده پرداخته که از چشماندازهای فرهنگی، ادبی، زیستمانی و صنعت گردشگری از اهمیت فوقالعاده برخوردارند. ظرافت و دقت نویسنده، چون نامسارش که لعلزاد است، جذاب و خواندنی مینماید. بهبیان دیگر، این خاطرنامه، شهدی است که از کندوهای سرزمینهای متفاوت گِرد آمده است.
زبان صدیقی لعلزاد، نه تنها در شعر، بل در فعالیتها و کارهای پژوهشیاش، بهخصوص در این کتاب، پاکیزه و روان است و از پیچیدگی و مغلقی پرهیز میکند. یکی از ویژهگیهای خوب این خاطرنامه، نیز زبان و سبک نگارش ساده و روان آن است؛ زبانی که آمیختهیی از زبان ادبی و گزارشی است. گاهی که رخش زبان بهسمت گزارشنویسی میتازد، نویسنده، چاشنی از پارهشعر و گفتارآوردی به آن میافزاید تا پالهنگ حرکت زبان بهسوی گزارشِ محض را بگیرد.
این خاطرنامه، در پهلوی اطلاعات جهانگردی، ادبی و تاریخی که ارایه داشته است، بهنحوی، میتواند شناسنامه برخی از شهرستانهای حاشیهیی و دورافتاده بدخشان نیز باشد. تصویری که در این خاطرنامه از برخی از شهرستانها، آبدات تاریخی، موسیقی محلات مختلف و سطح زندهگی مردم ارایه شده است، واقعاً ترحمبرانگیز است و مایه نگرانی. بهعنوان نمونه میتوان از معاملات جنس بهجنس یاد کرد و این که بازرگانان بیانصاف، چه جفایی در حق مردم این شهرستانها روا میدارند[«معامله جنس بهجنس» در برگ ۵۴].
مورد برجسته و بارز دیگر این خاطرنامه، این است که بخشهای عمدۀ این کتاب، برخلاف جستارها، رسالهها و کتابهای دیگری که پیرامون بدخشان نگاشته آمده است، قسمت اعظم این کتاب، تولیدی و استوار بر دریافتهای تجربی است. یعنی نویسنده بهبیان مسایلی پرداخته که از نزدیک گواه بوده و تجربه کرده است. از این رهگذر، میتواند در دستۀ منابع دست اول در خصوص شهرستانهایی که از آنها سخن رفته است، قرار بگیرد. همین طور، پرداختها و روشنیاندازیها پیرامون موسیقی در محلات مختلف بدخشان، نکته ارزشمند دیگری است که اگر در آینده روی این موضوعات کارهای پژوهشی انجام شود، بهکار پژوهشگر میآید.
نارساییها
در پهلوی ویژهگیها و نکتههای درخور تامل اجتماعی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی که از «از بدخشان تا بخارا» آیینهداری میکند، شوربختانه، مشکلات و نارساییهای نگارشی، جملات درهم و برهم و گاهی بدون گذاره، کاربرد بیش از اندازه بعضی از واژهها (مثلاً «رخسار» و «هستی») که گاهی از حسن و زیبایی متن کاسته است، صورتهای نستباً نادرست بعضی از واژهها و ثبت چندگونۀ برخی از واژهها، از مشکلاتیاند که دامن این خاطرنامه را گرفتهاند.
سَرّهنویسی یا پرهیز از واژگان وامی، کار پسندیده و در خور توجه است، اما تمایل بهسوی افراط کار شایستهیی نیست. از سویی، اندیشه پاکسازی زبان که بهنظر امر دشوار مینماید و در عصر جهانیشدن، برکنار از این که چندان معقول نمینماید، بهنحوی زبان را از مسیر جهانیشدن باز میدارد، نباید زمینه دشوارسازی مفاهیم و معانی واژگان و جملات گردد. میاندیشم که پالایش و پالودن متن از مشکلات انشایی و نکتههای ساختاری و محتوایی، مقدمتر و بسی با ارزشتر از سَرهنویسی است که از حسن و روانی متن بکاهد؛ موردی که در این خاطرنامه کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
در این خاطرنامه «هستی» ۸۲ بار و «رخسار» کموبیش ۲۵ مرتبه بهکار رفته که بیشتر این کاربستها با زمینه و ساختهای معنایی جملهها و بندها سازگاری خوب نیافته است. بهعنوان نمونه، «هستی» در صفحه ۲۱ چنین بهکار رفته است: «مرکز شهرستان اشکاشم جای زیبا و سرسبزی است. اینجا دارای کوههای سر به فلک و دریاچههای شفاف و لاژوردین هستی دارد»[۲۱]. جمله دومی تعقید لفظی و محتوایی دارد: «دارا» از مصدر «داشتن» و «هستی»(فعل و اسم) و «دارد» از داشتن، فعل مرکب «هستی دارد» یعنی وجود دارد یا جریان دارد را ساخته است، ولی جمله چنان در فعل پیچانده شده است که معنا راهاش را گم کرده است. این جمله در کمال سادگی میتوانست این طور باشد: اینجا دارای کوههای سربهفلک و دریاچههای شفاف و لاجوردین است. اگر نمک اندکی به آهنگینیاش افزود گردد، این طوری درمیآید: اینجا را کوههای سربهفلک در آغوش کشیده و دریاچههای شفاف و لاجوردین در دامنههای آن جریان دارد.
«رخسار» اسم مرکب است و معناهایی چون رخ، روی، چهره، صورت، سیما، گونه، عذار، عارض و… را دارد، ولی قراین نشان میدهد که در ادبیات کلاسیک، بیشتر بهمعنای «روی» بهکار میرفته است. منوچهرۀ دامغانی، از سرایندگان سدۀ پنجم مهتابی گفته است:
وآن قطره باران که برافتد بهگل سرخ
چون اشک عروس است برافتاده بهرخسار
یا عطار نیشابوری، خدای سخن عرفانی گفته است:
کسی که خواهد که رنگ عشق بیند
بیا و گو ببین رخسار ما را
در کنار بهرهگیری فراوان از این واژهگان که بهحسن و زیبایی متن لطمه زده است، نکته دیگری که سزاوار بازگفت مینماید، این است که برخی از این کاربردها، از رهگذر محور همنشینی، خوش ندرخشیدهاند. حال آن که این واژگان مترادفهای دیگری نیز دارند که از چشمانداز آهنگینی و خوشساختی در ردیف «رخسار» مینشینند. برای تفکیک ظرافت معنایی میان «رخسار» و «گونه» بیتی از شمس فخری را میخوانیم:
هزارگونه گل از شاخ چهره بنموده
چون لعبتان گلاندام نازک از پا چنگ
در شعر بالا اگر بهجای «گونه»، «رخسار» بنویسیم، در واقع آن افق گشادۀ معنا را فشرده و در ظرفی محبوس کردهایم. بهبیان دیگر، آن امکان گوالش معنایی که در «گونه» فراچشم میآید، در «رخسار» فرو میکاهد بهشئی قابل دید. «گونه» یکی از مترادفهای «رخسار» است، اما در این حالت اسم ذات است و در بستر معنایی با «گونه»یی که مترادف «نوع» و اسم معنا است، اندکی متفاوت مینماید. یکی ـ دو نمونه از جملههایی راکه «رخسار» آمده است، مرور میکنیم:
یک: «مسیر راه دو سوی جاده به دست گلها و گیاههای زیباکوهی آراسته گردیده بود که گلهای آن بهرخسار رنگارنگ دیده میشد»[ ۹۲]
دو: «بازار شغنان نیز کهنه و باستانی بود که دکّانهای آن بهرخسار بسیار کهنه ساخته شده و شهر کوچکی بهدید میرسد…»[ ۹۵].
سه: «میگویند ریشه این رقص بهدور و زمان زردشتیان برمیگردد و چنین رقص که بهرخسار حلقهای و دسته جمعی است، در دور آتش انجام گرفت…»[۱۵۹].
در جمله نخست، در کنار حشوی که «مسیر» و «راه» ایجاد کرده است، «رخسار»، حتا «رنگارنگ» را در سایه گرفته است. اگر در این سهجمله، مترادفهایی چون «گونه»، «ریخت»، «صورت» و… جابهجا گردد، تنوع بیشتر ایجاد میشد و بهحسن ساختاری متن میافزود. بهنظر میآید برخی از این مشکلات هنگام ویرایش رویداده است.
شایدهای معنایی
یکی از رویکرد قابل تامل دیگر این خاطرنامه، «شاید»های معنایی است. در این رویکرد، نقاط ضَعف و قوت بهچشم میخورد. نقاط قوت آن همان باریکبینی، جزیینگاهی و دقت نویسنده پیرامون ظرافتها است و تلاشی که برای تولید محتوا و ارایه معناها هزینه شده است. در سوی دیگر، نقاط ضعف این رویکرد این است که این معناهای احتمالی و پیشاندیشانه، از این طریق وارد حافظۀ جمعی میشوند و این گونه، بستر بدفهمی همواره میگردد.
از نمونه قوت این رویکرد میتوان از معنااندیشی احتمالی نویسنده پیرامون «سُمدره» یادکرد. در صفحه ۷۸ آمده است: «…و سمدره که شاید در اصل صحنِ دره باشد…» میاندیشم که در چنین حالتهایی، تلفظ گفتاری و نوشتاری چنین واژهها و نامها است که اهمیت دارد و باید برمبنای آن در مورد معناهای احتمالی آنها اندیشیدن و سخن گفت. بادرنظرداشت معنایی که لغتنامه «دهخدا» برای «سُم» و «سَم» ثبت کرده است: «زهر»، یکی از معناهای احتمالی ترکیب «سُمدره»، «زهردره»، «درۀ زهری» یا «دره»یی که گیاه زهری در آن میروید، میتواند باشد، اما این معنا، معنای کتابی است و بعید نمینماید که «سُمدره» فلسفه دیگری داشته باشد، اگر از «سُم» یا «سَم» که معنای آن زهر است، بگذریم، بنواژههای اول و دوم(«س» و «م») در واژه «سُمب» نیز دیده میشود. هیمن طور در بیشتر مناطق روستایی، باوری وجود که آب برخی از چشمهها، به احتمال این که محل زیست مارها باشد، زهریاند. شاید یکی از آبشخورهای نام «سُمدره» اشاره بهموجودیت آبهای زهری در گذشته بوده باشد. همین طور احتمالها و شایدهای دیگری که دقت و تامل بیشتر میطلبد.
مورد دومی که قابل یادکرد مینماید، ثبت «زرخند» است. بهتناسب معنایی که از این نوع خنده انتظار میرود، یعنی خندۀ تلخی که از روی قهر و غضب انجام شود یا شده باشد، صورت درست آن «زهرخند» است تا «زرخند». نظامی گنجهیی گفته است:
بخندید و گفت اندر آن زهرخند
که افسوس بـــرکار چـــرخ بلند
این واژه دوبار در این کتاب آمده است. در اول پنداشتم که شاید مشکل نگارشی و بنواژافتادگی باشد، اما طبیعی مینماید که یکواژه دوبار بهشکل نادرست نگاشته نمیآید. اگر منظور نویسنده از «زرخند»، نوع خندیدن متفاوت باشد، در این صورت، نیازمند توضیح بیشتر است.
شیرازهبندی سخن
«از بدخشان تا بخارا» نخستین خاطرنامهیی است که بهمعرفی برخی داشتههای تاریخی ـ فرهنگی، گونههای موسیقی در مناطق مختلف بدخشان و جاذبههای گردشگری برخی از شهرستانهای بدخشان پرداخته است. خاطرنامهیی که سفرهای نویسنده بهگوشههایی از کشور، چین و شهرهای «سمرقند» و «بخارا» را دربر گرفته است. بادرنظرداشت اهمیت و زمینههای درآمدزایی صنعتِ گردشگری، این کتاب راهنمای خوب در اختیار گردشگران میگذارد. زیرنگاریها و دقت نویسنده در حفظ و ثبت قدم بهقدم سفرها، سخن از کنجاوی میزند. اطلاعات تاریخی، فرهنگی، زیستمانی و جغرافیایی که در این کتاب ارایه شده است، سرچشمه خوب برای پژوهشهای آینده خواهد بود.
بهنظر میآید بخش عمده نارساییهای لفظی و محتوایی که در این کتاب رونما گردیده است، حاصل ویراستاری است. بهبیان دیگر، ویراستا، بهجای این که دقت را هزینه نکاتی اصلاحی کند، تمام تمرکزش روی سرهنویسی و فارسیگرایی شده است.
فرجام سخن این که نتیجه تلخی که این خاطرنامه بهخواننده منتقل میکند، بیکسی و بیصاحبی، بدخشان، آن جغرافیای پهناور است که از برکت تفکر فزونخواهی، در حُجلۀ انزوا در آمده است.






