شکی وجود ندارد که طالبان بر جغرافیای افغانستان مسلطند و هیچ نیروی داخلیای متاسفانه هنوز نتوانسته است آنان را بهگونه جدی به چالش بکشد. این همان واقعیتی است که هم کشورهای منطقه و هم سازمان ملل به آن تن داده و به این دلیل سعی دارند وارد تعامل بیشتری با طالبان شوند. هدف اصلی نشست سوم دوحه که از همین حالا به شدت انتقادبرانگیز شده، فراهمسازی زمینههای سازش و همکاری گستردهتر با طالبان است؛ گروهی که تا این جای کار نه تنها به هیچ یک از خواستهای سازمان ملل در زمینه رعایت حقوق بشر و حقوق زنان، ایجاد دولت همهشمول و مبارزه با تروریسم تن نداده، بلکه این سازمان را نیز مجبور به تمکین در برابر خودش کرده است. طالبان در مدت نزدیک به سه سال گذشته بارها ثابت کردهاند که تغییرپذیر نیستند و اهمیت چندانی هم به هشدارها و فشارهای سازمان ملل و کشورهای جهان نمیدهند. با این حال، هنوز خیلیها هستند که چنین تصوری ندارند و فکر میکنند که «طالبان از کوهها آمدهاند» و مدتی طول میکشد تا اهلی شوند. این گفته رییس یوناماست، کسی که تلاش زیادی کرد تا طالبان را به نشست سوم دوحه بکشاند و در این راستا حتا از خیر حضور نمایندهگان زنان و نهادهای مدنی نیز گذشت و هر آنچه طالبان خواستند همان کرد.
سازمان ملل با این کار در واقع از ما نیز میخواهد که اگر خیر خود را میخواهیم و دوست داریم در افغانستان زندهگی کنیم، چارهای نداریم جز اینکه واقعیت طالبان را بپذیریم، دست از زیادهخواهی بکشیم و به ناچیزها قناعت کنیم. آیا چنین کاری عادیسازی سیاست بدوی و تروریسم نیست؟ اگر هر واقعیت بدی را که میخواهد خودش را بر ما تحمیل کند بپذیریم و دست از مقاومت بکشیم، پس چیزی بهنام مبارزه برای تحقق ارزشهای انسانی بیمعنا نمیشود؟ اگر در جریان گفتوگو با یک گروه جاهل و فوق ارتجاعی مرتب از ارزشهایی که برای آن میجنگیم، دست کشیده و تسلیم خواستهای فاشیستی این گروه شویم، چرا باید وقت خود را برای یک چنین گفتوگویی که نتیجه فاجعهبار آن را از قبل میشود پیشبینی کرد، ضایع کنیم؟
اگر خواهان نابودی ریشهای واقعیت بد هستیم، پس از راه سازش و تعامل با عاملان این واقعیت نمیتوانیم به هدف برسیم. برای مبارزه اساسی با واقعیتهای بد باید با آنها رودررو بجنگیم و این نبرد تنها بعد نظامی ندارد که سلاح بهدست در کوههای دورافتاده و یا پسکوچههای شهر برای ترور یک سرباز طالب وقت ارزشمند خود را به هدر دهیم. کشتن سربازان طالبان – که خیلی زود افراد دیگری جاگزین آنها میشوند و لذا هیچ فشار قابل ملاحظهای بر این گروه وارد نمیکند – نشاندهنده ضعف و درماندهگی جبهههای نظامی مخالف طالبان است. اقدامات مسلحانهای از این دست شاید از نظر تبلیغاتی کمکی به بقای جبهههای نظامی کند، اما این تلاشها در صورتی که بخشی از یک برنامه استراتژیک برای زمینگیرکردن دشمن در همه عرصهها نباشد و با گذشت زمان به اشکال توسعهیافتهتری بدل نشود، ماجراجویی بچهگانهای بیش نیست و در درازمدت فروکش کرده و نهایتاً خاتمه مییابد.
آنچه در حال حاضر مشاهده میشود، عملکرد دو جبهه نظامی فعال در افغانستان به حدی چشمگیر نیست که ادعا کنیم آنها چالش کلانی در برابر طالبان ایجاد کردهاند و میتوان نسبت به آنها خوشبین بود. فعالیت نظامی هر دو جبهه – که با انتقادهای زیادی مواجه است و به نظر نمیرسد که تا کنون به آنها رسیدهگی شده باشد – بسیار محدود است و هیچ نشانهای از ارتقای فعالیتهای آنها به اشکال توسعهیافتهتر جنگ دیده نمیشود. این چالش بسیار جدی است که باید به آن رسیدهگی شود. اگر دو جبهه نظامی فعال قادر به حل دشواریهای بزرگی که با آنها روبهرو هستند نشوند، آینده روشن و امیدوارکنندهای ندارند و سرانجام زمینگیر خواهند شد.
در عرصه سیاسی نیز اوضاع بر وفق مراد مخالفان طالبان نیست. کشورها مستقیم و غیرمستقیم در حال تعامل با این گروه هستند و گویا چاره دیگری ندارند. سازمان ملل نیز بهعنوان یک نهاد معتبر جهانی سعی دارد زمینههای سازش و تبانی با رژیم منحط کنونی بیشتر فراهم شود. اگر مخالفان طالبان میتوانستند جبهه سیاسی – نظامی قدرتمندی در برابر این گروه ایجاد کنند، وضعیت بهگونهای که حالا جریان دارد نمیبود. با این حال، ضعفهای کلان در عرصه نظامی و سیاسی به این معنا نیست که هیچ چشمانداز امیدوارکننده و روشنی برای مبارزه با طالبان وجود ندارد و بنابراین باید دست روی دست بگذاریم و به توحش طالبانی تسلیم شویم. هر مبارزهای در آغاز با چالشها و دشواریهای زیادی روبهرو میشود و تنها با اراده و پشتکار خستهگیناپذیر میتوان بر چالشها غلبه کرد و امید آفرید.
ضعف و نارسایی در روند مبارزه از یکسو و بیتفاوتی و کرختی مردم از سوی دیگر که به افزایش یاس و تردید در میان مبارزان میانجامد، نباید آنان را از ادامه راه دشواری که انتخاب کردهاند منصرف و وادار به سازش و همکاری با طالبان کند. سازش با این گروه که سازمان ملل نامش را «تعامل» گذاشته است، بهگونهای که در حال حاضر پیش میرود، سود زیادی به مخالفان طالبان نمیرساند و تنها به این گروه امتیاز و اعتبار بیشتری میدهد. در واقع سازمان ملل و طالبان هیچ توجهی به خواستهای مخالفان این گروه نمیکنند؛ گویا آنان اصلاً وجود ندارند. طالبان حتا احزاب و جریانهای سیاسی مطرح در دوران به اصطلاح جمهوریت را که در حال حاضر نقش اپوزیسیون بیرون از کشور را ایفا میکنند، فراری، درمانده، سرگردان و مهره سوخته دانسته و به نمایشهای رسانهای آنان هیچ اهمیتی قایل نمیشوند، چه رسد به بقیه نیروهای سیاسی مخالف طالبان. در چنین وضعیتی تنها راه معقول و آبرومندانه، مقاومت در برابر واقعیت بد طالبان برای ساخت واقعیت بدیل است؛ واقعیتی که دموکراسی، تکثرگرایی و دانشمحوری از عناصر اصلی سازنده آن است.







