به تقویم نگاه میکنم و چشمم به ۱۸ ثور سال ۱۴۰۰ میخورد؛ روز خونینی که دختران دانشآموز در راه علم و یادگیری قربانی شدند.
روز شنبه بود و آن روز برای رفتن به مکتب کمی استرس داشتم، اما دیر شده بود و باید زود به مکتب میرفتم. مکتب از خانه ما کمی دورتر بود. با سرعت یونیفورمم را پوشیدم، کیفم را روی شانه گذاشتم و خداحافظی کردم.
خانه دوستم فاطمه سر راهم بود و هر روز با هم به مکتب میرفتیم. آن روز نیز باید دنبال فاطمه میرفتم. او همیشه دیر آماده میشد و پیش خودم خدا خدا میکردم که امروز زودتر آماده شده باشد.
تازه پا به کوچهشان گذاشته بودم که دیدم فاطمه در وسط کوچه ایستاده و به طرفم دست تکان میدهد. نفس راحتی کشیدم و بلند گفتم: «تیز بیا!» و به سوی مکتب دویدم. او هم بلند خندید و دنبالم دوید. تا رسیدن به مکتب با هم مسابقه دادیم و مثل همیشه من بردم.
جلو دروازه مکتب چند ثانیهای ایستادم تا به من برسد. وقتی رسید، گفتم: «باز هم من بردم، تنبل!» او هم مثل همیشه حرص خورد و بهتنهایی داخل مکتب رفت. من هم دنبالش رفتم.
وارد صنف شدیم و کنار هم نشستیم. چند مضمون را خواندیم و ساعت آخر شد. فاطمه پرسید: «امروز ساعت آخر چی داریم؟»
گفتم: «دری.»
سرش را تکان داد و کتاب دریاش را روی میز گذاشت.
چند دقیقه گذشت و از استاد خبری نشد. حوصله همه ما سر رفته بود. ساعت آخر رو به پایان بود که فاطمه ناگهان بلند شد، روی میز استاد نشست و با صدای بلند یکی از آهنگهای داوود سرخوش را خواند:
«زمانه بیوفایی در بگیری…
ای جدایی از کجایی سر بگیری…
شبهایی بیترانه نمانه، نمانه…
بیمهری زمانه نمانه، نمانه…»
همه غرق صدایش بودیم که ناگهان صدای وحشتناکی در مکتب پخش شد و همهجا لرزید. تعدادی از شیشههای صنف شکست و صدای شکستن شیشهها و فریادها هر لحظه بیشتر میشد.
صدای چیغ همه فضا را گرفته بود. سریع بلند شدم، دست فاطمه را گرفتم و به سوی بیرون دویدیم. از شدت ترس پاهایم میلرزید و نمیتوانستم به هیچ چیزی فکر کنم؛ فقط میدویدم.
به فاطمه نگاهی انداختم. او هم مانند من رنگ به چهره نداشت و فقط میدوید. به بیرون از مکتب رسیده بودیم که صدای انفجار دیگری آمد. درد شدیدی در پایم احساس کردم، اما اهمیتی ندادم و به دویدن ادامه دادم.
دستهای فاطمه خیلی شدید میلرزیدند. با خودم گفتم از ترس زیاد است.
اما لرزشش طبیعی نبود. سرم را برگرداندم تا به صورتش نگاه کنم. چیزی را که دیدم، باورش سخت بود؛ سر او نبود و فقط بدنش بود.
چیغ بلندی کشیدم و سریع دستهایش را رها کردم. بدن بیسر فاطمه روی زمین افتاد. اشک در چشمهایم جمع شده بود و مانع دیدنم میشد. چشمهایم را باز و بسته کردم، اما صحنهای را که میدیدم نمیتوانستم باور کنم.
کی؟ کی این اتفاق افتاد؟
احساس بدی داشتم. قلبم میسوخت، صورتم از اشک خیس شده بود و نگاهم خیره مانده بود. پاهایم میلرزید. خیلی ترسیده بودم. دیدن بهترین دوستم در آن حالت قلبم را تکهتکه کرده بود.
ایستاده بودم و فقط به فاطمه خیره شده بودم که کسی دستم را محکم کشید و باعث شد از آن صحنه دور شوم و کمی به خود بیایم.
همهجا پر از خون و گرد و خاک بود. چندین دانشآموز دیگر مانند دوستم روی زمین افتاده بودند. جوی پر از پیکرها شده بود.
حواسم را جمع کردم و دوباره شروع کردم به دویدن، اما پیکر فاطمه از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. آن لحظه وحشتناک هر بار پیش چشمانم تکرار میشد.
در حال دویدن بودم که صدای بلند انفجار دیگری آمد و موج شدیدی مرا به سمتی پرتاب کرد. سپس تاریکی مطلق شد و دیگر نفهمیدم چه شد.






