رئالیسم کلاسیک، که هانس جی. مورگنتا از برجستهترین نظریهپردازان آن به شمار میرود، سیاست را در هر دو سطح داخلی و بینالمللی عرصهای برای کسب، حفظ و افزایش قدرت میداند. از این منظر، دولتها و رهبران سیاسی برای تامین منافع ملی و تضمین بقای خود، از ابزارهای گوناگون قدرت، بهویژه قدرت نظامی، بهره میگیرند. بر این اساس، کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ را نمیتوان صرفاً نتیجه عوامل داخلی دانست، بلکه این رویداد در بستر رقابت قدرتهای بزرگ، موازنه قوا و شرایط نظام بینالملل نیز قابل تحلیل است.
۱. قدرت بهمثابه هدف اصلی سیاست
از دیدگاه مورگنتا، قدرت مهمترین هدف کنش سیاسی است. در این چارچوب، اقدام سردار محمد داوود خان را میتوان تلاشی برای بازگشت به قدرت سیاسی دانست. او پس از کنارهگیری از مقام صدارت در سال ۱۳۴۲ و محدود شدن نقش سیاسیاش بر اساس قانون اساسی ۱۳۴۳، فرصت ناشی از سفر ظاهرشاه به خارج از کشور را مناسب یافت و با اتکا به بخشی از ارتش و همکاری شماری از افسران وابسته به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان، نظام سلطنتی را برانداخت و جمهوری را اعلام کرد. از منظر رئالیسم، این اقدام نمونهای از تلاش یک بازیگر سیاسی برای کسب و تثبیت قدرت است.
۲. نقش قدرت نظامی در موفقیت کودتا
رئالیسم، قدرت نظامی را مهمترین ابزار اعمال قدرت سیاسی میداند. موفقیت کودتای ۲۶ سرطان نیز تا حد زیادی مرهون همراهی بخش مهمی از نیروهای مسلح، بهویژه واحدهای زرهی و نیروی هوایی، و نیز غافلگیری حکومت بود. هرچند در برخی نقاط درگیریهای محدودی رخ داد، انتقال قدرت نسبتاً سریع و با تلفات اندک صورت گرفت. این رویداد نشان داد که در دولتهایی که نهادهای سیاسی و حزبی هنوز از استحکام کافی برخوردار نیستند، ارتش میتواند به بازیگر تعیینکننده در انتقال قدرت تبدیل شود.
۳. رقابت قدرتهای بزرگ و جنگ سرد
کودتای ۲۶ سرطان در اوج رقابت میان ایالات متحده امریکا و اتحاد شوروی رخ داد. افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود، برای هر دو ابرقدرت اهمیت راهبردی داشت. اگرچه اسناد تاریخی، نقش مستقیم اتحاد شوروی در طراحی و اجرای کودتا را بهطور قطعی اثبات نمیکنند، مشارکت شماری از افسران وابسته به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق، که آموزشهای نظامی خود را در شوروی فراگرفته و با آن کشور ارتباط داشتند، از واقعیتهای تاریخی این رویداد است.
از منظر رئالیسم، هر دو ابرقدرت میکوشیدند نفوذ خود را در افغانستان افزایش دهند؛ زیرا کنترل یا نفوذ در این کشور میتوانست بر موازنه قدرت در آسیای جنوبی، آسیای مرکزی و خاور میانه اثرگذار باشد.
۴. موازنهگرایی در سیاست خارجی جمهوری داوود خان
پس از تأسیس جمهوری، سردار محمد داوود خان کوشید سیاست خارجی متوازنتری را دنبال کند. او ضمن حفظ روابط با اتحاد شوروی، روابط خود را با ایران، مصر، هند، کشورهای عربی و تا حدودی کشورهای غربی نیز گسترش داد. از منظر رئالیسم، این سیاست را میتوان تلاشی برای ایجاد موازنه قوا و کاهش وابستهگی به یک قدرت خارجی دانست.
با این حال، تغییر تدریجی جهتگیری سیاست خارجی افغانستان نگرانی اتحاد شوروی را برانگیخت. در همین دوره، ایالات متحده امریکا نیز از طریق متحدان منطقهای خود، بهویژه ایران، برای گسترش همکاری با دولت جمهوری ابراز تمایل کرد. در یکی از دیدارهای رسمی میان سردار محمد داوود خان و لئونید برژنف، دبیرکل حزب کمونیست اتحاد شوروی، داوود خان بر استقلال افغانستان در تصمیمگیریهای سیاست خارجی تأکید کرد.
برخی پژوهشگران معتقدند تیرهگی تدریجی روابط کابل و مسکو، اتحاد شوروی را به حمایت بیشتر از حزب دموکراتیک خلق افغانستان سوق داد؛ هرچند درباره میزان و زمان این حمایت، میان پژوهشگران اتفاقنظر کامل وجود ندارد.
۵. امنیت ملی و منافع ملی
از دیدگاه رئالیسم، مهمترین وظیفه دولت، حفظ بقا، تامین امنیت ملی و افزایش قدرت است. در همین چارچوب، تأکید سردار محمد داوود خان بر مساله پشتونستان را میتوان تلاشی برای افزایش نفوذ منطقهای، تقویت موقعیت ژئوپلیتیکی افغانستان و تامین منافع ملی ارزیابی کرد. این سیاست، هرچند با هدف افزایش قدرت ملی دنبال میشد، موجب تشدید تنش در روابط افغانستان و پاکستان شد و پاکستان را به گسترش همکاریهای امنیتی و سیاسی با ایالات متحده امریکا و چین سوق داد.
از منظر رئالیسم، تلاش دولتها برای افزایش قدرت، گاه پیامدهای ناخواستهای نیز به همراه دارد. داوود خان پس از استقرار جمهوری، به تدریج نفوذ حزب دموکراتیک خلق را کاهش داد و در صدد تنوعبخشی به روابط خارجی افغانستان برآمد. این تغییر رویکرد، روابط کابل و مسکو را دستخوش تحول کرد و به افزایش شکاف میان دولت و نیروهای چپ انجامید؛ شکافی که در کنار سایر عوامل داخلی و خارجی، زمینه را برای وقوع کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ فراهم ساخت. این وضعیت را میتوان نمونهای از پیامدهای ناخواسته رقابت قدرت در تحلیل رئالیستی دانست.
کودتای ۲۶ سرطان از منظر رئالیسم ساختاری (نوواقعگرایی)
رئالیسم ساختاری، که کنت والتز بنیانگذار آن است، برخلاف رئالیسم کلاسیک، رفتار دولتها را بیش از آنکه ناشی از ویژهگیهای شخصیتی رهبران بداند، نتیجه ساختار آنارشیک نظام بینالملل میداند. از این منظر، دولتها برای حفظ بقا ناگزیرند خود را با محدودیتها و فرصتهای ناشی از ساختار نظام بینالملل سازگار سازند.
در دهه ۱۹۷۰، نظام بینالملل تحت تأثیر ساختار دوقطبی جنگ سرد قرار داشت. در چنین شرایطی، افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود، به یکی از عرصههای رقابت غیرمستقیم ایالات متحده امریکا و اتحاد شوروی تبدیل شده بود.
از منظر رئالیسم ساختاری:
- ساختار دوقطبی جنگ سرد، افغانستان را به کشوری با اهمیت راهبردی در رقابت میان دو ابرقدرت تبدیل کرده بود.
- رقابت میان ایالات متحده امریکا و اتحاد شوروی بر سیاست داخلی افغانستان نیز اثر گذاشت و زمینه شکلگیری قطببندیهای سیاسی و نظامی را فراهم ساخت. اتحاد شوروی روابط گستردهای با حزب دموکراتیک خلق و بخشی از ارتش افغانستان داشت، در حالی که ایالات متحده امریکا و برخی متحدان منطقهای آن، از گسترش روابط با دولت جمهوری استقبال میکردند.
- تغییر نظام سیاسی افغانستان را میتوان در چارچوب رقابت ژئوپلیتیکی دو ابرقدرت نیز تحلیل کرد؛ هرچند عوامل داخلی همچنان نقش تعیینکنندهای در وقوع کودتا داشتند.
از دیدگاه والتز، کودتای ۲۶ سرطان بیش از آنکه صرفاً محصول جاهطلبی فردی سردار محمد داوود خان باشد، نتیجه فشارهای ساختاری نظام دوقطبی نیز بود؛ ساختاری که دولتهای کوچک را ناگزیر میساخت برای حفظ بقا میان قدرتهای بزرگ موازنه ایجاد کنند. تلاش سردار محمد داوود خان برای ایجاد توازن میان اتحاد شوروی، کشورهای غربی و قدرتهای منطقهای، در چارچوب منطق موازنهگرایی قابل فهم است؛ اما محدودیتهای ناشی از ساختار نظام بینالملل، موفقیت کامل این سیاست را دشوار ساخت.
در نهایت، از منظر رئالیسم کلاسیک، کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ تلاشی برای کسب، حفظ و افزایش قدرت سیاسی از سوی سردار محمد داوود خان بود؛ اقدامی که با اتکا به قدرت نظامی و بهرهگیری از فرصتهای سیاسی داخلی تحقق یافت. در مقابل، رئالیسم ساختاری این رویداد را صرفاً نتیجه اراده یا جاهطلبی یک رهبر نمیداند، بلکه آن را در چارچوب ساختار دوقطبی نظام بینالملل، رقابت ژئوپلیتیکی ایالات متحده امریکا و اتحاد شوروی و تلاش افغانستان برای حفظ بقا و ایجاد موازنه میان قدرتهای بزرگ تحلیل میکند.
بنابراین، کودتای ۲۶ سرطان را باید محصول تعامل همزمان عوامل داخلی و فشارهای ساختاری نظام بینالملل دانست؛ رویدادی که پیامدهای آن نهتنها ساختار سیاسی افغانستان را دگرگون کرد، بلکه مسیر تحولات بعدی، از جمله کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷، را نیز تحت تأثیر قرار داد.






