بحران امروز افغانستان تنها نتیجه جنگ، مداخله خارجی یا فروپاشی نهادهای دولتی نیست. در زیر این همه، بحرانی عمیقتر جریان دارد: اصرار بر اینکه یک سرزمین تاریخی و چندفرهنگی باید تنها در قالب یک تعریف ازپیشساختهشده شناخته شود. بر اساس این منطق، انسان ساکن این جغرافیا هنگامی پذیرفتنی است که «افغان کامل» باشد؛ یعنی نهتنها تابع یک دولت، بلکه مطیع روایت رسمی آن از تاریخ ۱۰۰ سال گذشته، هویت، زبان، فرهنگ و قدرت نیز باشد. اگر بخشی از این روایت را نپذیرد، بهجای آنکه شهروندی منتقد شمرده شود، مشکوک، تجزیهطلب یا بیگانه خوانده میشود. عنوان «یا افغان کامل یا هیچ» نام همین منطق است: منطقی که تعلق ملی را به اطاعت کامل تقلیل داده است.
نتیجه این تفکر اکنون در برابر ماست. کشوری که قرار بود با تمرکز شدید، یکپارچه و نیرومند شود، از نظر تاریخی با روایتهای متخاصم، از نظر هویتی با بیاعتمادی، از نظر اقتصادی با وابستهگی و لیلام منابع طبیعی، از نظر اجتماعی با مهاجرت و گسست، و از نظر سیاسی با بحران مشروعیت روبهرو است. هر بار که جامعه پرسیده است «من در این دولت کجا هستم؟»، پاسخ غالب این بوده است: نخست خود را با تعریف رسمی برابر کن و ما را بپذیر، سپس از حق سخن بگو. چنین پاسخی شاید برای مدتی اطاعت ایجاد کند، اما تعلق نمیآفریند.
تناقض تلختر آن است که این دستگاه فکری حتا مردم پشتون را نیز نجات نداده است. ساختاری که به نام پشتون سخن گفته، بارها جان، فقر، بیسوادی و محرومیت مردم عادی پشتون را هزینه بقای قدرت کرده است. جوان پشتون در خط مقدم جنگ کشته شده، روستا و قریه او میدان رقابت قدرتها شده و آیندهاش میان افراطگرایی، مهاجرت و فقر فرسوده است؛ اما حلقههای مدعی نمایندهگی او، همان الیتهای مشهور، همچنان امتیاز سیاسی گرفتهاند. بنابراین نقد افغانسازی، دشمنی با پشتون نیست. برعکس، جداکردن مردم پشتون از دستگاهی است که رنج آنان را سرمایه مشروعیت خود ساخته است.
افغانستان پیش از آنکه نام یک دولت مدرن باشد، محل تلاقی حوزههای تمدنی، زبانها، خاطرهها و هویتهای گوناگون بوده است. خراسان، آریانا، هرات، بلخ، کابلستان، بدخشان، هزارهجات، ترکستان و بسیاری نامها و حوزههای تاریخی دیگر، بخشی از حافظه مردم این سرزمیناند. هیچ دولت عاقلی برای ساختن آینده، این حافظههای متکثر را رقیب حاکمیت خود نمیسازد. اما در ۱۴۶ سال گذشته، از آغاز انتصاب عبدالرحمان خان به وسیله انگلیسها در ۱۸۸۰، پروژه مسلط غالباً کوشیده است دولت متمرکز را با هویت یکدست پیوند بزند؛ هرچند ریشههای این تصور را میتوان در دولتسازی دوره درانی نیز جستوجو کرد. زور نظامی فقط وسیله تصرف قلمرو نبود؛ ابزاری بود برای تحمیل یک روایت رسمی و به حاشیهراندن روایتهای دیگر.
این پروژه در دورههای مختلف شکلهای متفاوت گرفت. گاه با لشکرکشی، کوچ اجباری، مصادره و سرکوب پیش رفت؛ گاه با کتاب درسی، نامگذاری جغرافیا، زبان اداری، تعریف رسمی تاریخ و توزیع نابرابر قدرت. هدف آن بود که تنوع واقعی جامعه در یک قالب سیاسی واحد حل شود. در ظاهر، سخن از وحدت ملی بود؛ اما وحدتی که بر انکار بخشی از مردم بنا شود، وحدت نیست. سکوت تحمیلشده است. ملت با فرمان ساخته نمیشود؛ با رضایت، برابری و احساس مالکیت مشترک بر دولت شکل میگیرد.
مشکل در خود واژه «افغان» خلاصه نمیشود. این واژه برای بسیاری معنای تابعیت و تعلق به کشور دارد و نمیتوان این تجربه را نادیده گرفت. مشکل زمانی آغاز میشود که یک نام ملی، حامل برتری یک روایت قومی و تاریخی گردد و از دیگران خواسته شود برای پذیرفتهشدن، بخشی از حافظه و هویت خود را کنار بگذارند. نام مشترک هنگامی مشروعیت مییابد که همه بتوانند خود را در آن ببینند؛ نه زمانی که یک گروه حق تعریفکردن دارد و دیگران فقط حق پذیرفتن.
من این وضعیت را «طلسم قدرت» مینامم. طلسم در اینجا به معنای نیرویی اسرارآمیز نیست؛ استعارهای است از اسارت ذهن سیاسی در باوری که شکستش بارها ثابت شده، اما ترککردنش ناممکن پنداشته میشود. گرفتار این طلسم، حفظ انحصار را با حفظ کشور یکی میبیند. اگر جامعه ویران شود اما مرکز قدرت باقی بماند، آن را پیروزی میخواند؛ اگر برای بقای خود ناچار شود استقلال تصمیمگیری، منابع، عزت مردم و حتا آینده نسلها را معامله کند، باز هم عقب نمینشیند. عقل سلیم وقتی یک سیاست پیدرپی به جنگ، فقر و فروپاشی میانجامد، آن را بازنگری میکند؛ اما ذهن طلسمشده شکست را دلیل شدتبخشیدن به همان سیاست میداند.
از همین رو، مدعیان این تفکر در لحظههای بحران دست به دامان قدرتهای بیرونی میشوند. آنان ممکن است در گفتار از استقلال، غیرت و حاکمیت ملی سخن بگویند، اما برای ماندن در قدرت از هر مداخله، معامله و حمایت خارجی استقبال کنند. ارزشها تا زمانی مقدساند که انحصار را حفظ کنند؛ وقتی مانع بقا شوند، قابل فروش میشوند. این رفتار تصادفی نیست. کسی که کشور را ملک سیاسی خود میپندارد، دخالت خارجی را نیز نه تعرض به مردم، بلکه وسیلهای برای پسگرفتن یا نگهداشتن همان ملک میبیند.
با این همه، شکست پروژه یکسانسازی به معنای نفی زندهگی مشترک نیست. درست برعکس، پایان آن میتواند آغاز یک ملت واقعی باشد. افغانستان زمانی از بحران هویت بیرون میشود که هیچکس مجبور نباشد میان هویت تاریخی خود و عضویت سیاسی در کشور یکی را انتخاب کند. تاجیک، پشتون، هزاره، اوزبیک، ترکمن، ایماق، بلوچ، نورستانی، پشهای و دیگران باید نه مهمانان یک روایت غالب، بلکه مالکان برابر دولت باشند. زبانها و حافظههای تاریخی نباید تهدید امنیتی تلقی شوند. دولت باید از نگهبان یک هویت خاص به تضمینکننده حقوق همه تبدیل شود.
راه بیرونآمدن از این طلسم، تعویض یک انحصار با انحصاری دیگر نیست. پاسخ به سلطه قومی، سلطه معکوس قومی نیست؛ پاسخ، قرارداد تازهای است که قدرت را محدود، توزیع و پاسخگو کند. ساختار دولت باید تنوع واقعی جامعه را بازتاب دهد، اداره محلی باید معنا داشته باشد، منابع باید عادلانه توزیع شوند و تعریف هویت ملی باید از پایین و با رضایت مردم شکل بگیرد. هیچ نامی، هرقدر تاریخی یا رایج، نمیتواند جای عدالت را بگیرد.
و قرآن نیز تنوع انسانها را وسیله شناخت متقابل میداند، نه مجوز برتری و سلطه:
شما را ملتها و قبیلهها گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید؛ گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.
— سوره حجرات، آیه ۱۳
و این شاید روشنترین پاسخ به طالبی باشد که خود را نماینده انحصاری خدا بر زمین میپندارد: خداوند هیچ قوم، لباس، زبان و دستگاه قدرتی را برتر اعلام نکرده است؛ معیار را تقوا دانسته، و داوری درباره تقوا را نیز به طالبان نسپرده است.
امروز مردم بیش از گذشته دریافتهاند که نمیتوان فرهنگ، تاریخ و هویت را با فرمان اداری تغییر داد. مقاومت در برابر یکسانسازی نیز الزاماً نفی کشور نیست؛ گاه آخرین تلاش برای نجات آن است. کسانی که هر مطالبه برابری را دشمنی با افغانستان میخوانند، باید پاسخ دهند کدام افغانستان را میخواهند حفظ کنند: افغانستانی متعلق به همه، یا قلمرویی که مردمش تنها در صورت اطاعت حق تعلق دارند؟
«یا افغان کامل یا هیچ» در حقیقت انتخابی نیست که مردم کرده باشند؛ اولتیماتومی است که ساختار قدرت در برابر آنان گذاشته است. آینده از جایی آغاز میشود که این اولتیماتوم کنار گذاشته شود. هیچ انسانی برای شهروندشدن نباید بخشی از خود و تاریخ، زبان و فرهنگ خود را انکار کند. هیچ قومی نباید بار مشروعیت یک نظام را به دوش بکشد و همزمان قربانی آن باشد. و هیچ قدرتی نباید حق داشته باشد کشور را به بهای دوام خویش معامله کند. طلسم زمانی میشکند که بپذیریم وحدت از شباهت اجباری نمیآید؛ از برابری آزادانه پدید میآید.





