افغانستان سرزمینی است که یک قرن است در آستانه مدنیت ایستاده، اما هر بار یک گام مانده به پیشرفت، دوباره به عقب رانده شده است. همسایههای ما در همین مدت مسیر ملتسازی و نوسازی را آغاز کردند؛ ترکیه جمهوریت ساخت، ایران اصلاحات مشروطه و سپس مدرنیزاسیون رضا شاهی را تجربه کرد، هند در دل استعمار نهادهای مدنی خود را پرورش داد و بعدها مستقل شد. اما افغانستان هنوز میان بدویت و مدنیت، میان قبیله و ملت سرگردان است. این توقف تاریخی تصادفی نبود. ما گرفتار عقبماندهگی مصنوعی شدیم؛ عقبماندهگیای که بخشی از آن صد سال گذشته ساخته و پرداخته سیاستمداران و نخبهگان داخلی بوده است. هر بار که فرصتی برای جهش تاریخی فراهم شد، رهبران بهجای ساختن ملت، به تقویت قبیله پرداختند و بهجای ملی شدن تکیه به قبیله کردند و قبیله هم قدرت نجات رهبران و ملت را هرگز نداشت. این همان چرخهای است که میتوان آن را «سیاست نفرینشده افغانستان» نامید.
تاریخ ما نشان میدهد که رهبران همیشه با شعار ملی وارد صحنه شدند، اما بهزودی به قبیله خود برگشتند. امانالله خان با شعار تجدد آمد، اما شکستش از دل قبایل برخاست. داوود خان جمهوریت ساخت، اما پایههای قدرتش همچنان قومی بود. مجاهدین پس از سقوط کمونیستها فرصت داشتند دولت ملی بسازند، اما هر حزب و فرمانده به قوم و حمایت خارجی خود تکیه کرد و کابل ویران شد. طالبان در دهه نود با شعار عدالت و امنیت آمدند، اما خیلی زود ماهیتشان روشن شد: یک حرکت قبیلهای با پوشش مذهبی. در بیست سال اخیر، کرزی و غنی با شعار ملتسازی به قدرت رسیدند، اما دولت را بر محور قبیلهای خود چیدند. حتا سیاستمداران تاجیک، هزاره و اوزبیک هم گرفتار همین چرخه شدند؛ آنها با وعده ملی به میدان آمدند، اما در عمل بیشتر به حلقه کوچک همقریهایهای خود تکیه کردند و اعتماد مردمی که به آنها امید بسته بودند از دست رفت. این چرخه همیشه یکسان بوده است: نمایندهگی از ملت در شعار، تکیه بر قبیله در عمل، دلسردی مردم، فروپاشی دولت.
مشکل فقط داخلی نبود. سیاست خارجی همواره به ابزار همین بازی تبدیل شد. از عبدالرحمان خان تا امروز، هر وقت یک قبیله در کابل قدرت گرفت، قبیله دیگر به قدرت خارجی پناه برد تا رقیب خود را سرنگون کند. عبدالرحمان برای تحکیم قدرت خود با بریتانیا کنار آمد و مرز دیورند را پذیرفت. در دوران جنگ سرد، رهبران پشتون به بریتانیا و امریکا نزدیک شدند، در حالی که گروههای تاجیک، هزاره و اوزبیک در مقاطعی به شوروی یا ایران تکیه کردند. در دهه نود، مجاهدین هر یک به حامی خارجی خود وابسته شدند و کشور به جنگ داخلی کشانده شد. طالبان هم در پاکستان ریشه گرفتند و افغانستان را به ابزار سیاست اسلامآباد بدل کردند. در دوران کرزی و غنی هم سیاست خارجی بیشتر به گرفتن حمایت برای بقای قدرت شخصی و قبیلهای محدود شد، نه به منافع ملی. سیاست خارجی ما بهجای آنکه پل ارتباط با جهان باشد، شمشیر قبیله علیه قبیله شد. خارجیها هم دقیقاً روی همین ضعف بازی کردند: کافی بود به یک قبیله امتیاز بدهند تا کل دولت متزلزل شود. این وضعیت ریشههای عمیق جامعهشناختی و روانشناختی دارد. جامعه افغانستان هنوز بر محور قوم سازمان یافته، نه بر محور ملت. وفاداری مردم به قبیله است، نه به قانون. چون دولت همیشه ابزار یک قوم علیه قوم دیگر بوده، هیچ اعتمادی به آن شکل نگرفته است. مردم یاد گرفتهاند برای بقا به قوم خود تکیه کنند، نه به دولت ملی.
از نگاه روانشناسی سیاسی هم چرخه روشن است: سیاستمدار افغان همیشه میترسد اگر قدرت را تقسیم کند، خودش و قبیلهاش نابود خواهند شد. پس قدرت را انحصاری نگه میدارد. مردم هم با ترس مشابه زندهگی میکنند؛ آنها باور دارند اگر «آدم خودشان» در قدرت نباشد، حقوقشان پایمال میشود. اما تراژدی اینجاست که مردم بیشترین ضربه را همواره از همان سیاستمداران «خودی» خوردهاند. کسی که با افتخار خود را نماینده قومش معرفی میکند، در عمل به مردم همان قوم هم خیانت میکند. اگر امروز در کنر، هرات و یا بدخشان زلزله میشود و مردم بهخاطر نبود راه و شفاخانه جان میدهند، باید پرسید: رهبران تاجیک، هزاره، پشتون و اوزبیک در ۲۰ سالی که افغانستان غرق در دالرهای امریکا بود چه کردند و طالبان هم اکنون چه میکنند که خود را نماینده همان اقوام میدانستند؟ یا دیگر سیاستمدارانی که در سطح ولایتی سالها بر چوکی نشستند، جز معامله و خیانت و قبیلهگرایی چه خدمتی به مردم خود داشتند؟ این همان چیزی است که ابنخلدون قرنها پیش گفته بود: دولتها اگر در سطح عصبیت قبیلهای باقی بمانند، عمرشان کوتاه است. برای دوام باید از قبیله عبور کنند و به عصبیت فراگیرتر مدنی برسند. در افغانستان، هیچ دولتی نتوانست از این سطح عبور کند. دکتر شریعتی هم هشدار داده بود که اگر رهبران فقط شعار ملی بدهند اما در عمل اسیر قوم و طبقه بمانند، ملتسازی ممکن نیست. رهبر باید از مرز قوم عبور کند و به عدالت و جامعه فراگیر بیندیشد. امروز قبیله، در لباس دین و سیاست در تبعید، همچنان نقش خود را بازی میکند و افغانستان در تلخترین فصل این چرخه گرفتار است. طالبان دیگر حتا شعار ملی یا اسلامی را بهمعنای واقعی نمیدهند؛ آنان به یک قبیله فروکاستهاند و همه چیز را از دریچه همان قبیله تفسیر میکنند. فقه حنفی، که باید مکتب عدالت و خردورزی باشد، در دست آنان به ابزار قبیلهگرایی بدل شده است؛ جایی که جهل بهجای حکمت نشسته و دین برای تحکیم قبیله ترجمه میشود. این عصبیت تا آنجاست که طالبان حتا ساختارهای مدرن را دشمن میپندارند: دانشگاه، رسانه، کتاب، آرایشگاه، موسیقی، و حتا انترنت. دو روز قطع انترنت به دستور آنان نشان داد چگونه یک تصمیم قبیلهای میتواند ضربهای عظیم به کل اقتصاد یک ملت بزند و حتا ساختار قدرتشان را متزلزل کند. اما در نهایت دیدیم که طالبان مجبور به وصل دوباره آن شدند، بیآنکه بفهمند انترنت نماد گذار از قبیله به ملت است؛ پلی میان عرف و قانون، میان دشت و شهر.
در سوی دیگر، نماینده قبایل دیگر «مخالفان طالبان» در خارج از کشور قرار دارند. آنها در کشورهای خارجی به هر وسیله میکوشند رژیم طالبان را تضعیف کنند. اما مشکل اینجاست: هیچ اعتمادی به آنان وجود ندارد. جامعه افغانستان بارها دیده است که مخالفان در تبعید هم به همان چرخه قبیلهگرایی گرفتارند. هر گروه کوچک خود را نماینده یک قوم معرفی میکند و بهجای ساختن پروژه ملی، بهدنبال امتیاز شخصی یا منطقهای است.
پرسشهای اساسی اینجاست:
• کی و کدام گروه از رنگ و قماش گوناگون افغانستان پشت به این سنت قبیله خواهد کرد؟
• چه کسی حاضر خواهد شد منافع شخصی و قبیلهای خود را فدای مردم و سرزمین کند؟
• آیا روزی خواهد رسید که رهبر افغان بهجای رییس قبیله بودن، امام ملت شود؟
• و تا آن روز، چند بار دیگر باید این سرزمین هزینه بدهد، سقوط کند و دوباره از خاکستر برخیزد؟
پیامدهای این چرخه روشن است: افغانستان و افغانها هنوز ملت نشدهاند. مردم به خود و دولت اعتماد ندارند و سیاست خارجی ما ملی نیست. فرصتهای تاریخی از دست رفته و عقبماندهگی مصنوعی ادامه یافته است. اما این نفرین شکستنی است. افغانستان و مردم آن میتوانند راه دیگری برگزینند، اگر سه شرط برآورده شود: نخست، رهبری متعهد و فراگیر که خود را امام تمام مردم بداند، نه رییس یک قبیله. دوم، قدرت باید بر قانون تقسیم و تفسیر شود، نه بر قوم و منطقه. سوم، سیاستمدار باید بیاموزد که قدرت امانت ملت است، نه مال شخصی و یا متعلق به قبیله. روشنفکران و سیاستمداران باید به جامعه خود تکیه کنند، نه به قدرتهای خارجی. سیاست خارجی باید از قید قبیله بیرون بیاید و بر پایه منافع کل ملت بنا شود. سیاستمداران افغانستان صد سال است با سرزمین و ملت بازی کردهاند؛ هر بار با شعار تازه اما با همان ذهنیت کهنه، از هر نسلی و سن و سالی هم که هستند همان افکار کهنه تغییر نمیکنند. پرسش این است: تا کی سیاستمدار افغان باید قبیله را بر ملت ترجیح دهد؟ و تا کی ما مردم باید فریب همین بازی تکراری را بخوریم؟ اگر پاسخی به این پرسشها ندهیم و مردم به فکر نروند، نفرین سیاست همچنان بر سر این سرزمین سایه خواهد انداخت.







