یک دیکتاتور میرود دیکتاتور دیگر جاگزین او میشود. این اصل عام در هر نظام مبتنی بر استبداد فردی، حزبی و دولتی است. چه بسا که دیکتاتور جدید بدتر از دیکتاتور قبلی باشد و نه تنها امیدهای کاذب برای احتمال تغییر سیاسی را نقش بر آب کند، بلکه سیاست سرکوب را به حدی شدیدتر از قبل پیش ببرد که مردم آرزوی بازگشت «کفنکش سابق» را کنند. در کشورهایی مثل ایران و افغانستان که نظامهای استبدادی و غیردموکراتیک بر آنها حاکمند، این احتمال به مراتب قویتر است، تا اینکه تصور کنیم دیکتاتور جدید فرصت و فضای بیشتری به شهروندان میدهد تا راحتتر نفس بکشند. اگر آنچه گفته آمدیم درست است، پس جشن و خوشحالی در کشورهای زیر سلطه استبداد دینی و غیردینی بهخاطر مرگ زمامداران مستبد برای چیست؟ چرا مردم همیشه درگیر کارهای دلخوشکننده و غیرجدی میشوند؟
مرگ ابراهیم رییسی، رییس جمهور ایران، در نتیجه سقوط چرخبال، با موج گستردهای از جشن و خوشحالی در آن کشور و افغانستان همراه بوده است. البته این را هم نباید نادیده بگیریم که هواداران رژیم جمهوری اسلامی در هر دو کشور هم کم نبوده و نیستند که به دلیل مرگ ابراهیم رییسی عزادارند. در یک جامعه سراسر قطببندیشده و طبقاتی روشن است که شادی نیز ماهیت طبقاتی دارد و غیر از این هم نمیشود. خوشحالی یک عده مایه بدحالی یک عده دیگر است و برعکس. در این مطلب، به بدحالی هواداران جمهوری اسلامی کاری نداریم و صرفاً سراغ خودیها میرویم؛ شکستخوردهگان و فراموششدهگانی که گاهی حتا مرگ یکی از مهرههای نظام استبدادی هم سبب خوشحالی قلب رنجور آنان میشود.
جشن و شادی به دلیل مرگ رییس جمهور ایران در واقع نشاندهنده خشم و نفرتی است که مردم نسبت به رژیمهای دینی دارند؛ خشم و انزجاری که خیلی هم بهجا و منطقی است. شهروندان ایران و افغانستان که عملاً در اسارت رژیمهای مستبد دینی خردوخمیر شدهاند، اگر نسبت به آنچه بر آنان میگذرد بیتفاوت باشند، در واقع مردهاند. شادی و خوشحالی از مرگ یک زمامدار مستبد که کار اصلیاش سرکوب مردم بوده، عمل کاملاً بهجاست و نه تنها که نباید ایرادی بر آن وارد باشد، بلکه باید از آن استقبال کنیم. اما خوشحالی از مرگ یک دیکتاتور در صورتی که با مبارزه برای براندازی کلیت نظام دیکتاتوری همراه و هماهنگ نشود، نه تنها موثریت چندانی ندارد بلکه حتا میتواند سبب تقویت نظام استبدادی شود. واکنش سطحی، کمعمق و گذرا به یک پدیده آن را تضعیف نمیکند، برعکس سبب رشد و پایداری بیشتر آن میشود. این رویه که در کوتاهمدت هیچ خطری را متوجه نظم مسلط نمیکند، شناخت رژیمها از مردم را زیادتر میسازد و در نتیجه زمامداران تلاش بیشتری برای تحکیم پایههای قدرت از راه اعمال هرچه شدیدتر سیاست سرکوب انجام میدهند. افزون بر این، جشن و خوشحالی زودگذر و دلخوشکننده منجر به افزایش خشم و انزجار هواداران رژیمهای استبدادی میشود و به این دلیل عزم آنان را در حمایت از دولتهای مورد علاقهشان جزمتر میکند.
من نمیگویم که کسی احساساتش را نسبت به آنچه در جامعه رخ میدهد، صرفاً به این دلیل که کاری از پیش نمیبرد و سودی ندارد، بروز ندهد. یک چنین توقعی از مردم شوربختی که شکست و درماندهگی را بیش از هر چیز دیگری در زندهگی تجربه کردهاند/میکنند، بیجا و غیراخلاقی است. شما بخواهید یا نخواهید مردم احساساتشان را در اشکال متنوع و گاهی جدید و ابداعی بروز میدهند و به سختی میتوان جلو آنان را گرفت. تاکید من بر این نکته است که خشم و نفرت مردم از رژیمهای استبدادی اگر قالب مبارزاتی پایدار و سازماندهیشده نداشته باشد، زودگذر و موقت است و تهدید کلانی را متوجه نظامهای سیاسی نمیکند.
اگر از زاویه دیگری به این قضیه نگاه کنیم، به نتیجهگیری ناامیدکنندهتری خواهیم رسید. ابراز خوشحالی از مرگ ابراهیم رییسی در شرایطی که هیچ نشانهای از زوال نظامی که او در دامان آن پرورش یافت دیده نمیشود و افق مبارزه انقلابی نیز چندان روشن و امیدبخش نیست، تنها جنبه دلخوشکننده دارد. مردم برای اینکه غم غلط کرده و فاجعه را دستکم بگیرند و یا اثرات آن را به تعویق بیندازند، از کوچکترین شکستهای دشمن مقتدر و مسلط هم خوشحال میشوند و از این راه دردهای خود را تسکین میدهند. چون شادی جنبه دلخوشکننده دارد و تحمل بار سنگین فاجعه را بیشتر میسازد. با خنده و شادی نمیتوان واقعیت را تغییر داد، بلکه تنها میشود احساس خود را نسبت به آن دگرگون کرد. خنده و شادی به بخشی از عقدهها و کینهها فرصت خالی شدن میدهد و بس.
پس، خوشحالی از مرگ ابراهیم رییسی بیش از آنکه بیانگر نقاط قوت ما باشد، نشاندهنده درماندهگی و شکست ماست. شوربختانه، ما در ایران و افغانستان در نبرد واقعی با افراطیت، دیکتاتوری دینی و خرافه شکست خوردهایم و به این دلیل، دلمان را به مرگ یکی از مهرههای نه چندان جدی رژیم ولایت فقیه خوش میکنیم. مگر قرار است چه چیزی با مرگ رییسی تغییر کند؟ در نهایت، یک مستبد دیگری جانشین او خواهد شد و جمهوری اسلامی نیز مثل همیشه سیاست سرکوب مردم را – شاید این بار با شدت بیشتری – اجرا میکند. میگویند که قرار بود ابراهیم رییسی جانشین علی خامنهای شود و حالا وضعیت طور دیگری رقم خورده است. هیچ تغییر مهمی در وضعیت رخ نداده است. خامنهای کافی افراد مورد اعتماد در اطراف خود دارد که یکی از آنان را در نهایت جانشین خودش کند. اگر رییسی مرده است، دهها «سرباز ولایت» دیگر در جمهوری اسلامی یافت میشوند که خامنهای میتواند از میان آنان یکی را دیکتاتور آینده ایران بسازد.






