انتخابات ایران تازهترین مثال روشن بحران نمایندهگی است؛ بحرانی که تنها در ایران نه بلکه حتا در کشورهای به اصطلاح آزاد و با فرهنگ غنی دموکراسی هم وجود دارد و هرازگاهی خود را با وضاحت بیشتری نشان میدهد. مردم دیگر پی بردهاند که شرکت در انتخابات به هدف تعیین زمامدار بعدی هیچ دردی را درمان نمیکند و صرفاً نمایشی است برای مشروعیتدهی به نظام ارتجاعی مستقر. در این نمایش، سیاستگران به شیوههای معمول و باربار آزمودهشده مردم را به پای صندوقهای رای میکشانند تا گوی سبقت را از بقیه بربایند. سیاستگران برای تحمیق مردم تا میتوانند وعدههای عجیب و غریب میدهند؛ وعدههایی که قرار نیست عملی شود. چون عملیسازی تمام آنچه سیاستبازان در کارزارهای انتخاباتی میگویند نه در توانشان است و نه هم قصد چنین کاری را، در صورتی که ممکن باشد، دارند. پس با برگزاری انتخابات قرار نیست تغییر جدیای – آنگونه که سیاستبازان وعده میدهند – رونما شود. فقط یک بازی به شدت ارتجاعی همیشه در جریان است و آن اینکه گاهی تندروها بر اریکه قدرت تکیه میزنند و گاهی هم میانهروها جاگزین آنان میشوند. هیچ گشایشی قرار نیست رخ دهد، آنگونه که همه انتظارش را میکشند. خبر خوب اما این است که مردم از تکرار چنین نمایشی خسته شدهاند و دیگر حاضر نیستند در روند مشروعیتدهی به سیستم سیاسی حاکم مشارکت کنند. البته بخشی از مردم به این باور رسیدهاند نه همه، که بازهم تحولی است خوب و امیدوارکننده.
جنبش «رای نمیدهم»
انتخابات ریاست جمهوری ایران بار دیگر ثابت کرد که بحران نمایندهگی چقدر عمیق است و سیستم سیاسی حاکم بر جهان نمیتواند بر این بحران غلبه کند؛ چون خود عامل اصلی بحران است و با عملکردش هرچه بیشتر به آن دامن میزند. مشارکت بسیار پایین مردم در انتخابات اخیر ایران اهمیت کارزاری را نشان داد که رسانههای جریان اصلی یا منفعتجویانه و سطحی به آن برخورد کردند و یا هم آگاهانه آن را دستکم گرفتند. کارزار «رای نمیدهم» مدتی است در ایران خودش را بیشتر آشکار کرده و به یقین میتوان گفت که حالا دیگر به یک جنبش سیاسی سرزنده و پویا بدل شده است؛ جنبشی که میرود تا زمینهساز یک دگرگونی سیاسی جدید شود. این یک گام نیک و عالی است که باید از آن استقبال کرد.
کارزار «رای نمیدهم» را به این دلیل میتوان جنبش خواند که با موضعگیری متفاوت در برابر سیاست رسمی نمایندهگیمحور بر یکی از سازوکارهای اصلی مشروعیتساز این سیاست خط بطلان میکشد و در نتیجه، اثرگذاری ماندگاری در میدان سیاسی از خود به جا میگذارد. یعنی، این جنبش به حدی عمیق و ریشهدار است که در شکل و شمایل اعتراضی مختلف متناسب با تحولات سیاسی و اقتصادی در ایران به حیات خود ادامه میدهد و سپس وقتی دوباره انتخابات برگزار شد، ظاهر میشود و چه بسا که قویتر و گستردهتر از قبل در بازی سیاست نقشآفرینی خواهد کرد. این جنبش در انتخاباتهای گذشته ایران نیز حضور داشت، اما نه به وسعت و گستردهگی انتخابات اخیر. این یعنی، میزان نارضایتی شهروندان از جمهوری اسلامی با گذشت زمان افزایش مییابد؛ مسالهای که سران رژیم ولایت فقیه را نگران کرده است.
نگرانی از سطح اشتراک پایین مردم در انتخابات در سخنرانیهای اخیر علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، به وضوح دیده میشد. او چه در دور اول انتخابات و چه در دور دوم تمام سعی خود را کرد تا شهروندان سهم بیشتری در این روند بگیرند، که سود چندانی نداشت و مردم کمتر به خواستهای مکرر او اعتنا کردند. آنچه خامنهای به شدت از آن نگران است، نارضایتی روبهافزایش شهروندان ایرانی از سیاستهای اوست که گاهی در تظاهراتهای خیابانی و گاهی در جنبش «رای نمیدهم» خودش را نشان میدهد. انتخابات سازوکاری است که خامنهای با آن میزان محبوبیت خود و رژیم استبدادیاش را در میان مردم ایران محک میزند. این جا ما به موضوع مهمی میرسیم. برای خامنهای انتخابات تنها یک سازوکار مشروعیتدهی است نه روند دموکراتیک. دیکتاتورها از دموکراسی نفرت دارند و رهبر جمهوری اسلامی نیز کافی در عمل ثابت کرده است که چقدر با دموکراسی سر ستیز دارد.
پس، در ایران که یکی از غیردموکراتیکترین دولتها در آن مستقر است، انتخابات یک روند دموکراتیک نیست. داشتن پارلمان و رسانه هم به معنای نهادینهشدن دموکراسی نیست. در واقع، انتخابات، پارلمان و رسانه این جا به جدیترین موانع در برابر دموکراسی بدل میشوند و کارکرد اصلی آنها پشتیبانی از منفورترین رژیمهای سیاسی است. در کشورهای دارای نظام استبدادی و اقتدارگرا انتخابات سبب هیچ تحولی در جامعه نمیشود. شما یا «بد» را انتخاب میکنید و یا هم «بدتر» را. در هر دو صورت، نظام موجود پایدار میماند و هیچ تغییر کلانی در سیستم سیاسی مستقر رخ نخواهد داد. دفاع از «بد» در برابر «بدتر»، از یکسو زمینه را برای «بدتر» شدن «بد» فراهم خواهد کرد، چون «بد» پیششرط وجودی «بدتر» را در خود دارد؛ و از سوی دیگر، بقای «بدتر» را نیز تضمین میکند، چون «بد» همزاد دیالکتیکی «بدتر» است. راه حل ما باید علیه این دیالکتیک ارتجاعی باشد و هر دو عنصر این ترکیب دوگانه را هدف گیرد؛ رابطهای که در یک دایره باطل، بردهگی را بازتولید میکند.
جنبش «رای نمیدهم» در واکنش به این وضعیت ملالآور و بردهگیساز است که وارد عمل شده و میخواهد زمینه را برای شکلگیری بدیل بهتر نظم موجود فراهم کند. سرمایهداری با عملکرد فسادزده و ارتجاعیاش خود این زمینه را مساعد میکند که مردم به آن پشت کنند. بیکفایتی رژیمهای گوناگون سرمایهداری، چه از نوع لیبرال، چه از نوع اقتدارگرایانه و چه از نوع سوسیالیستی آن، تلاش برای یافتن بدیل بهتر این سیستم ارتجاعی، فرسوده و ازکارافتاده را ضروری میکند. این بدیل تنها سیاست افقی و پادنمایندهگی است که هیچ روزنهای برای رشد و پاگیری دوباره دیالکتیک ارباب – برده باقی نمیگذارد. تنها زمانی میتوانیم از دموکراسی به معنای واقعی کلمه سخن بزنیم که به این دیالکتیک ارتجاعی نقطه پایان گذاشته شود. جنبش «رای نمیدهم» اگر هدفی جز این داشته و تنها مشکلش جمهوری اسلامی باشد نه نظم نمایندهگیمحور فاسد در تمام گونههایش، قادر به آفرینش هیچ دورنمای رهاییبخشی نمیشود و راه نیفتاده از رمق خواهد ماند.






