در بسیاری از خانوادهها در افغانستان، کودکان بزرگتر خانواده بار مسوولیتهایی فراتر از سنشان را بر دوش میکشند. زمانیکه کودکان در نقش پدر یا مادر قرار میگیرند، مسوولیت سنگینی بر آنها تحمیل میشود که میتواند آسیبهای روحی و روانی جدی بههمراه داشته باشد. روانشناسان این پدیده را «کودکبارهگی» یا «والدسازی کود» مینامند. آنان با ابراز نگرانی تاکید میکنند که کمکگرفتن از کودک، در ذات خود نادرست نیست، اما سپردن نقش پدر به کودک، پیامدهای منفی دارد.
زمانیکه کودکان بهجای کولهپشتی، بازیچهها و رویاهای کودکانه، بار سنگین خانه و مسوولیت خانواده را بر دوش میکشند، در میانه کودکی و بزرگسالی گم میشوند. در چنین وضعیتی، کودک در نقش پدر یا مادر ظاهر میشود، از خواهر یا برادر نگهداری میکند یا بهعنوان تکیهگاه عاطفی خانواده عمل مینماید. شاید در ظاهر قوی به نظر برسد، اما در درون، فشار روانی سنگینی را تحمل میکند؛ باری که اغلب نادیده گرفته میشود و کمتر کسی آن را جدی میگیرد.
اسما، ۲۹ ساله، نیز یکی از کسانی بوده که در کودکی نقش مادری ایفا کرده است. او میگوید که مادرش شاغل و در عین حال بیمار بود. اسما مجبور بود با دستان کوچک خود هم غذا بپزد و هم از دو خواهر و برادر دو ماههاش مراقبت کند. او تاکید میکند که بهدلیل مسوولیتهای فراوان و سنگین همیشه در استرس و اضطراب بهسر میبرد، تا جایی که این احساس برایش دایمی شد.
این دختر جوان با حسرت فراوان میگوید که هیچ خاطرهای از گذراندن کودکیاش به یاد ندارد و آرزو میکند که ای کاش آن روزها میتوانست بیشتر بازی کند، بخندد و از زندهگی لذت ببرد. او میگوید: «همیشه باید از دیگران مراقبت میکردم و هیچگاه احساس آرامش، امنیت و آرامش روانی نداشتم.»
اسما میگوید: «همیشه در حالت آمادهباش بودم نکند کسی ناراحت شود، نکند مشکلی پیش بیاید. چون مسوولیتهایم زیاد بود خانه مکتب و اطفال به همه باید میرسیدم.همیشه دلشوره و نگرانی داشتم و این حس تا حالا که هیچ مشکل و مسوولیتی ندارم در تمام وجودم رخنه کرده و رهایی ندارم.»
فیروزه نیز یکی دیگر از کودکانی است که در کودکی نقشهایی سنگینتر از سن خود را تجربه کرده است. او میگوید: «من به دلیل اینکه در سن کم مجبور به پذیرش مسوولیتهایی فراتر از توانم شدم، اغلب نمیتوانستم آنها را به درستی انجام دهم. این موضوع باعث میشد احساس گناه و بیکفایتی در من شکل بگیرد. گاهی به خاطر اشتباهاتم تنبیه میشدم و احساس گناه و ناتوانی میکردم.»
این بانو تاکید میکند: «تا هنوز هم نمیتوانم به راحتی از کسی کمک بخواهم. هر بار که بخواهم درخواستی را مطرح کنم، دچار اضطراب شدید میشوم؛ گویی چیزی در درونم مانع حرف زدن میشود.»
بهشته، جوان دیگری است که تجربهای مشابه فیروزه دارد، اما معتقد است که زمانی که کودک در نقش پدر یا مادر بزرگ شود، میتواند پیامدهای مثبت نیز به همراه داشته باشد. او میگوید: «نکات مثبت و پیامدهای خوب این وضعیت این است که انسان زود شکست را نمیپذیرد، زیرا از کودکی عادت کرده با چالشهای زیادی مقابله کند. بیشتر منطقی رفتار میکند و از لحاظ هوش اجتماعی فعالتر و موفقتر است، چون هر قدر انسان از مغزش کار بگیرد، همان قدر فعالتر میشود و انتخابهای دقیق، موفق و بهتری دارد.»
با این حال، شماری از روانشناسان تاکید میکنند که کودک باید کودک باقی بماند و جایگزین والدین نشود؛ زیرا این امر رشد عاطفی و روانی سالم او را مختل میکند و تاثیرات آن تا بزرگسالی ادامه خواهد داشت.
رضوانه رحیمی، روانشناس، در این مورد میگوید: «کودکبارهگی هم پیامدهای مثبت دارد و هم منفی. از نگاه مثبت، کودکانی که تجربه کودکبارهگی دارند معمولاً در آینده مسوولیتپذیرتر، با مهارتهای مدیریت، همدلی و تصمیمگیری قویتری ظاهر میشوند. اما در مقابل، پیامدهای منفی این پدیده عمیقتر و ماندهگارتر است و میتواند آسیبهای روانی جدی در طول زندهگی فرد بهجا بگذارد.»
این روانشناس میافزاید: «احساس «همرده نبودن» با همسالان و خشم پنهانی ناشی از بیعدالتی و مسوولیتپذیری افراطی در وجود این کودکان نهادینه میشود؛ بهگونهای که همیشه نیازهای دیگران را بر خواستهها و نیازهای خود مقدم میدارند. این افراد اغلب در بزرگسالی نیز به نوعی مسوولیتپذیری مزمن دچار میشوند.»
بانو رحیمی تصریح میکند: «این کودکان همچنان دچار فرسودهگی روانی، اضطراب مزمن، احساس نادیده گرفته شدن، افسردهگی، خشم پنهان و عدم شکلگیری مرزهای سالم عاطفی میشوند. آنها یاد میگیرند خواستههای خود را نادیده بگیرند و برای جلب رضایت دیگران خود را قربانی کنند.»
کودکبارهگی یا والدسازی کودک، پدیدهای است که افغانستان رایج است و کمتر به آن توجه میشود. اگرچه این وضعیت گاهی با پیامدهای مثبتی مانند تقویت حس مسوولیتپذیری همراه است، اما اغلب باعث آسیبهای روانی عمیق و ماندهگار در فرد میشود.






