پس از پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت، یک سوال همچنان پابرجاست: سرنوشت سیاسی افغانستان به کدام سو خواهد رفت؟ واقعیتهای میدانی نشان میدهد که مخالفان طالبان، دستکم در شرایط کنونی، توان ایجاد یک تغییر نظامی تعیینکننده را ندارند. از سوی دیگر، جامعه جهانی نیز با وجود انتقادهای جدی از سیاستها و عملکرد طالبان، بهتدریج مسیر تعامل با این گروه را در پیش گرفته است؛ تعاملی که الزاماً به معنای شناسایی یا پذیرش کامل طالبان نیست، بلکه بیشتر از واقعیتهای موجود، نگرانیهای امنیتی و منافع کشورهای مختلف ناشی میشود.
در چنین شرایطی، مخالفان طالبان با یک مشکل اساسی دیگر نیز روبهرو هستند: نبود یک اپوزیسیون متحد، منسجم و دارای برنامه روشن برای آینده افغانستان.
جریانهای مختلف مخالف طالبان در بیرون و داخل کشور فعالاند، اما اختلاف دیدگاهها، نبود رهبری مشترک و فقدان یک برنامه سیاسی فراگیر، مانع تبدیلشدن این جریانها به یک گزینه جدی و قابل اتکا برای بخش بزرگی از جامعه افغانستان و حتا جامعه جهانی شده است.
از سوی دیگر، یکی از نکات قابل تأمل در منازعه کنونی افغانستان، شباهت بخشی از گفتمان طالبان و مخالفان آن است؛ شباهتی که در نوع نگاه به قدرت سیاسی دیده میشود.
گروه طالبان ساختار سیاسی موجود را عمدتاً بر محور خود تعریف کرده و برای بسیاری از جریانهای دیگر نقش تعیینکنندهای در قدرت قائل نیست. در مقابل، برخی مخالفان نیز از حذف کامل طالبان از آینده سیاسی افغانستان سخن میگویند و معتقدند این گروه نباید در ساختار آینده کشور جایگاهی داشته باشد.
اینجا یک سوال اساسی مطرح میشود: آیا افغانستان میتواند با حذف کامل یکی از طرفهای اصلی منازعه به ثبات پایدار برسد؟
افغانستان جامعهای پیچیده، متکثر و چندلایه است. واقعیتهای سیاسی و اجتماعی این کشور را نمیتوان با حذف یک طرف و نادیدهگرفتن طرف دیگر حل کرد. تجربه چند دهه گذشته نیز نشان داده است که حذف سیاسی و نظامی یک جریان، الزاماً به پایان بحران منجر نمیشود.
مساله افغانستان، بنابراین، تنها این نیست که «گروه طالبان بماند یا برود». سوال مهمتر این است که چه نوع نظام سیاسی میتواند زمینه یک توافق گسترده میان نیروهای مختلف جامعه را فراهم کند؟
اگر راه حل نظامی همچنان دور از دسترس باشد، اپوزیسیون متحد و قدرتمندی شکل نگیرد و جامعه جهانی نیز به تعامل با طالبان ادامه دهد، ادامه تقابل بدون یک افق سیاسی روشن میتواند افغانستان را وارد دور تازهای از بیثباتی کند؛ وضعیتی که احتمال افزایش خشونت، ناامنی و عمیقترشدن شکافهای سیاسی و اجتماعی را بیشتر خواهد کرد.
از این مهمتر، تداوم بیثباتی میتواند زمینه بیشتری برای رشد گروههای افراطی و شکلگیری هستههای تروریستی فراهم کند.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به راه سوم نیاز دارد؛ راهی میان تسلیم کامل در برابر طالبان و حذف کامل طالبان. راهی که در آن مشارکت سیاسی، حقوق شهروندی، امنیت، حاکمیت قانون و حضور معنادار جریانهای مختلف جامعه در یک چارچوب سیاسی قابل قبول تضمین شود.
چنین راهی آسان و سریع نخواهد بود، اما اگر افغانستان قرار است از چرخه جنگ و حذف سیاسی عبور کند، باید سوال اصلی را تغییر دهد: نه اینکه «چه کسی دیگری را حذف کند؟»، بلکه اینکه «چگونه میتوان با وجود اختلافها، بر سر آینده مشترک افغانستان به توافق رسید؟»
شاید راه نجات افغانستان نه در پیروزی کامل یک طرف، بلکه در یافتن سازوکاری برای زندهگی سیاسی مشترک میان طرفهای مختلف این منازعه باشد.






