«در قسمت کار هم، سهم افغانها کارهایی است که خود ایرانیها به هیچ وجه حاضر به انجام آنها از بس کثیف و شاقه است، نیستند. فاضلاب، کانال یا آشغالی. باز اینها یک کدی دارند بهنام کد سَنا که فقط برای کسانی داده میشود که مدارک معتبر داشته باشند. اگر کسی آن کد را داشته باشد میتواند شکایت کند مثلاً. در غیر آن، مهاجرینی که مدارک معتبر ندارند، بهصورت سیستمی قادر نیستند که حتا شکایت کنند چه برسد که پیگیری شود یا نه! وقتی یک کارگر مهاجر سر کار حادثه کرد و جان داد، پس از اینکه به رییس شرکت خبر دادند برای تدارکاتی، این آدم حتا دستگاه خود را خاموش نکرد. جنازه را همانطور با کمال بیاحترامی کنار کشید و گفت شب برای فامیلش زنگ میزنم که بیاید و ببرد. بقیه را هم هشدار داد که اگر هر کسی بخواهد کار را بهخاطر این موضوع تعطیل کند، از شرکت اخراج است.» (کریم)
در ایران، تا همین چند مدت پیش، مهاجران افغانستانی قانوناً حق کار در بعضی مشاغل را نداشتند (Human Rights Watch) و تازه برای بعضیها کارتی به اسم کارت کار توزیع میکنند! مساله این نیست که کار را تعطیل کند یا نکند. مساله این نیست که چرا فقط کارگران افغانستانی کارهای کثیف کنند و چرا همینها از شغلهای دیگر منع میشوند. حتا مساله بدخلقی صاحب کار و تعطیل نکردن کار بهخاطر آن حادثه یا تدابیر وقایوی برای جلوگیری از آن قبیل حوادث یا حتا ندادن دستمزد کار و این چیزها نیست. اینها در جای خود مهمند و میتوانند به اشکال مختلف ظهور پیدا کنند، اما مساله اساسی، مساله لگدمال شدن کرامت، عزت و حیثیت انسانی یک گروه اجتماعی خاص است. این نگاه و برخورد تحقیرآمیز و کمترانسانپنداری یا اصلاً ناانسانپنداری مهاجر افغانستانی توسط نظام یا هم مردم است که جدیت پیدا میکند. از این روایتها، از زاویههای گوناگون میشود مسایل مهم و بحثبرانگیزی استنتاج کرد. ولی منظور اصلی، عجالتاً اشاره به تنزیل حیثیت انسانی و ناپدید بودن چیزی بهنام کرامت و احترام انسانی مهاجران نزد این نظام است. این کالاشدهگی یا بیزبانی و بیحقوحقوقشدهگی مهاجران در تصور سیاسی و فضای فکری ایران است که مساله را تکاندهنده میسازد.
کریم ادامه میدهد: «مساله دیگر اینکه اینها [ایرانیها] وقتی “تبعه” میگویند، منظورشان فقط مهاجرین افغانیاند. مهاجرین از بقیه کشورها مثل عراق و اینها را اتباع نمیگویند. فقط افغانیها یا بهقول خودشان “افعی”ها را اتباع میگویند.» در اینجا لازم به ذکر میدانیم روشن کنیم که همانطور که بهقول کریم، منظور از «تبعه» در گفتار ایرانی، افغانها هستند، منظور از «افغان»ها نیز «هزاره»ها هستند. در ایران، این چهره هزارهگی است که بهنام افغان با تمام بار معنایی آن شناخته میشود، نه افغانهای واقعی. چهره افغانهای اصلی یعنی پشتونها و نیز تاجیکها با چهره خود ایرانیها مشابه است، بهگونهای که اگر از لهجه یا اسناد آنها متوجه نشوند، از صرف ظاهرشان متوجه نمیشوند که آنها افغانند. در نتیجه، بار سنگین حقارت و اهانت جمعشده دور مفهوم «افغان» در طول تاریخ سیاه افغانستان، اکثراً در واقع بهتنهایی روی دوش «هزاره»ها میافتد.
کریم میگوید: «افغانیها برای امرار معیشت باید حتا بیش از چهارده ساعت کار کنند و بعد در خیلی موارد، در آخر کرایهشان را هم نمیدهند. موضوع دیگر، مسایل بانکی و سیمکارت است. مثلاً چند وقت پیش، هرچه سیمکارت نیممیلیون افغانی بود، یکدفعهای قطع شد، بیهیچ هشدار قبلی و این چیزها. مساله دیگر هم کدفروشیهای بیپایان به بهانههای مختلف به مهاجرین است. فقط تا میتوانند میخواهند به هر بهانهای از مهاجرین پول بگیرند.» این است قصه میلیونها مهاجری که از کمترین مصونیت حقوق بشری در ایران برخوردار نیستند. وضعیتی که وقتی کار میکند، اما مزد دریافت نمیکند. وقتی حقوقش را نمیدهند، اما حق شکایت هم ندارد. وقتی از یک طرف مدرک اقامت میدهند، اما از طرف دیگر وقتی به «افغانی» جماعت میرسند، آن مدارک به کل ناچل میشوند. وقتی اختیار گوشی و عکسهای خصوصی خود را ندارند. وقتی اگر اعتراض میکند، در جا سیلی میخورد. وقتی دو هزار انسان در یک سالن صدمتری تخته میشوند که برای نفسگرفتن مجبورند صف بایستند تا از سوراخ تنها توالت موجود، هوا بگیرند تا تلف نشوند. وقتی اگر تلف شدند، جنازههایشان با کمال بیاحترامی کنار کشیده میشوند تا در کار اخلال ایجاد نکنند. وقتی به دلیل مهاجر بودن، بهعلاوه لتوکوب، سر آنها حرکات خندهآور و عمداً تحقیرآمیز اجرا میشود. وقتی یک بطری آب در اردوگاه برای آنها صدبرابر قیمتتر فروخته میشود. وقتی بیش از چهارده ساعت کار میکنند و کثیفترین و شاقهترین کارها را هم انجام میدهند، اما مالک یک حساب بانکی شخصی نمیتوانند باشند. وقتی حتا یک سیمکارت شخصی برای ارتباط با دوستان و فامیل خود نمیتوانند داشته باشند. این است نام دیگر «افغانی» در ایران.
منظور از پیش کشیدن بحث برده، اشاره به ریشههای تاریخی انسان مورد تبعیض سیستمی و محروم از حقوق بشری و فهم بهتر معادلهای مدرن آن همچون انسان برهنه، دیگری و بیدولت بوده است. اما علاوه بر آن، مطابق آنچه گفته آمد، به دنبال لگدمال شدن حقوق بشری و حیثیت انسانی و تنزیل اخلاقی، واژه ظلم یا ستم نیز در حق مهاجر افغانستانی رسماً معنا و مصداق پیدا میکند. اگر مفاهیم حقوق بشری و معایر اخلاقی جهانی برای جمهوری اسلامی بیمعنا باشد، از بسامد زیاد واژه ستم و ظلم در متون دینی اما نمیتواند طفره رود. فراتر از دین، تایید اصل ستم در کل با وجدان آدمی سازگار نیست، اختلاف ممکن فقط در موارد و مصادیق ستم وجود داشته باشد: اینکه چه نظام فکری – عقیدتیای چه تلقیای از ستم دارد. روی هم رفته اما این مصادیق و تفاسیر نیاز به انطباق با وضعیت اکنون دارد. اگر کسی حتا دید اسلامی از ستم داشته باشد، در دنیای پیچیده کنونی وقتی تلقی خرما – شتری از ستم دارد، نمیتواند وضعیت ستمدیدهگان را توضیح دهد. عصر ما و جهان ما نیازمند این است که موارد ستم را باید در همین زمینه و در همین تاریخ تشخیص داد و شناسایی کرد. یانگ یکی از کسانی است که به تبیین ستم و اینکه چه وقت بر کسی یا گروهی ظلم صورت میگیرد و این ستم چه صورتهایی میتواند به خود بگیرد، پرداخته است. او درباره اینکه چه کسی یا گروهی را میتوان گفت در حقشان ستم میشود و ستم در چه مواردی مصداق پیدا میکند، مینویسد: اول، اینکه منافع کار یا انرژی آنها نصیب دیگران میشود، بدون اینکه آن دیگران متقابلاً به آنها سودی برسانند (استثمار)؛ دوم، از مشارکت در فعالیتهای مهم اجتماعی محروم میشوند، که در جامعه ما [منظور او جوامع غربی است] عمدتاً به معنای محرومیت از محیط کار است (حاشیهنشینی)، سوم، تحت فرمان دیگران زندهگی و کار میکنند و اختیار کمی در کار خود دارند و همچنین قدرتی بر دیگران ندارند (بیقدرتی)؛ چهارم، بهعنوان یک گروه، به صورت کلیشهای دیده میشوند، در حالی که تجربه و وضعیتشان در جامعه بهطور کلی نامرئی است، و فرصت و مخاطب کمی برای بیان تجربیات و دیدگاههایشان درباره رویدادهای اجتماعی دارند (امپریالیسم فرهنگی)؛ پنجم، هم اینکه اعضای گروه قربانی خشونت و آزار تصادفی ناشی از نفرت یا ترس از گروهشان میشوند (Young, ۲۶۱). از هر نظر که ببینیم، این تلقی از ستم و این تعریف از شخص یا گروه مورد ستم در مورد افغانستانیهای مهاجر در ایران درست میآید؛ قصه کریم نمونه دقیق این وضعیت است. این البته گویای وضعیت شاید بیش از یک صد سال اخیر هزارهها در افغانستان بهطور عمومی نیز هست، همانطور که در مناسبات میان – هزارهگی و دیگر اقوام نیز در ذیل سیستم زمینسالاریهای محلی مصداق پیدا میکند.
بدین ترتیب، مهاجران افغانستانی مردمانی فقط بیخانه، بیسرزمین و بیدولت نیستند، بلکه مردمان بیحق کار و بیحق استفاده شایسته از دسترنج، بیحق مشارکت در اجتماع و سیاست و بیحق سهیمشدن در قدرت و بیحق سخن گفتن از وضعیتشان و بیحق شکایت و دفاع و اساساً «بیحق حق داشتن» (Arendt, Origins ۲۹۶) هستند. بدین ترتیب محرومیت و به حاشیه رفتن این کتله انسانی، نه فقط نگرانی اخلاقی به وجود میآورد که سوال فلسفی مهمی را نیز برمیانگیزد: با وجود چنین وضعیتی، مگر میتوان از انسانیت و حیثیت انسانی این گروه اجتماعی حرف زد و دفاع کرد؟ تعریف فلسفی انسان که غیر از تعریف بیولوژیک و صرفاً آناتومیک است، اوصافی را در بر میگیرد که مهاجرین افغانستانی فاقد آنها هستند. در فلسفه (حداقل افلاتون، ارسطو، آرنت و دیگران) یک انسان (انسان عادی و آزاد و غیربرده) زمانی میتواند مصداق عنوان «انسان» باشد که مشمول «جامعه سیاسی» و تمام حقوق دربرگیرنده آن باشد. مهاجر افغانستانی در ایران اما به طرزی برخورد میشود که ابتداییترین حقوق بشری آنها احترام نمیشود، چه برسد به دادن نقش سیاسی و شامل جامعه سیاسی شدن. بنابراین، هرچند اگر مجال پرداختن به این سوال در اینجا نباشد، خوب است که از راه حل پرسیده شود. تامل در راه حل اما ما را به این پرسش هدایت میکند که اساساً چرا مهاجر داریم؟ چرا همه شهروند نیستند؟ این غیریتسازی و دوگانهگی شهروند – مهاجر از کجا میآید؟ نمیتوان منکر شد که ریشه محرومیتهای قانونی مهاجر به محرومیت آنها از شهروندی و حمایت یک دولت برمیگردد. آنها میتوانند و باید این شهروندی از دست رفته را در کشور دوم به دست آورند، ولی وقتی در اقلیم فرهنگی – جغرافیاییای پا میگذارند که اخلاق جهانی و مفاهیم حقوق بشری در آن، معنای ماحصلی ندارد، آنها تا ابد از کسب شهروندی دوم محروماند و به همان پیمانه هم از حقوق بشری و مدنیشان. بنابراین، مشکل مشکل بیدولتی است و مشکل بیدولتی نیز آنچنان که آرنت در کتاب بنیادهای توتالیتاریسم به خوبی توضیح میدهد، برمیگردد به تقسیمبندیهای ناشی از دولتهای مدرن. تاسیس دولت یک ایده مدرن و مدنی و البته ضروری است، اما به همان میزان که گروهی را زیر چتر خود میآورد، گروه یا گروههای دیگر را بیرون میراند. در نتیجه، در وضعیت عادی و برای حمایت از مردمان شامل در دولتی خاص، نهادی مفیدتر از «دولت» نیست، اما در وضعیتهای غیرعادی بهطور نمونه مهاجرت، این بیرحمی را نیز دارد که یکراست گروههای خاصی را از قلمرو حمایتی خود خارج کند. بد اینکه از یک طرف، در کشورهای بیثبات و غیردموکراتیک مثل افغانستان، دولت به تامین حق و حقوق بهاصطلاح شهروندان خود تن نمیدهد یا برخورد عادلانه ندارد و بنابراین این مردمان مورد تبعیض ناگزیر به ترک کشور زادگاهشان هستند، و از طرف دیگر کشوری مثل ایران نیز به اصول اخلاقی مدرن پایبندی ندارد: این گروههای پناهنده را دومبار برای همیشه از حق شهروندی محروم نگه میدارد. یعنی یا باید، این دولتهای متفرق، هر یک دولتهای ایدئال باشند که کسی مجبور به مهاجرت نشود یا هم دولت جهانی به وجود بیاید که شهروند فلان کشور بودن کنونی جای خود را به شهروند جهان بودن بدهد؛ فقط در این صورت ما مهاجر و پناهنده نخواهیم داشت و هر دو هم در عمل نامیسر است. راه دیگر این است که اختلافات کشورها بهشمول تفاوتها در قوانین اساسی و نظامهای حکومتی و این مسایل به کنار، در پارهای موارد اما بهشمول مساله مهاجرت یک توافق جهانی به وجود آید تا در صورت لازم دغدغه آن دو امر مهم برای مهاجران را داشته باشد. ازآنجا که مهاجر بیکشور میشود، فاقد توان دفاع از حقوق بشری خود هم میشود. بنابراین برای پر کردن این خلأ و اعاده این حق هم که شده یک «توافق بینالمللی» (Arendt ۳۶۵) لازم است. از همین رو، معاهده حقوق بشر و معاهده حقوق مهاجران در ذیل آن، امری فقط تفننی نیست، بلکه گزینهای است ضروری که تعهد کشورها برای عمل به آن را میطلبد. چون روی هم رفته، این درست نیست که بگوییم فلانیها محرومند چون شهروند نیستند و مهاجرند و بعد بگوییم مهاجرند چون دولت ندارند. این در مقام بیان میتواند توضیحی برای وضعیت «مهاجر» باشد، اما محرومیت او را که یک مساله عمیقاً حیثیتی و حقوقی است نمیتواند توجیه کند. همانطور که ذکرش رفت، تاریخ بشر به نقطهای باید رسیده باشد که بگوید: همان انسانی که در کشور خودش شهروند بود و از حقوق شهروندی و بشری خود برخوردار، همان انسان در هرجایی باشد، باید از حقوق بشری خود برخوردار باشد. ارجاع دادن این محرومیت سنگین به ناشهروندی و مهاجرت، یک استدلال دوری بیمعنی است. مهم نیست که عامل این مهاجرت چه باشد یا اینکه این واژه در نسبت به چه چیزی معنا پیدا میکند یا نمیکند، مادامی که وارد عصر جدید میشویم، یک انسان باید آزاد، مختار و برابر و برخوردار از حقوق انسانی خود باشد. چرا که کرامت انسانی از تابعیت او و اینکه به چه سرزمین یا نژاد یا فرهنگی تعلق دارد، نمیآید، بلکه از انسان بودن او میآید.
در نتیجه، آنچه گفته آمد، فقط شرح رنج نیست، بلکه یادآوری فراموشی بود؛ یادآوری اینکه چه بسیار انسانهایی که در مرزهای سیاسی و نظامهای حقوقی امروز، نه از سر جرم، بلکه صرفاً بهخاطر «بیجاشدهگی»، «بیدولتی» و «بیمدرک بودن»، از مقام اخلاقی و حقوقی انسانی خلع میشوند. جمهوری اسلامی ایران شاید بهطور رسمی بردهداری را رد کند، اما سیاستها و رفتارهایش با مهاجران افغانستانی چیزی کمتر از یک نظام بردهساز ندارد. این وضعیت نه فقط برای ایران که برای وجدان جهانی باید تکاندهنده باشد؛ چرا که آنچه از افغانستانی مهاجر در اردوگاهها و بازار کار و کوچه و پسکوچههای شهرهای ایران ساخته شده، نه یک کارگر مهاجر، بلکه یک «بیحق حق داشتن» است. مهاجر افغانستانی در ایران ذیل هر حکومت و سیاستی که بوده، از حق مهاجر بودن و حق انسان بودن محروم بوده است. بنابراین، اگر فلسفه هنوز کارکردی دارد، اگر اخلاق هنوز صدایی دارد، اگر هنوز عدالت آرزو است، به وضعیت وجودی دشوار این انسانها که هر روزه نه فقط حیاتشان که حیثیت انسانیشان نیز هر روزه و هر لحظه لگدمال شده و به فنا میروند، عطف توجه جدی شود.
ارجاعات
Agamben, Giorgio. Homo Sacer: Sovereign Power and Bare Life. Translated by Daniel Heller-Roazen, Stanford University Press, 1998.
Arendt, Hannah. The Origins of Totalitarianism. Harcourt, 1973.
Aristotle. Politics. Translated by C. D. C. Reeve, Hackett Publishing, 1998.
Barfield, Thomas. Afghanistan: A Cultural and Political History. Princeton University Press, 2010.
Human Rights Watch. Iran: Afghan Refugees and Migrants Face Abuses. 2022. www.hrw.org.
Levi, Primo. If This Is a Man. Translated by Stuart Woolf, Abacus, 1987.
Plato. Republic. Translated by G. M. A. Grube, revised by C. D. C. Reeve, Hackett Publishing, 1992.
United Nations. Universal Declaration of Human Rights. 1948. www.un.org/en/universal-declaration-human-rights.
Young, Iris Marion. Justice and the Politics of Difference. Princeton University Press, 1990.






