احمدشاه دیندوست بعد از والیگری طالبان در غور، فرمانده قولاردوی طالبان در کندهار شد، بعد والی طالبان در سرپل شد و حالا هم به حیث قوماندان امنیه طالبان در بدخشان تعیین شده است. شاید برای بعضیها این فقط تغییر یک مقام باشد، اما برای مردم غور، نام دیندوست با یک سلسله خاطرات و پرسشهای سنگین گره خورده است؛ پرسشهایی که هنوز کسی جواب روشن برایشان نداده است.
من از بسیاری از موضوعات و حوادث گذشته چیزی نمیگویم و فقط روی دو موضوع تمرکز میکنم که برای مردم غور بسیار مهم است و هنوز هم درباره آن حرف میزنند.
اول؛ پولهایی که به نام سرک از مردم غور جمع شد. در زمان مسوولیت دیندوست، از مردم به بهانه ساخت سرک و پلچک پولهای بسیار زیادی جمعآوری شد. رقم دقیق مجموع آن شاید نزد مردم مختلف متفاوت باشد، اما گفته میشود صدها هزار افغانی جمعآوری شده بود و حتا بخشی از این پولها در یک حساب مشخص جمعآوری میشد.
روش جمعآوری پول هم برای مردم بسیار سنگین بود. از هر نکاح یک هزار افغانی گرفته میشد. یعنی اگر در یک خانه، پدر و مادر دو فرزند جوان داشتند و هر دو ازدواج میکردند، برای سه نکاح باید سه هزار افغانی پرداخت میکردند.
از معاش یک ماه تمام پرسنل معارف، از معلم قریه گرفته تا کارمند مرکز شهر، پول گرفته شد. از معاش یک ماه کارمندان ملکی و نظامی نیز پول جمعآوری شد. دکانهای شهر فیروزکوه برای هر دکان بیست هزار افغانی پرداخت کردند. از دکانهای ولسوالیها ده هزار و از دکانهای قریهها پنج هزار افغانی گرفته شد. از هر موتر کلان باربری پنجاه هزار افغانی و از هر فلانکوچ بیست هزار افغانی گرفته شد.
مردم فقیر بودند، اما پرداخت کردند؛ چون به آنها گفته شده بود این پول برای سرک است، برای پلچک است، برای آبادانی است و بالاخره همین پول یک روز به درد خود مردم میخورد. راهی هم جز پرداخت نداشتند. آنانی که از پرداخت سر باز زدند، نتیجهاش زندان و شکنجه شد.
اما امروز سوال مردم ساده است: سرک کجاست؟ پلچک کجاست؟ آن پولها کجاست؟ تا جایی که مردم میدانند، از آن پولها حتا یک افغانی هم در یک پروژه عامالمنفعهای که مردم بتوانند ببینند، مصرف نشده است.
گفته میشود بخشهایی از این پولها از صرافی توسط شخص نزدیک به دیندوست کشیده شده و در اختیار خود او قرار گرفته است. اگر این ادعا نادرست است، راه اثباتش بسیار ساده است: حسابها، اسناد جمعآوری پول و مصارف آن باید برای مردم همهگانی شود.
مردم غور صدقه نمیخواستند؛ پول خودشان را برای آبادانی ولایت خود دادند. معلمی که معاش یک ماهش را داد، شاید در خانه خودش نان کافی نداشت. دکانداری که بیست هزار افغانی پرداخت کرد، شاید با همان پول میتوانست چند ماه خانوادهاش را نگهداری کند. رانندهای که پنجاه هزار افغانی پرداخت کرد، شاید تمام سرمایهاش همین موتر بود. اما همه دادند، چون یا امید داشتند یا ترس.
تلخترین قسمت ماجرا این است که مردم پول دادند، اما نه سرک ساخته شد و نه پلچک؛ و امروز حتا کسی جرئت نمیکند بپرسد آن پولها چه شد. چرا؟ چون کسانی که یکی دو بار درباره این موضوع پرسش یا انتقاد کردند، با تهدید، شکنجه و زندان روبهرو شدند. همین ترس باعث شده که بسیاری از مردم سکوت کنند. اما سکوت مردم به معنای فراموشکردن نیست. گاهی مردم سکوت میکنند چون میترسند؛ نه اینکه چیزی برای گفتن ندارند.
موضوع دوم؛ موسساتی که یکی پس از دیگری از غور رفتند. غور یکی از فقیرترین مناطق افغانستان است. مردمی که در آن زندهگی میکنند، به کمک موسسات داخلی و بینالمللی نیاز جدی دارند. همین موسسات برای مردم پروژههای صحی، آموزشی، معیشتی و بشردوستانه اجرا میکردند و صدها جوان غور نیز در همین موسسات کار میکردند. اما در دوره والیگری احمدشاه دیندوست، به گفته بسیاری از مردم و کارمندان سابق موسسات، فضای کار برای موسسات بسیار دشوار شد.
در جلسات، مسوولان و کارمندان موسسات مورد توهین و تحقیر قرار میگرفتند و حتا در مواردی به آنان نسبتهای سنگین دینی داده میشد. برخی کارمندان نیز با تهدید و بازداشت روبهرو شدند. نتیجه چه شد؟ صدها پروژه متوقف شد یا از غور بیرون رفت و دهها موسسه دیگر حاضر نشدند مانند گذشته در غور کار کنند. یعنی یک طرف، مردم فقیر بودند و به کمک نیاز داشتند؛ طرف دیگر، موسساتی بودند که برای کمک آمده بودند؛ اما فضای ایجادشده باعث شد فاصله میان این دو بیشتر شود.
تلختر از همه این است که بر اساس اطلاعات و گفتههایی که درباره این موضوع وجود دارد، در همان زمانی که برخورد با موسسات صورت میگرفت، خود دیندوست از یک پروژه صحی که توسط موسسه «باران» تطبیق میشد، منفعت مالی دریافت میکرد و گفته میشود سالانه حدود دهها لک افغانی از آن پروژه به دست میآورد. اگر این موضوع درست نیست، باز هم پاسخ آن ساده است: اسناد مالی همان پروژه باید همهگانی شود.
من نه قاضی هستم و نه دادستان. اما مردم حق دارند بدانند پولهایی که از آنان جمع شده کجا رفته و چرا موسساتی که برای کمک به مردم آمده بودند، یکی پس از دیگری غور را ترک کردند. امروز احمدشاه دیندوست به مقام دیگری رفته است؛ این بار بدخشان. اما یک مقام تازه نمیتواند سوالهای قدیمی را از بین ببرد. اگر پول مردم برای سرک جمع شده بود، مردم حق دارند سرک را ببینند. اگر پول مردم برای پلچک جمع شده بود، مردم حق دارند پلچک را ببینند. اگر هیچ پولی حیفومیل نشده، حساب و کتابش باید روشن باشد. و اگر برخوردی با موسسات صورت نگرفته، باید دلیل رفتن آن موسسات و توقف آن پروژهها برای مردم توضیح داده شود.
من با دیندوست دشمنی شخصی ندارم؛ اما نمیتوانم در برابر درد مردم خاموش بمانم. مقامها عوض میشوند. والیها میروند. قوماندانها میآیند و میروند. اما پولی که یک معلم فقیر از معاشش داده، پولی که یک دکاندار از سرمایهاش داده و پولی که یک راننده از نان خانوادهاش کم کرده، فراموش نمیشود. مردم شاید امروز از ترس سکوت کنند؛ اما حساب مردم با تاریخ باقی میماند.






