از همان روزگاران دور که به دستور برادر، رابعه بلخی، آن بانوی پرچمافراز شعر و سخن پارسی دری را در گرمابهای رگ بریدند و او با خون خویش آخرین شعرش را بر دیوار گرمابه نوشت، دیگر تا هماکنون ما بهدرستی نمیدانیم که چه استعدادهای بزرگ زنان در چهاردیوار خانهها و در زیر شلاق استبداد روزگار، خاک و خاکستر شدهاند. اگر هم گاهی خواستهاند تا چنان پرندهگانی پرواز کنند و سرودی بخوانند، به نام ناموس و ننگ سرهایشان به میلههای آهنین قفس خورده و دوباره سر به زیر پر کشیده و خاموش شدهاند.
در سرزمین ما و شاید هم در همه خاور زمین رسم بد زمانه چنان است که خاموشی زنان را یک رفتار نیکو برای زنان پنداشته است. زن خوب آن است که زبان به اعتراض نمیگشاید و به گفته مردم چنان سنگ صبوری همه اندوه و بدبختیهایی را که دارد در سینه پنهان میکند، اما دم برنمیآورد.
هنوز این مثل بر زبان مردمان جاری است که زن در زندهگی دو گام برمیدارد، گامی از خانه پدر تا خانه شوهر و گامی از خانه شوهر تا خانه گور! این مثل چنان ژرفای دردناکی دارد که استبداد اجتماعی همه سدهها در آن تبلور یافته است.
امروزه شماری از پژوهشگران زبان و ادبیات را باور بر این است که نخستین بار هنر شعر و سخنوری به وسیله زنان هستی یافته است. به زبان دیگر، نخستین شاعران و سرودپردازان روی زمین زنان بودهاند.
انسان ابتدایی در همان سپیدهدم اندیشه و زبان در نخستین گام به نامگذاری اشیای پیرامون پرداخت که این نامگذاری خود گونهای حضور همیشهگی اشیا در ذهن انسان است. شعر نیز بهگونهای با حضور اشیا در ذهن سروکار دارد.
از این جا میتوان گفت که انسان ابتدایی نه تنها با نامگذاری اشیا و پدیدههای طبیعی، گونهای طبیعت ذهنی برای خود ایجاد کرد و دامنه شناخت خود از طبیعت را گسترش داد؛ بلکه میتوان گفت که نخستین سرودههای بشر شعرهایی بودهاند در توصیف و نیایش طبیعت.
کودک زیباترین تجسم عشق و عاطفه انسانی است. در تمام فرهنگها از همان دوران غارنشینی تا امروز مادران سرودپردازان کودکان خود بودهاند.
ما نخستین سرودها را در گاهواره از زبان مادران خود شنیدهایم و از این جا میتوان گفت که زنان نخستین آموزگاران زبان و ادبیات نیز هستند. همین سرودها بودند که دروازههای خیالات بلند کودکانه را در ذهن ما گشودند، هرچند ما دیگر صدای گشودن این دروازهها را فراموش کردهایم.
اگر میخواهیم زبان را توسعه دهیم به پندار من باید بیشتر از همه زمینه آموزش زبان را برای زنان فراهم سازیم.
امروزه پژوهشهایی جریان دارد تا مشخص سازد که سرودهای مادران در تکوین شخصیت کودکان و در کل بر ویژهگیهای روانی، فرهنگی و رفتاری انسانها چه تاثیرگذاریهای بزرگ و سازندهای دارد.
با این حال، وقتی به سمفونی شعر پارسی دری گوش فرا میدهیم، با دریغ موج صدای زنان را در این رنگینکمان آواز کمتر میشنویم. شاید در درازی تاریخ مردسالار خاورزمین، همان گونه که مردان بسیاری از حقوق و امتیازهای زنان را قبضه کردهاند، هنر ظریف شعر را نیز از چنگ آنان درآوردهاند.
باری سالها پیش در پیوند به زندهگی «نزار قبانی»، شاعر پرآوازه سوری، این گونه خوانده بودم: ما به مردمی تعلق داریم که چربی شعر در شیر مادران آنان وجود دارد. وقتی این گفته قبانی را خواندم، یک لحظه حس کردم که او درباره ما سخن میگوید.
به یاد داریم که ما نخستین سرودها و ترانهها را از زبان مادران خود شنیدهایم. مادرانی که کودکانشان را در گاهوارهها با لالایی به خواب میبردند و با ترانه و سرود از گهواره بیرونشان میکردند.
به گفته قبانی، وقتی بزرگ شدیم، در نامههای خود به دوستان، یکی دو بیت شعر نوشتیم و زمانی هم که میمیریم بر سنگ گور ما یکی دو بیت شعر مینویسند. گویی این شعر از کودکی تا گور ما را رها نمیکند.
روزگاری این مادران بودند که گوشهای ما را با شعر و سرود آشنا میکردند. با دریغ در روزگاری که کودکان با صدای انفجار و شلیک گلولهها از خواب میپرند، دیگر چنین نیست. کودکانی که در گاهواره تیر میخورند دیگر بیدار نمیشوند. مادرانی که در کنار گاهواره کودکانشان در حالی که پستان به دهان کودک خود دادهاند، تیر میخورند دیگر ترانه و سرودی نمیخوانند.
به یاد داریم که بانوان و دختران دهکدهها چگونه در سور و عروسیهای نزدیکان خود سرود میخواندند با دف و چنگ. به یاد داریم که مادران در سوگ عزیزانشان چگونه نوحهسرایی میکردند که حتا جگر سنگها را هم میسوزاند. اینها همه شعرها و سرودهایی بودند که ما پیش از رفتن به مکتب از زبان مادران خود شنیدهایم. پیش از رفتن به مکتب ذهن ما پر بود از ترانهها و سرودهایی که از مادران شنیده بودیم.
به یاد داریم که شبانان، دهقانان، دهقانبچهگان و چوپانبچهگان چگونه در دامنههای تپهها، کوهها و کشتزارها سرود میخواندند و این سرودها همه نشانه سبز زندهگی بودند. دهکدهها و کوهها و کشتزارها با چنین سرودهایی بیدار بودند.
این ترانهها و سرودها بیشتر دوبیتیها، رباعیها و گونهای سرودهای عامیانه بودند که نسل به نسل تکرار میشدند.
در روزگار خونین ما، اما گویی دستان سیاهی بر ریشه این همه سرود و ترانه آتش زدهاند. گویی کوهها، تپهها، باغها و کشتزارهای این سرزمین دیگر سرودی و ترانهای در حافظه ندارند. گویی ذره ذره خاک این سرزمین سوگوار است و جز نوحه سرخ سکوت دیگر چیزی بر لب ندارد.
در زبان پارسی دری حضور زنان در دوبیتیهای عامیانه یا مردمی، چستانکها و سرودهای مردمی که عمری به سپیدهدم پیدایی زبان دارند، بسیار چشمگیر است. زمانی که دوبیتیهای مردمی را تحلیل محتوایی میکنیم به این نتیجه میرسیم که بخش بزرگ دوبیتیهای عامیانه را دختران جوان و زنان سرودهاند.
این گونه دوبیتیها ما را بیشتر با عاطفهها، احساسها و نگرش زنانه نسبت به زندهگی و هستی روبهرو میسازد. چنین دوبیتیها گویی فریاد خاموش زنان در درازی تاریخ بوده است. بانوانی چنین دوبیتیهایی را سروده و بعد رفته در حافظه گروهی مردم و نسل به نسل به ما رسیدهاند.
هرچه بود آن همه ترانهها و سرودها راه ما را به سوی شعر میگشودند. ما این گونه با شعر آشنا شدیم. ما شعر را از ترانه و سرودهای مادران خود به حافظه سپردیم. گوشهای ما که هنوز در گاهواره بودیم با ترانههای مادرانمان آشنا شدند. بدون تردید، زنان نخستین شاعران و سرودپردازان روی زمینند.
با این همه، زمانی که به حضور زنان در ادبیات جهان نگاه کنیم و از جهان گذشته به ادبیات حوزه پارسی دری نگاه کنیم، درمییابیم که به سبب سنتهای سنگشده و استبداد اجتماعی و سنتهای حاکم، زنان در میدان شعر و ادبیات حضور پررنگی ندارند.
تاریخ ادبیات پارسی دری تا کنون از رابعه بلخی، شاعر نیمه نخست سده چهارم هجری، همروزگار رودکی، آنسوتر بانو شاعر دیگری را برای ما معرفی نکرده است.
پس از رابعه، مهستی گنجوی – شاعر سنتشکن اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم – را داریم. اگر به زندهگی رابعه، مهستی، زیبالنسا، بعدتر تا طاهره قرهالعین و به همین گونه به زندهگی عایشه درانی، مخفی بدخشی، آمینه فدوی و محجوب هروی نگاه کنیم، درمییابیم که آنها یا شاهدختها بودهاند یا امیرزادهگان یا هم وابسته به خانوادهها و ردههای بالایی جامعه که دسترسی به آموزش داشتند. چه معلوم همزمان با این شاعران چه دختران با استعدادی که دستانشان با قلم و چشمهایشان با کتابی آشنا نشدند و در حسرت آموزش در چهاردیوار خانهها و در پشت دیگدانهای سیاه خاموش شدند.
در سده چهاردهم هجری است که اندک اندک شمار بانوشاعران فزونی میگیرد. امروزه شمار آنان خیلی چشمگیر است. شعر شماری از آنان پیشاپیش شعر مردان منزل میزند و دیگر مردان یکهتازان میدان شعر و ادبیات نیستند.
با این همه، هنوز شعر و شاعری برای دختران و زنان دشواریهای خود را دارد. هنوز جامعه با این رده اجتماعی برخورد مناسب ندارد. حتا گاهی خانوادهها در پیوند به عاشقانهسرایی شاعرزنان با مخالفت برخورد میکنند. اگر هم شعر میگویند باید روی عواطف و احساسهای زنانه خود سرپوش بگذارند و این خود گونهای از انتحار عاطفه است، دروغ گفتن است با خود. سدی که نمیگذارد تا زنان آن گونه که توانایی دارند حس و عاطفه و نگاه خود را بیان کنند.
هرچند دشواریهای زندهگی خانوادهگی و اجتماعی هنوز در هر گام سر راه آنان دام میگسترانند، اما دیگر شعر و ادبیات زنان به موجهای شتابان و جریان خروشانی بدل شده است که نمیشود جلو آن را گرفت. ما در ادبیات معاصر خود در میان زنان چهرههای درخشان و بلندآوازهای داریم که شعرشان مایه سربلندی ادبیات معاصر ماست.
در سالهای پسین نگاهی داشتم به شعر شماری از بانوشاعران کشور. ویژهگیهایی را در شعر آنان یافتم و به این اندیشه شدم که سنتهای اجتماعی و نبود زمینههای آموزشی برای دختران، گذشته از موضوعات دیگر چقدر شعر ما را صدمه زده و آن را از تجلی عاطفههای زنانه تهی ساخته است.
زمانی که به دستاوردهای دانش میاندیشیم، دستاورد دانشمند، چه زن و چه مرد، مفهوم یگانهای دارد. برای آنکه دانش با عاطفه انسانی سروکار ندارد، پدیدههای هنری و ادبی بیشتر برخاسته از حس، عاطفه و چگونهگی نگاه ما به هستی و زندهگی است. چنین است که ادبیات و هنر هر قومی که زن در آن سهم نداشته باشد، یا زن را از این حوزه بیرون راند، ادبیات و هنری است که با یک پای راه میرود و چه دشوار و ناهموار راه میرود. ادبیاتی است که عاطفه نیم جامعه را از خود بریده است.
با این همه، از زمانههای دور که بگذریم، در روزگار ما بخش بزرگ شعر و ادبیات پارسی دری را زنان میآفرینند. با تعهد و مسوولیت شاعرانه گام برمیدارند و میروند تا این مشعل روشن را به بانوسخنوران نسلهای آینده برسانند.
اینکه بیاییم و شعر را به شعر زنانه و مردانه دستهبندی کنیم کار به جایی نمیرسد. شاعر، چه مرد و چه زن، از پیوندهای خود و دردهای خود نسبت به جامعه، زندهگی و هستی سخن میگوید و میخواهد صدایش به گوش همهگان برسد.
مهمترین امر در شعر زنان این است که باید به چگونهگی نگاه آنان نسبت به زندهگی و هستی توجه کنیم. بیان تنانهگی در شعر زنان همه چیز نیست، آن گونه که کسانی آن را بسیار برجسته میسازند.
سالها پیش، فروغ فرخزاد در پیوند به چنین مسایلی سخنانی گفته که در دیوان اشعار او آمده است. این گفتار فرخزاد، هنوز هم بسیار آموزنده و استوار است: «اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد، خُب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه یک زنم؛ اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاید فکر کنم دیگر جنسیت نمیتواند مطرح باشد. اصلاً مطرح کردن این قضیه صحیح نیست. طبیعی است که زن به علت شرایط جسمانی، حسی و روحیاش به مسایلی توجه میکند که شاید مورد توجه یک مرد نباشد و یک “دید” زنانه نسبت به مسایلی بدهد که با مال مرد فرق دارد.
من، فکر میکنم کسانی که کار هنر را برای بیان وجودشان انتخاب میکنند اگر قرار باشد جنسیت خودشان را یک حدی برای کار هنری خودشان قرار بدهند، فکر من همیشه در همین حد باقی خواهد ماند و این واقعاً درست نیست.
من اگر فکر کنم چون یک زن هستم، پس تمام مدت باید راجع به زنانهگی خود صحبت کنم، این نه به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوان یک آدم، دلیل متوقف بودن و یک نوع ازبینرفتهگی است. چون آن چیزی که مطرح است این است که آدم جنبههای مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزشهای انسانی برسد. اصل کار آدم است، زن و مرد مطرح نیست. به هر حال، من وقتی شعر میگویم آن قدرها به این موضوع توجه ندارم و اگر میآید خیلی ناآگاهانه است، جبری است.»
برخلاف دیدگاه آنانی که پیوسته تنانهگی و زنانهگی در شعر فروع را برجسته میسازند او خود به این جنبه شعرش چندان ارزشی نمیدهد. باری در پیوند به چنین موضوعی در بخش کوتاهسرایی زنان در کتاب «کوتاهسرایی و پیشگامان آن» چنین نوشته بودم:
«آن چیزی که میتواند ویژهگیهایی را در شعر زنان پدید آورد و آن را از شعر مردان متمایز سازد، همانا چگونهگی نگاه زنان نسبت به هستی است، حس زنان از هستی است و درک زنان از زندهگی و هستی است. در کلیت پیوند ذهنی زنان نسبت به هستی است.
مردان و زنان از یک گوهر پدید آمدهاند؛ اما موجودیت هورمونهای متضاد در هستی مردان و زنان رفتارهای گوناگونی را در شخصیت آنان پدید میآورد.
مرسل سرخ یا سپید هر دو زیباست؛ اما یک مرد اندازه زیبایی این گل و حسانگیزی آن را در ذهن و روان یک زن نمیتواند بهدرستی درک کند و یک زن نیز حس یک مرد را. ما در چنین مواردی از حس و عاطفه خود سخن میگوییم و بعد آن را بر همهگان تعمیم میدهیم.
بدون تردید تصویرپردازیهای یک شاعربانو بربنیاد پیوندهای ذهنی او با هستی و تاثیرپذیریهای او از هستی، زندهگی و طبیعت رنگ میگیرد. اصل تمایز در میان شعر زنان و مردان در همین جاست. با این همه، زمانی که محتوای شعر، چه در مردان و چه در زنان، بربنیاد موضوعات پیچیده سیاسی – اجتماعی رنگ میگیرد و شاعر از من درونی خود گامی آنسوتر میگذارد، دیگر شعر نمیتواند رنگ زنانه و مردانه داشته باشد. این جا زن و مرد در سیمای یک انسان سخنور پدیدار میشوند.»
از چند سال به اینسو بهگونهای در پیوند به شعر و شاعری شماری از شاعران دیروز و امروز چیزهایی نوشتهام. در چنین نوشتههایی بیشتر توجه من بر این بوده است تا ویژهگیهایی را در شعر آنان در حد توان خود دریابم و برداشتهای خود را بهگونه تحلیلی بیان کنم. چنانکه من در شعر شماری از بانوشاعران متوجه بسامد بلند کاربرد واژه «سنگسار» بودم. چیزی که در شعر زنان در گذشته وجود نداشته، یا هم کاربرد بسیار اندکی داشته است. کاربرد واژه «سنگسار» در شعر مردان نیز بسیار اندک است. اینکه چرا این واژه این همه در شعر زنان راه یافته دلیلش روشن است. برای آنکه این واژه وارد زندهگی اجتماعی ما شده است. ما از دیدن رویدادهای سنگسار در پرده تلویزیونهای خود ناراحت میشویم، در درون خود گریه میکنیم و گاهی هم اشکهای ما سرازیر میشود. یک بانوشاعر با دیدن چنین رویدادهای خونین چه حالی دارد و چه دردی میکشد؟
هرچند در میان شاعران جوان، چه دختران چه پسران، گرایش عمده بر محور شعر میچرخد، با این حال، در سالهای پسین نویسندهگان جوان به میزان قابل توجهی به داستاننویسی، رماننویسی و پژوهشهای ادبی پرداختهاند و این گرایش روزتاروز نیرو و گسترش بیشتری پیدا میکند. این یک امر نیکو در پیوند به توسعه زبان است.
داستاننویسان و رماننویسان ما خدمتگزاران بزرگ نثر پارسی دریاند، اما باید توجه کرد که نثر در یک زبان تنها نثر آفرینشی نیست. نثر باید به تمام عرصههای گوناگون فرهنگی گسترش یابد. نمیدانم چرا گاهی میاندیشم که قوت یک زبان در نثر بیشتر از قوت آن در شعر است. در نثر است که یک زبان همه چیز را در خود نگهداری میکند.
نشر هر کتابی از بانوان در این روزگار تاریک، درخشش یک ستاره تازه است. همان کلام آمده در انجیل است که نور در دل تاریکی میدرخشید و تاریکی بر آن پیروز نشد.
در این میان، تردیدی نیست که آفرینشهای ادبی دختران و بانوان در چند سال اخیر نسبت به هر زمان دیگری گسترش و ژرفای بیشتری یافته است. پناهندهگیهای دوامدار، شعر و ادبیات پارسی دری را در چهار گوشه جهان گسترش داده است. امروزه بخشی از سنگینی این گردونه ادبیات معاصر را دختران و بانوان عاشقانه بر دوش میکشند.
حال دیگر آفرینشهای ادبی دختران و زنان چنان موجهای خروشانی رو به سوی دریای فردا و پسفرداها راه میزند و میدانیم که این موجها را سر باز ایستادن نیست. این موجها در ریگزارهای تاریک استبداد خشک نخواهد شد.
رودخانهها موج پشت موج میآیند؛ اما رودخانهها آنگاه پایا و خروشان میمانند که موجهای بعدی از موجهای نخستین نیرومندتر، بزرگتر و خروشانتر باشد. تا من شعر بانوان را مرور کردهام، این موجها را چنین یافتهام. حال تردیدی نیست که موجهای در نیمهراه در ریگزارهای زندهگی خاموش شوند؛ اما موجهایی نیز یکی پی دیگر به دریا میرسند. به گفته شاعر، تا باد چنین بادا!







