تحولات اخیر در روابط افغانستان و پاکستان، بار دیگر یک پرسش بنیادین را در مرکز معادلات سیاسی منطقه قرار داده است: آیا همسایهگان افغانستان میتوانند در فروپاشی حاکمیت طالبان نقش تعیینکننده داشته باشند یا برعکس، منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی همین کشورها به عاملی برای تداوم حاکمیت آنان تبدیل شده است؟ پاسخ به این پرسش را نمیتوان صرفاً در روابط تاریخی طالبان با پاکستان یا مناسبات دیپلماتیک این گروه با کشورهای منطقه جستوجو کرد. مساله پیچیدهتر از آن است. هر کشور همسایه افغانستان را از دریچه منافع ملی خود میبیند و همین تفاوت نگاه، امکان شکلگیری یک سیاست مشترک منطقهای در قبال طالبان را محدود میسازد.
واقعیت قابل تأمل این است که مخالفت با بعضی سیاستهای طالبان، الزاماً به معنای تمایل به سقوط حاکمیت آنان نیست. بسیاری از دولتهای منطقه ممکن است با رفتار طالبان اختلاف داشته باشند، اما همزمان از پیامدهای یک فروپاشی ناگهانی، خلأ قدرت، گسترش گروههای مسلح و موج تازه مهاجرت نگران باشند. از همینجا تناقض اصلی آغاز میشود: کشورهایی که میتوانند بر طالبان فشار وارد کنند، ممکن است در عین حال از ادامه موجودیت یک ساختار حکومتی قابل مذاکره در کابل نفع ببرند.
پاکستان در این معادله جایگاهی متفاوت دارد. روابط تاریخی میان طالبان افغانستان و ساختارهای قدرت در پاکستان، همواره یکی از موضوعات محوری در تحلیل تحولات افغانستان بوده است. اما بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، برخلاف تصور برخی محافل، به حل پایدار نگرانیهای امنیتی اسلامآباد منجر نشد. امروز تحریک طالبان پاکستان (TTP) به یکی از عوامل اصلی اختلاف میان دو طرف تبدیل شده است. اسلامآباد رژیم طالبان را متهم میکند که مانع استفاده جنگجویان این گروه از خاک افغانستان نمیشود؛ ادعایی که مقامهای طالبان رد میکنند.
درگیریهای مرزی ۱۷ اکتوبر ۲۰۲۶، ادامه همین بحران را نشان میدهد. اختلافی که دیگر تنها در سطح بیانیههای سیاسی باقی نمانده و به رویارویی نظامی، اختلال تجارتی و افزایش بیاعتمادی انجامیده است. اما آیا تشدید این تنشها به معنای تمایل پاکستان به فروپاشی طالبان است؟ لزوماً نه.
از منظر امنیتی، اسلامآباد باید میان دو خطر تفاوت بگذارد: ادامه حاکمیتی در کابل که قادر یا مایل به پاسخگویی به مطالبات امنیتی پاکستان نیست و فروپاشی ساختاری که میتواند مرزهای طولانی دو کشور را با بیثباتی گستردهتری روبهرو سازد. به همین دلیل، فشار نظامی پاکستان ممکن است بیشتر با هدف تغییر رفتار طالبان صورت گیرد تا تغییر قطعی نظام سیاسی افغانستان. البته نتیجه عملی چنین فشاری الزاماً مطابق هدف اولیه نخواهد بود.
ایران نیز با مجموعهای از منافع و نگرانیهای متضاد مواجه است. امنیت مرزهای شرقی، مساله مهاجران افغانستانی، حقابه رود هلمند، تجارت و تحولات امنیتی منطقه، همهگی در سیاست تهران نسبت به کابل تأثیر دارند. در عین حال، افغانستان برای ایران یک بازار تجارتی و مسیر ارتباطی مهم است. گسترش مبادلات اقتصادی و استفاده از مسیرهای ترانزیتی ایران، بهویژه هنگام بستهشدن گذرگاههای پاکستان، اهمیت بیشتری یافته است.
تهران ممکن است با برخی سیاستهای طالبان اختلاف داشته باشد، اما این اختلاف بهتنهایی به معنای ترجیح یک وضعیت نامعلوم و بیثبات در همسایهگی شرقی ایران نیست. افزایش بازگشت مهاجران افغانستانی از ایران نیز نشان میدهد که تصمیمهای داخلی یک کشور همسایه میتواند فشار اقتصادی و اجتماعی قابل توجهی بر افغانستان وارد کند، بدون آنکه ضرورتاً با هدف تغییر حاکمیت اتخاذ شده باشد. بنابراین، سیاست ایران را باید در چارچوب مدیریت تهدیدها و حفظ منافع اقتصادی و امنیتی بررسی کرد، نه صرفاً در قالب حمایت یا مخالفت با طالبان.
چین از زاویهای متفاوت به افغانستان نگاه میکند. برای بیجینگ، امنیت منطقه سینکیانگ، جلوگیری از فعالیت گروههای مسلح فرامرزی، حفاظت از منافع اقتصادی و ثبات مسیرهای ارتباطی اهمیت اساسی دارد. چین با طالبان روابط دیپلماتیک و اقتصادی برقرار کرده، اما این تعامل را نمیتوان به معنای پذیرش بیقیدوشرط تمام سیاستهای آنان دانست.
میانجیگری چین در تنشهای طالبان و اسلامآباد در سال ۲۰۲۶، نمونهای روشن از رویکرد امنیتمحور بیجینگ است. چین از یکسو روابط راهبردی عمیقی با پاکستان دارد و از سوی دیگر، بیثباتی در افغانستان میتواند امنیت منطقهای و فرصتهای اقتصادی آن را تهدید کند. از این منظر، چین بیش از آنکه در پی تعیین شکل ایدیولوژیک حکومت افغانستان باشد، بر رفتار امنیتی و قابلیت پیشبینی آن تمرکز دارد.
تاجیکستان، اوزبیکستان و ترکمنستان نیز سیاست یکسانی در قبال طالبان ندارند. تاجیکستان به دلیل نگرانی از فعالیت گروههای مسلح در مناطق مرزی و همچنین پیوندهای تاریخی و فرهنگی با بخشی از جامعه افغانستان، رویکرد محتاطانهتری داشته است. با وجود این، تماسهای مرزی، اقتصادی و امنیتی میان دو طرف نشان میدهد که حتا روابط دشوار سیاسی نیز مانع تمام اشکال همکاری عملی نشده است.
در مقابل، اوزبیکستان افغانستان را یک مسیر بالقوه برای اتصال اقتصادی آسیای مرکزی به جنوب آسیا میداند. پروژه راه آهن ترانسافغان و گسترش تجارت، از جمله موضوعاتی هستند که تاشکند را به حفظ روابط کاری با کابل تشویق میکنند. ترکمنستان نیز از زاویه انرژی به افغانستان مینگرد. پیشرفت کار بر بخش هرات پروژه انتقال گاز تاپی در سال ۲۰۲۶، نشان میدهد که منافع اقتصادی بلندمدت میتوانند زمینه همکاری را حتا در شرایط اختلافات سیاسی فراهم سازند.
برای این کشورها، یک افغانستان باثبات میتواند مسیر تجارت و انرژی باشد؛ در حالی که افغانستان گرفتار جنگ داخلی، خطر امنیتی و مانع سرمایهگذاری خواهد بود. نقش کشورهای منطقه تنها به همسایهگان مستقیم محدود نمیشود.
روسیه در جولای ۲۰۲۵ نخستین کشوری شد که حکومت طالبان را رسماً به رسمیت شناخت. این تصمیم نشاندهنده تغییر مهمی در روابط مسکو و کابل بود. نشست منطقهای مسکو در اکتوبر ۲۰۲۶ نیز آشکار ساخت که گفتوگو با طالبان به بخشی از دیپلماسی فعال منطقه تبدیل شده است.
هند نیز با وجود پیشینه روابط نزدیک با جمهوری پیشین افغانستان، مناسبات عملی خود را با رژیم طالبان گسترش داده است. ارتقای روابط دیپلماتیک در سال ۲۰۲۵ نمونهای از این تغییر است. برای دهلی نو، روابط با افغانستان علاوه بر مسایل اقتصادی و امنیتی، در چارچوب مناسبات گستردهتر منطقهای، از جمله روابط با پاکستان و چین، قابل بررسی است.
مجموع این تحولات نشان میدهد که طالبان دیگر تنها با مساله انزوای دیپلماتیک روبهرو نیستند؛ بلکه از رقابت و تفاوت اولویتهای قدرتهای منطقهای نیز تأثیر میپذیرند. در تحلیل آینده طالبان باید میان سه مفهوم تفاوت گذاشت: تضعیف حکومت، فروپاشی ساختار قدرت و تغییر نظام سیاسی.
فشار اقتصادی یا نظامی میتواند منابع یک حکومت را محدود کند، اما بهتنهایی سازوکاری برای انتقال قدرت ایجاد نمیکند. حتا ممکن است تهدید خارجی برای مدتی انسجام درونی نیروهای حاکم را افزایش دهد یا زمینه بسیج احساسات ملی را فراهم سازد. از سوی دیگر، ادامه فشارهای اقتصادی، محدودیت منابع و اختلافات سیاسی میتوانند ظرفیت اداره کشور را کاهش دهند. اینکه کدام اثر غالب شود، به عوامل داخلی و نحوه واکنش حکومت و جامعه وابسته است. تجربه افغانستان نیز نشان داده است که فروپاشی یک ساختار سیاسی، بدون وجود بدیل مورد توافق و نهادهای قابل اتکا، الزاماً به ثبات منجر نمیشود.
بنابراین، پرسش اصلی نباید صرفاً این باشد که چه کسی توان تضعیف طالبان را دارد، بلکه باید پرسید پیامدهای احتمالی چنین تضعیفی چه خواهد بود و کدام نیروها قادر به مدیریت یک گذار سیاسی احتمالی خواهند بود. تمرکز بیش از حد بر رقابت همسایهگان میتواند یک حقیقت بنیادین را پنهان سازد: آینده افغانستان تنها محصول توافق یا اختلاف قدرتهای خارجی نیست. اقتصاد، مشروعیت سیاسی، مشارکت اجتماعی، حقوق اساسی شهروندان و توانایی حکومت در ارائه خدمات عمومی، عوامل تعیینکننده در دوام یا تغییر هر ساختار قدرتاند.
بانک جهانی در سال ۲۰۲۶ گزارش داده است که با وجود رشد محدود اقتصاد افغانستان، افزایش جمعیت و بازگشت گسترده مهاجران، درآمد سرانه و سطح رفاه بسیاری از خانوادهها همچنان زیر فشار قرار دارد. همزمان، محدودیتهای اعمالشده بر آموزش و کار زنان و دختران، بنا بر ارزیابی سازمان ملل متحد، نهتنها مسالهای حقوق بشری، بلکه مانعی برای توسعه و ثبات پایدار کشور است. در چنین شرایطی، حتا گسترش تجارت منطقهای نیز نمیتواند بهتنهایی جای خالی مشارکت سیاسی، سرمایه انسانی و اعتماد اجتماعی را پر کند.
آینده حاکمیت طالبان را نمیتوان صرفاً از میزان فشار پاکستان، روابط اقتصادی ایران، سرمایهگذاری چین یا تعامل دیپلماتیک روسیه پیشبینی کرد. واقعیت این است که همسایهگان افغانستان منافع یکسانی ندارند. برخی اولویت را به امنیت مرزی میدهند، برخی به تجارت و انرژی و برخی به موازنه قدرت منطقهای. همین تفاوت منافع میتواند هم زمینه فشار بر طالبان را فراهم سازد و هم امکان ادامه روابط با آنان را حفظ کند.
در نتیجه، ممکن است کشورهای منطقه خواهان تغییر رفتار رژیم طالبان باشند، بدون آنکه برای تغییر ساختار قدرت در افغانستان برنامه یا توافق مشترکی داشته باشند. اما نکته تعیینکننده فراتر از بقای یک حکومت است. دوام حاکمیت به معنای دستیابی به ثبات پایدار نیست؛ همانگونه که تضعیف یک حکومت نیز به معنای تحقق یک نظم سیاسی بهتر نخواهد بود.
سرنوشت افغانستان در نقطه تلاقی منافع همسایهگان و واقعیتهای داخلی آن شکل میگیرد. هر تحلیلی که نقش مردم افغانستان، حقوق شهروندی و ضرورت شکلگیری نهادهای پاسخگو را نادیده بگیرد، تنها بخشی از واقعیت را توضیح خواهد داد.
شاید مهمترین پرسش آینده این نباشد که کدام کشور در بقای طالبان یا تغییر حاکمیت آنان نقش بیشتری خواهد داشت؛ بلکه این باشد که آیا منافع منطقهای سرانجام با نیاز مردم افغانستان به امنیت، توسعه، مشارکت و یک نظم سیاسی پایدار همسو خواهد شد، یا بار دیگر آینده این کشور در سایه رقابت قدرتهای بیرونی تعریف میشود؟






