امسال نیز نتایج امتحانات کانکور افغانستان اعلام شد، اما طالبان بار دیگر مانع از شرکت دختران در این آزمون شدند. اگر مساله را با معیارهای حقوق بشری بسنجیم، این اتفاق یکی از فاجعهآمیزترین رویدادها در سطح جهان است. تأسفبار است که جهانیان این سرکوب وحشیانه و آپارتاید جنسیتی سیستماتیک را مشاهده میکنند، اما نهتنها واکنش معقول و موثر در برابر آن نشان نمیدهند، بلکه با در پیش گرفتن شیوه مماشات و مدارا با طالبان، به نوعی از سیاستهای تبعیضآلود آنان چشمپوشی میکنند. محروم کردن نیمی از نفوس جامعه از ابتداییترین حقوقشان فقط در قلمرو طالبان میتواند صورت گیرد. متأسفانه بخشی از جامعه با این رویکرد طالبان تا حدود زیادی موافق است و برای آن از متون دینی و ارزشهای فرهنگی و سنتی مایه میگذارد. با این حال، آن قسمت از شهروندان که با سیاستهای جنسیتی طالبان سر ناسازگاری دارند، خود را ناتوانتر از آن میبینند که در برابر دستگاه بیرحم و خشن سرکوب طالبان بایستند و آن را به چالش بکشند. طالبان در راستای سرکوب مخالفان آنچنان راه افراط پیمودهاند که قدرت اعتراض را از شهروندان بهکلی سلب کردهاند. این گروه که به کوچکترین بهانه دست به شکنجه وحشیانه یا تیرباران کردن مردم میزند، وقتی شخص یا دستهای اقدام به اعتراض عملی در برابر این گروه کند با چه واکنش سختی مواجه خواهد شد؟
محروم کردن دختران بالاتر از صنف ششم از آموزش و تحصیل، پیامدهای فاجعهبار درازمدت دارد. آن عده خانوادهها که توان اقتصادی دارند به کشورهای خارجی مهاجرت میکنند تا فرزندانشان در فضای مناسب به درس و تحصیل خود ادامه دهند. این مساله باعث میشود که طبقه متوسط که بخش کوچک جامعه را تشکیل میدهد، از افغانستان خارج شود. کمرنگ شدن حضور طبقه متوسط در یک جامعه، راه را برای طالبان مساعد میکند تا کشور را به میل خود مهندسی کنند و با چالش جدی مواجه نشوند. از نظر جامعهشناسی، پویایی هر جامعه مرهون حضور طبقه متوسط شهری در آن جامعه است. شاید به همین دلیل است که طالبان با طبقه متوسط سر ناسازگاری دارند و سعی میکنند سبک زندهگی آنان را با ایجاد رعب و وحشت دگرگون کنند.
علاوه برآن، عدم دسترسی دختران به آموزش و تحصیل مدرن، آنان را در دوراهی قرار میدهد. برخی از آنها ناگزیر میشوند برای فرار از کرختی و افسردهگی به مدرسههای دینی طالبان رجوع کنند و در آن فضاها درس بخوانند. هماکنون دهها هزار دانشآموز دختر مشغول آموزش در مدارس دینی هستند. طبعاً آموزش و تحصیل دختران در فضای مدارس دینی طالبانی، آنان را ایدیولوژیزده میکند و از نظر فکری و روانی آماده پذیرش افکار عقبگرایانه طالبان میسازد. گزارشهای متعدد وجود دارد مبنی بر اینکه در جریان سه سالی که طالبان دست به مدرسهسازی برای دختران زدهاند، بسیاری از دختران به افکار افراطی گرایش یافتهاند و برخی از آنها به عقد نکاح طالبان درآمدهاند. طالبان که عموماً تمایل به تعدد زوجات دارند و اکنون قدرت و صلاحیت تصمیمگیری در دستشان است، با بهرهگیری از فضای مدارس دینی، از میان دانشآموزان دختر برای خود زن دوم و سوم و چهارم برمیگزینند و به اشباع شهوتهای جنسی خود میپردازند. گاهی خانوادهها از ترس مجازات طالبان و زمانی برای رهایی از فقر و فلاکت، حاضر میشوند دخترانشان را به عقد افرادی دربیاورند که بیست-سی سال بزرگتر از دخترانشان هستند و دختران خود را به سوی سرنوشت مبهم و نامعلوم بکشانند.
آن شمار دخترانی که حاضر به درس خواندن در مدارس دینی در قلمرو طالبان نیستند، مجبورند با افسردهگی و بیسرنوشتی دست و پنجه نرم کنند و بسیاری از آنها تن به ازدواجهای ناخواسته و زودهنگام بدهند. در جامعه فقیر و عقبمانده، از آنجا که دختران فرصت کار و پول درآوردن ندارند، بهعنوان بار دوش خانواده تلقی میشوند و سرپرستان خانوادهها ترجیح میدهند آنان را به ازدواج افرادی دربیاورند که میتوانند لقمهنانی برای آنها تهیه کنند. دختر بودن در جامعه افغانستان، هزار درد و مصیبت دارد و یکی از آنها مجبور شدن آنها به ازدواج است. از نظر هنجارهای اجتماعی و سنتی رایج، دختران وظیفه دارند فرزند بزایند و خدمت شوهرانشان را به جا آورند و رام و فرمانبردار مردان خانواده باشند و بکوشند پا فراتر از خانه نگذارند و در هیچ فعالیت اجتماعی مشارکت نداشته باشند. هرگاه این هنجارهای اجتماعی با تعلیمیافته نبودن دختران توأم شود، زنان به بلایی بزرگ مبتلا میشوند و عاطل و باطل باقی میمانند.
حتا اگر به همان معیارهای قدیمی راجع به زنان قضاوت کنیم و وظیفه آنان بدانیم که فقط مادری کنند، زنی که آموزش ندیده باشد و سواد نداشته باشد و از اصول تربیت و تدبیر منزل بهخوبی آگاه نباشد، چگونه میتواند مسوولیت مادرانهاش را بهدرستی ادا کند؟ واقعیت آن است که دستکم بخشی از زنان در جامعه ما، به دلیل سنتهای دستوپاگیر آنچنان در جهل و بیسوادی و ناآگاهی فرو رفته و ناتوان ساخته شدهاند که توانایی بر دوش کشیدن کمترین مسوولیت را ندارند، چه رسد به اینکه وظیفه مادری را بهخوبی به جا آورند و به تربیت فرزندان نیکو همت بگمارند. به سخن دیگر، بیسوادی و ناآگاهی زنان باعث میشود که نسلهای آینده نیز متاثر شوند و ناآگاه و مسوولیتناپذیر به بار آیند. یکی از شاعران عرب گفته بود: مادر مکتب است، اگر بهخوبی آمادهاش کنی، نسلهای نژاده و خوب آماده خواهد شد.
برای رژیمهای سرکوبگر همچون رژیم طالبان، بیسواد و ناآگاه نگه داشتن دختران بهترین فرصت را مساعد میکند تا آنان را مطابق میل خود مهندسی و در اذهان آنان اندیشههایی را تزریق کنند که استقرار حاکمیتشان را تضمین کند. طالبان هم اکنون سرگرم مهندسی دختران به نفع خود هستند. در شهر کابل، در هر کوچه و پسکوچه، با مدرسهها و آموزشگاههای دینی برمیخورید که از سوی طالبان و همفکران آنان مدیریت میشود و وظیفه دارد دختران را با ایدیولوژی طالبان آشنا بسازد و دیدگاههای این گروه را به آنها تلقین کند. نکته جالب توجه آن است که شما در این مدرسهها با طیفهای مختلف فکری، از سلفی افراطی گرفته تا صوفی غالی، مواجه میشوید و در ابتدا شاید تعجب کنید که چگونه این طیفهای گوناگون در خدمت حاکمیت طالبان قرار گرفتهاند، اما چون تعمق میکنید درمییابید که همه آنها در یک نقطه مشترکند و آن عبارت است از تقویت و تحکیم پایههای امارت طالبانی. ظاهراً طالبان با این افکار با عملگرایی برخورد میکنند و از این افکار از آن جهت حمایت میکنند که در خدمت حاکمیت سرکوبگر طالبان قرار دارند. گروه طالبان مدعی است که پیرو مذهب حنفی است. این در حالی است که در این گروه، سلفیها نیز جایگاه برجسته دارند و فرماندهان و دستههای مهم این جماعت را تشکیل میدهند.
دستکم بیشتر از صد سال است که جریان ارتجاع با آموزش مدرن به مقابله برمیخیزد و به سوی علوم و مفاهیم مدرن با بدبینی نگاه میکند. گروههای عقبگرا همواره این ادعا را تلقین و تکرار میکنند که آموزشهای مدرن حامل بددینی و انحراف عقیدتی است و تلاش دارد عقاید مسلمانان را متزلزل سازد و ارزشهای دینی را بزداید و مفاهیم غربی را جایگزین آن سازد. در این صد سال، مرتجعان راههای مختلف را طی کردند تا جلو آموزشهای مدرن را سد کنند یا مفاهیم و ارزشهای مدرن را دچار مسخ و انحراف سازند. همین اکنون و در سایه حاکمیت طالبان، مکاتب و دانشگاهها در وضعیت نامطلوب قرار دارند. بعضی، اینطور استنباط میکنند که طالبان تعمداً میخواهند حالت مکتب و دانشگاه را نامناسب قرار دهند تا به زعم خودشان جلو سرریز شدن ارزشها و مفاهیم مدرن به سوی جامعه را بگیرند. وقتی درک کنیم که طالبان با کلیت دانشگاه و مکتب مشکل دارند، به طریق اولا به هیچ صورت حاضر نیستند دختران را اجازه دهند که با این ارزشها و مفاهیم آشنا شوند و به گمان خودشان، پاکی و پارسایی خود را با آشنا شدن با این ارزشها از دست دهند.
گروههایی مثل طالبان در جامعهای امکان قدرتگیری دارند که مردم از ذهنیت ساده برخوردار باشند و مجهز با تفکر انتقادی نباشند و قدرت تمیز صحیح از سقیم را نداشته باشند و خود را بهشدت پایبند ارزشها و هنجارهای سنتی بدانند. مهمترین مزیت آموزش مدرن این است که به ما اجازه میدهد نسبت به سنتها و دگمهای میراثی موضع انتقادی داشته باشیم و آنها را راستیآزمایی کنیم. مردمی که به قدر کافی از تفکر انتقادی بهرهمند باشند، بسیار دشوار است رهبری خود را به دست افرادی بدهند که حاملان پیامهای کهن هستند و تاریکی و بنبست را به ارمغان میآورند. شاید طالبان بهطور غریزی به این مساله آگاه هستند و به همین دلیل در این سه سال حاکمیت دوبارهشان، همه مساعی را به خرج دادهاند تا منافذ آگاهی را ببندند و با راهاندازی تبلیغات گسترده، شهروندان را نسبت به دستاوردهای مدرن بدبین بسازند.
تجربه سایر جوامع انسانی بیانگر آن است که قشر زنان در جهان امروزی، یکی از مهمترین قشرهای جامعه در ایجاد تحولات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی هستند. دشوار است که یک رژیم سیاسی قادر شود برای مدتی طولانی حضور زنان را در جامعه نادیده بگیرد و آنان را برای ابد به پستوها براند. به علت نقش تعیینکننده زنان در تحولات، رژیمهای سرکوبگر یا میکوشند آنان را بهکلی سرکوب کنند و یا آنکه حضورشان را به مواردی محدود و نمایشی تقلیل دهند. با آنکه مردم افغانستان، اعم از زنان و مردان، گرفتار رنجهای بزرگ از بابت حاکمیت استبدادی طالبان هستند، ولی آنچه مسلم است این است که برای ایجاد تحول و تغییر مثبت در جامعه، زنان از اقشار پیشتاز هستند و میتوانند برای خروج جامعه از این تونل تاریک و مخوف نقشآفرینی کنند. در این میان، این نکته مهم است که آگاهی زنان، پاشنه آشیل رژیمهای استبدادی است. بنابراین، زنان باید از هر راه ممکن تلاش کنند آگاهی و شناخت خود را از پیرامون خود افزایش دهند. حالا که طالبان نمیگذارند زنان از آموزشهای رسمی برخوردار شوند، باید از پا ننشینند و راههای بدیل را جستوجو کنند.






