شاهزمان، برادر سکهی شاه شجاع هنگامى که پادشاه خراسان بود به غرض سرکوبى شاه محمود، برادراندرش که از تابعیت به او سر باز زده بود به جانب قندهار شتافت، اما پیشآهنگ سپاه شاه زمان احمدخان نورزایى، همین که سپاهش فاصلهی کمى از سپاه محمود داشت، از سپاه شاهزمان برید و با تمام سربازانش با شاه محمود پیوست. این کار شکست در سپاه شاهزمان ایجاد کرد و شاهزمان ناگزیر نخست به طرف کابل رو آورد اما پس از آن که از آمدن سپاه شاه محمود به غرض گرفتن کابل آگاه شد، کابل را ترک کرد و به جانب جلالآباد در حرکت شد. او هنگام این مسافرت
خستگى احساس کرد و براى رفع خستگى و سپردن شب، با وزیر وفادارخان و زمانخان بامیزایى، در قلعهی مردى به نام عاشقخان شینوارى پناه برد که نخست این مرد از او پذیرایى کرد اما سپس دروازههای قلعه را بر او بست و پاسبانان تفنگدار خود را هدایت داد تا نگذارند که شاهزمان از قلعه فرار کند و سپس عاشقخان پسرش را به کابل نزد محمود فرستاد تا او را براى گرفتن شاهزمان آگاه سازد. شاه محمود بیدرنگ اسدخان برادر فتح محمدخان را که پسانها به وزیر فتح محمدخان معروف شد به طرف جلال آباد فرستاد تا شاهزمان را به کابل بیاورد. شاه شجاع که در آن هنگام والى پیشاور بود، براى نجات برادر سکهاش شاهزمان صد سرباز را با رهبرى عبدالکریمخان به طرف جلالآباد فرستاد، اما همین که عبدالکریمخان به خیبر رسید به او آگاهى دادند که اسدخان چابکى کرده و پس از آن که به قلعهی عاشقخان رسیده، شاهزمان را با وزیرش و زمانخان بامیزایى به کابل برده است.
شاه شجاع که تا آن هنگام (۱۸۰۱ میلادى) خیال پادشاهى در سر نداشت و فرمانبردار شاهزمان بود به خشم آمد و براى انتقامگیرى برادر، خودش را در پیشاور پادشاه خواند و خواست تا در برابر شاه محمود که به گمان او تاج شاهى را غصب کرده بود، قیام کند، به ویژه که آگاه شد که شاه محمود، شاهزمان را زندانى و کور کرده است. از همین روز به بعد نگونبختى و خوشبختى شاه شجاع با سرنوشت افغانستان پیوند میخورد. شاه شجاع در این هنگام جوانی ۱۷ ساله بود. او خود را پادشاه خراسان میخواند اما خراسان در آن هنگام کشورى بود در بحران، که بنا بر خودخواهىهای سران سدوزایى و بارکزایى از هم گسسته بود.
شاه شجاع در این که ناگزیر شد تا پرچم انتقام علیه شاه محمود برافرازد میگوید: «چون در آن وقت عرصهی روزگار از غم و الم بسیار و نیرنگ زمانهی ناهنجار بر بندگان ما تنگ آمده بود و ننگ و غیرت گریبانگیر حال شد. در استدعاى انتقام اعدا تایید و تقویت از جانب ایزدى مسلت؟ نموده و امداد دعا از بزرگان دین خواسته هم در بلدهی پشاور داعیه سلطنت نمودیم. در آن حال دوصد نفر به رکاب نصرت انتساب ما حاضر بودند.» اما نخستین جنگ را شاه محمود علیه شاه شجاع تنظیم میکند و سربازان او زیر رهبرى مردى به اسم زرادخان فوفلزایى، که با برادر سکهی شاه شجاع دشمنى داشت و شاهزمان او را مدتى زندانى کرده بود، مردم ختک و یوسفزایى را به دورش جمع میکند و به پیشاور میتازد اما در این جنگ شکست میخورد.
شاه شجاع براى مدت زیادى، پس از آن که شاه محمود خود را در کابل پادشاه مینامد، به دنبال آراستن سپاه از یک جا به جاى دیگر میرود و در این مدت توسط برادرش پیگرد میشود. شاه شجاع براى ساختن سپاه به مردم پول و زر میدهد اما این مردم گاهى پشتیبان شاه محمود و گاهى هم شاه شجاع میشوند و خدمتشان را از یکى به دیگر به فروش میرسانند. شاه شجاع میگوید: «بندگان اشرف ما همچنان در فکر جمعیت لشکر بودند. هر چند قوم درانى و غلامخانه از خوف شاه محمود که تازه کار سلطنت به او قرار یافته بود جرات برآمدن از کابل نمىنمود، اما بندگان اشرف ما به امداد نقود کثیرهی زر سرخ و سفید و ایطاى بخشش و خلعتهای فاخره اکثر آن مردم را ممنون و مرهون احسان بیکران ساخته تا خود رجوع بندگان اشرف نمودند.»
از این خرید و فروش و ناپایدارى و بیوفایىهای مردم آن زمان برمیآید که بسیارى از بزرگان و سران عشایر آن زمان پایدار به عهد خود نبودند و با استفاده از بیاتفاقى برادران سدوزایى خود را از یکى به دیگرى چند بار میفروختند. تاریخ روشن میسازد که این خرید و فروش بیشتر در بین سران سدوزایى و بارکزایى صورت میگرفت و همینها بودند که حتا گاهى براى بریتانیایىها در برابر پول و مقام خدمت کردند.
شاه شجاع دستخوش بازىها و فریبکارىهای سران عشایر شده بود و نزدیک بود که در جایى به همان سرنوشت برادر خود که عاشقالله شینوارى او را در خانهاش زندانى ساخت و سپس به دست شاه محمود سپرد، مواجه شود. چنان که پس از شکست به دست شاه محمود در بین مردم جاجى در خانهى مردى به نام سید محمد رضا پناه میبرد و براى آن که سید رضا را از خود ساخته باشد، به او «یکدست زین طلا با یراق مرصع» میدهد، اما این مرد پس از گرفتن هدایا به فکر خیانت به شاه شجاع میشود و مىخواهد که او را به شاه محمود بسپارد. از بخت خوش شاه شجاع، بزرگان عشایر دیگرى با سربازانشان از راه میرسند تا در رکاب شاه شجاع بجنگند و به این گونه دسیسهی زندانى کردن شاه شجاع نافرجام میماند.
شاه شجاع آن جوان ۱۷ ساله که در خوان شهنشاهى درانى بزرگ شده بود، پس از شکستها و گریزها مزهی تلخ حقارت را چشید و دانست که رسیدن به آن حشمت پیشینه کار آسانى نیست. او نمىتوانست به وفادارى مردم دور و برش اعتماد کند و شکستهای پیهمش توسط شاه محمود، وزیر فتح محمدخان و شهزاده کامران او را از رسیدن به اورنگ شاهى ناامید ساخته بود که ناگهان شورش بزرگى در شهر کابل کاخ شاهى شاه محمود را لرزاند.
خاستگاه:
۱- شجاع الملک، شاه شجاع، واقعات شاه شجاع الملک درانى، میوند، سال ۱۳۸۲ خورشیدى
۲- والر، جان، پس از عبورگاه خیبر، رندم هاوس، نیویارک، سال ۲۰۰۲ میلادى
پینوشت:
1ـ شاه شجاع در کتاب واقعات خود مىنگارد: «تمامى محاربات و همگى واقعات خود را از آغاز جلوس بر اورنگ فرمانروایى در سنه ۱۲۱۶ به عنفوان جوانى هفده سالگى الى یومنا که سال یکهزار و دو صد و چهل و یک سمت وقوع یافته در قید قلم درآورده تا مورخان خراسان و تاریخجویان آو اوطان را به واقعى حاصل شود.»





