اغراق نیست اگر بگویم کسی را از نسل نو افغانستان نمییابیم که از استاد اکبر چیزی نیاموخته باشد و به عبارتی مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد این مرد نبوده باشد. در کابل پساطالبانی که خرابهای بیش نبود، آنچه که جوانان رنجور جنگ و مهاجرت را نور امید میبخشید و جذب میکرد، استاد اکبر بود. جوانان از محضر استاد اکبر چیزی فراتر از درسهای مکتب و یا بحثهای سیاسی روزمره و به اصطلاح اکنون «فیسبوکی» میآموختند.
بازگشت به روشنگری فردی
سال ۲۰۰۴، به دعوت استاد اکبر به جلسهای رفتم که در زیرزمین هتل «سپینزر» در مرکز شهر کابل برگزار شده بود. در این محفل، روشنفکرانی از
اقوام مختلف افغانستان از ولایتهای دور و نزدیک اشتراک کرده بودند. آن جلسه دقیقا برگزار شده بود تا نقشی روشنگر بر حکومت و نظامی داشته باشد که تازه پا گرفته بود و ممکن بود به چپ و راست بلغزد. آن نشست با مطرحشدن تیوری «روشنفکر در حکومت» به آنچه میخواست، نرسید. پس از نشر یکی دو بیانیه این انجمن، آقای رنگین دادفر سپنتا توانست به بدنه قدرت وارد شود. حضور سپنتا گویا بهعنوان فردی از روشنفکران مستقل از یکسو میتوانست اعتبار خوبی برای حکومت تازهکار کرزی به بار بیاورد و از سوی دیگر میتوانست در جهت ایجاد موازنه با قدرتمندان «جبهه شمال» استفاده شود.
به هر ترتیب، آنچه بعدتر روشن شد این بود که هدف آن انجمن اشتراک در قدرت نبود، اما با ورود ناگهانی یک فرد از این گروه به بدنه حکومت، روشنگری این گروه در همان نطفه خفه شد و استاد اکبر و دیگران به روشنگری فردی خود بازگشتند و فعالیتهای پراکنده و غیرمتمرکز را پیش گرفتند.
اگرچه حرف و حدیث پشت سر استاد همواره بود و تغییر رای ایشان در مسایل سیاسی گاه به روشنی احساس میشد (که این البته مقتضای سیاست است)، با آن هم استاد روی چند مسأله کلیدی که همانا «تداوم ثبات» نسبی سیاسی، صلح و پیشرفت کشور بود، همواره تاکید میکرد.هرچند که گهگاه در روش و نگاه خود بازنگری میکرد. به عنوان مثال، پس از اولین دور انتخابات ریاستجمهوری، وی به صراحت از موضع انتقادی خود از حکومت دست برداشت و حتا به ما جوانان توصیه کرد که «از همین حداقل آرامش و ثباتی که به دست آمده»، حمایت کنیم.
تقاطع زمانی و مکانی سیاست و روشنفکری در افغانستان
استاد اکبر، روشنگر و روشنفکر عرصه عمومی بود. او همواره تلاش میکرد تا در برابر هر یک از چالشهای جامعه افغانستان و حکومت نوپای آن، راهکاری بیابد. استاد اکبر از یک سو، سیاست را شخصا در دورههای مختلف تجربه کرده و بود و از سوی دیگر توانسته بود با شکیبایی به آرای دیگران گوش فرا دهد. همین ویژگی به او نقش «کانونی» در روشنفکری معاصر افغانستان بخشیده بود. به کلامی دیگر، اکبر تقاطع زمانی و مکانی سیاست و روشنفکری افغانستان معاصر بود.
پس از سرنگونی رژیم طالبان، استاد اکبر مانند بسیاری دیگر به آینده خوشبین بود. از دید این افراد، افغانستان برای نخستینبار به این پیمانه بزرگ مورد توجه جهانیان قرار گرفته بود و کمکهای بلاعوض میلیاردی میتوانست آن را سروسامان بدهد. اما کم کم، حداکثر پنجسال بعد، این دید خوشبینانه به یاس و نامیدی جای خود را داد. استاد اکبر از یک سو تقسیم قدرت مصلحتی را میدید و از سوی دیگر جانگرفتن دوباره «طالبان» و افراطیت را. باری در یکی از گفتگوهای هفتگی سیاسی، استاد اکبر به وضاحت گفت که «هیچ جریانی جدیتر از طالبان در افغانستان نیست». این سخن او، در آن مقطع زمانی (حدود سال ۲۰۰۶) که نه کندز دو بار سقوط کرده بود و نه چندین ولسوالی دستبه دست شده بود، قابل درک نبود. اما او به عنوان کسی که تحولات افغانستان را در بستری تاریخی و اجتماعیاش از نزدیک دیده بود، چنین دریافتی داشت که البته زمان این تحلیل استاد را تایید کرده است.
سلوک عرفانی در برابر افراطیت
در آخرین دیدارهای مفصل با استاد اکبر که به سال ۲۰۰۸ بر میگردد، استاد راهکار عبور از افراطیت را در آموزههای تصوف جستجو میکرد. به باور استاد، تنها چیزی که میتوانست شهروند افغانستان را از افراطیت بازدارد و نگذارد جامعه با تندروی خو بگیرد، بازگشت به سلوک عرفانی و تصوف بود. برداشت من از سخنان ایشان، چنین بود که جامعه نیاز دارد تا با ارزشهای عرفان شرقی آشنا شود و آنها را در مرکز توجه «نظام اخلاقی» خود قرار بدهد. به باور استاد، بردباری، شکیبایی، دیگرپذیری و کثرتگرایی که از اصول سلوک عرفانی و تصوف هستند، ظرفیت این را دارند که در نظام ارزشی جامعهی چندفرهنگی افغانستان جای بگیرند و پرورده شوند.
ریزبینی، نکتهسنجی و تحلیلگری
مدتی استاد به پژوهش پیرامون ظرفیتهای اقتصادی افغانستان پرداخت. او میخواست تا تصویر روشنی حتا از کوچکترین ظرفیتهای اقتصادی کشور ارایه دهد. استاد اکبر اگر چه کارشناس اقتصاد نبود، اما از دید یک روشنفکر حوزه عمومی که غالبا همه مسایل را در کلیتی قابل درک میبیند، به این مسأله پرداخته بود. آنچه او را از یک کارشناس اقتصاد متمایز میکرد، نگاه تحلیل او از یک مسأله در بستری از مسایل دیگر، از جمله ژیوپولیتی منطقه بود.
با این همه، بررسی روشمند و اکادمیک گویا برای استاد در آن مقطع زمانی میسر نبود. یکی از انتقاداتی که از روشنفکران افغانستان به طور عموم مطرح میشود، گسست و پراکندگی دریافتها و آثار آنها است. احتمالا استاد اسماعیل اکبر هم از این امر استثنا نبوده و نیست.





