آدمها زمان بسیاری را صرف شناخت خود میکنند. از گذشتههای دور کندوکاو در خود و رفتارهایش، بخش مهم جستوجوی انسانها بوده است. ما در مسیر این کندوکاو و برای معرفی خود و جایگاه ما در منظومه هستی، متوسل به دین، فلسفه و شعر شده و از جنبههای وجودی، روانی و اجتماعی به شناخت و تعریف خود کوشیدهایم. یکی از نتایج مهمی که در این جستوجوها به دست آوردهایم، آگاهی از ظرفیت ویژه ما در کار شناخت است. ما میدانیم که در شناخت پدیدهها چند گام فراتر از حیوانات دیگر میرویم و تنها به غرایز و احساسات خود بسنده نمیکنیم، بلکه یافتههای حسی را در ترازوی تجربه به ادراک و از آنجا به کمک عقل و ظرفیت تحلیل و تجزیه به مرحله انتزاعی مهمی که شناخت مینامیم، ارتقا میبخشیم. این توانایی، امکان فوقالعادهای در اختیار بشر قرار داده، ولی در عین حال خطرات بسیاری را سر راه ما گذاشته است. شناخت را اگر به محصول نهایی تشبیه کنیم، اطلاعاتی را که از طریق حواس به دست میآوریم، مواد خاماند. از همین رو گاهی چون محصول جعلی، به دلیل اطلاعات نادرست، آگاهی و تجربه ناکافی در پروردن آن اطلاعات و کمبود مهارت در استنتاج، شناخت ما معیوب بار میآید. خیلی از وقتها دچار توهم شناخت میشویم و آگاهی معیوب و برداشتهای توهمآمیز، ما را به دردسرهای بسیار مواجه میکند. شناخت معیوب بهخصوص در امور پیچیده اجتماعی و سیاسی، منبع رنجهای بسیار میگردد. مثلاً ما افغانها ظاهراً از وضعیت سیاسی خود آگاهیم و تعدادی از ما میتوانیم ساعتها از چندوچون اوضاع سیاسی وطن سخن برانیم. کسانی از ما حرکتهای سیاسی راه میاندازند، حزب و سازمان میسازند، اعلامیه و بیانیه صادر میکنند، نسخه میپیچند و راهحل ارایه میکنند، اما در جامعه تحول مثبتی رخ نمیدهد و آن اعلامیهها و راهحلها به چشم دیگران جدی نمیآید و تحرکی خلق نمیکند. چرا؟ یک جواب میتواند این باشد که صادرکنندهگان اعلامیهها و راهحلها، آنانی که حزب و حرکت سیاسی راه میاندازند، شناخت مبهم و توهمآمیز از وضعیت سیاسی کشور دارند، در تهیه اعلامیه و ساختن حزب سیاسی تعهد کافی ندارند و در واقع آنان تاجرانیاند که حزب و اعلامیه به بازار عرضه میکنند. پاسخ دیگر شاید این باشد که شناخت آدمها محصول جایگاه طبقاتی و قشریشان است و آنچه به چشم یک فعال سیاسی مساله جمعی میآید، از نگاه دیگران بیان منافع فردی یا قشری در قالب عمومی مینماید، از این رو یافتن نقاط مشترکی که بتواند اقشار وسیعی را در یک حرکت سیاسی سازنده و مترقی گردهم آورد، چالشآفرین میشود.
سیاست مهمترین آزمونگاه ظرفیت آدمها در شناخت خود و اجتماعش است. به رغم آنکه خیلی از هموطنان ما، سیاست را معادل چالوفریب، فنِ دزدی آرا و جعل حمایت مردم، مهارت جنگاندازی و دشمنتراشی میدانند، این، مهمترین عمل اجتماعی انسان است. بدون سیاست، زندهگی اجتماعی ممکن نیست و هرچه جوامع پیچیدهتر باشد، سیاست نیز الزامیتر میشود. بدون سیاست، نمیتوانیم روابط اجتماعی را مدیریت کنیم، امور اجتماع را نظم بخشیم و کار توزیع منابع و تامین امنیت را سامان بدهیم. دوری جستن از سیاست، نفرت از تحزب، روگردانی از تدابیر پیچیده و پرزحمت تنظیم امور جامعه و دلبستن به دعا و ملا یا تسلیم شدن به روال طبیعی، بحرانآفرین است. وضعیت بحرانی امروز ما ممکن است برای برخی نتیجه سیاسی شدن بیشازحد امور به نظر برسد، اما واقعیت این است که این بحران محصول ناتوانی سیاسی ما است. بحران کنونی عوامل بسیار دارد، ولی انفعال سیاسی تعداد پرشماری از تحصیلکردهگان و در نتیجه انفعال بخش بزرگی از جامعه که در سطح خانواده، محله، جای کار و مراکز تعلیم و تحصیل از این جمع منفعل الگو و انگیزه میگیرند، عامل مهم و بسیار اثرگذار در شکلگیری آن است. ترویج نفرت از سیاست، در بیست سال دوره جمهوری اسلامی بهطور وسیع و نظاممند جریان داشت. تجربه جنگهای تنظیمی و رنجهایی که سیاستهای ناکام گروههای راست و چپ برجا گذاشته بودند، باعث شد که هم از دستگاههای رسمی، عمل سیاسی جمعی و سازمانی نکوهش گردد و در برابر تمایل مردم به ایجاد حزب و سازمان کارشکنی شود و هم از سوی دانشگاهیان و تحصیلکردهگان بدبینی علیه عمل سیاسی و تاکید بر اهمیت ارتقای مهارتهای فنی عاری از سیاست تبلیغ شود. از همین رو حرکت سیاسیای که بتواند با بنیادگرایان در کسب حمایت مردم و بسیج نیروهای اجتماعی رقابت کند، به وجود نیامد. دانشگاهها، مراکز تعلیمی و نهادهای مدنی و رسانهای که در وضعیت شکننده و بحرانزده افغانستان باید این ظرفیت مهم انسانی (عمل سیاسی) را صیقل میزدند و آنان را به مهارت بهرهگیری از نیروی جمعی مجهز میکردند، متاسفانه مشغول ترویج سیاستزدایی بودند. حضور نیروهای خارجی و تکیهگاه فریبندهای که آن حضور خلق مینمود، نیز باعث شده بود که روشنفکران و تحصیلکردهگان ماموریت خود را فراموش کنند و به این غفلت دچار گردند که گویا نیرویی فراتر از توان جمعی خود ما افغانها در حال سمتوسودهی جامعه به سوی ثبات و رفاه است. نهادهای شکلی که با پول و برنامه حامیان خارجی راه افتاده بودند، از جمله پارلمان و شوراهای ولایتی، دهها حزب سیاسی و نهادهای پرشاخوبرگ حکومتی، همه با ظواهر فریبندهای که داشتند، به گسترش و تداوم آن غفلت کمک کردند. روشنفکران و تحصیلکردهگان ما بیتوجه به وضعیت شکننده مملکت و فاصله تاریخی ما با جهان غرب، از فردگرایی افراطی آن جوامع الگو گرفتند و در نتیجه طبقه متوسط کشور به مجموعهای از افراد بریده از محیط اجتماعی و فاقد ظرفیت عمل سیاسی بدل شد، در حالی که خلاف جوامع غربی نهادی که بتواند هنگام ضرورت نیروی این افراد را به مسیر عمل جمعی سوق دهد، وجود نداشت. اینگونه، حلقه مهمی در سیاست افغانستان مفقود شد و توده مردم بدون رهبری در میدان تروریسم و تفرقه ماندند. اصولاً تحصیلکردهگان، فعالان فرهنگی و سایر اقشار طبقه متوسط باید بیش از هر طبقه اجتماعی دیگر از نظر سیاسی فعالتر باشند، مانع انحصار قدرت و ثروت و مانع غارت مردم از سوی فرصتطلبان و معاملهگران گردند. اما در بیست سال دوره جمهوری اسلامی چنین نشد و در جبهه ضد طالب روحیه مخالفت با عمل سیاسی، ظرفیت جمعی جامعه را برای ایستادن در برابر تروریسم و بنیادگرایی خنثا کرد. فرهنگ فعالیت صنفی نیز به دلیل همین روحیه ریشه نگرفت و نهادهایی چون پوهنتون کابل که زمانی به تکثیر روحیه مبارزه و کار جمعی، فعالیتهای صنفی و سیاسی مشهور بودند، چنان ساکت و منفعل ماندند که در سالهای پایانی جمهوری اسلامی، جز تحرک حلقات سلفی و بنیادگرا هیچ حرکت سیاسی در آن نهادها دیده نمیشد و هزاران استاد دانشگاه و دهها هزار محصل در سراسر کشور به انسانهای منعفل و تماشاچیان فروپاشی بدل شده بودند. هنرمندان، شاعران، روزنامهنگاران، داکتران، انجینران، مدیران و ماموران بسیاری که داشتیم، اگرچه در دفاتر و محافل به دهها و صدها تن گردهم میآمدند، از خطرات پیشروی جامعه آگاهی نسبی داشتند و در پی تدابیر فردی برای نجات بودند، اما به دلیل ناتوانی در بهرهگیری از مهمترین مهارت بشری، عمل سیاسی، قادر به هیچ اقدام جمعی نمیشدند. اینگونه، محیط برای رویش قارچهای سیاسی زهری مساعد شد و در کنار چند درجن حزب و سازمان سیاسی پروژهمحور، بیبرنامه و فاقد رابطه زنده با مردم، گروهی از سازمانهای تندرو مذهبی شکل گرفتند که از نارضایتی و بیپناهی مردم تغذیه میکردند.
امروز نیز، انفعال سیاسی مشکلی بزرگ است. در واقع اکثریت منفعل سیاسی و اقلیت بیشفعال اما ضدترقی، توازن را در زندهگی ما برهم زده است. ما به گلههای بزرگی بدل شدهایم که با شلاق تعدادی چوپان سیاسی به مسیرهایی که دوست نداریم، از رفتن در آنها دایم شکوه میکنیم و گاه میدانیم که آن مسیرها به نخاسی و مسلخ منتهی میشوند، هدایت میشویم. گروهی از ما نارضایتی خود را از این وضعیت با دشنام به هر کسی که دست به اقدام سیاسی میزند، حزب و حرکتی راه میاندازد و سخنی از چگونهگی اداره و دولتداری به زبان میآورد ابراز میکنیم و گروهی دیگر با سکوت و بیتوجهی ناامیدی خود را نشان میدهیم. اما، مساله این است که مشکل سیاسی و بحران دولتداری را بدون کار سیاسی نمیتوان حل کرد. ما ناگزیریم سیاسی باشیم. انسان که با تواناییاش در شناخت و کسب آگاهی از حیوانات دیگر جدا میشود، بدون عمل سیاسی نمیتواند از آن ویژهگی به سود بهبود زندهگی اجتماعی بهره بگیرد. همانطوری که شناخت توهمآلود، خام و سطحی ما را در زندهگی فردی و اجتماعی دچار دردسرهای پرهزینه میکند، سیاست نیز میتواند دروغین، انحصاری، ضد مردمی و ویرانگر شود. راه نجات اما تعطیل قوه شناخت یا دوری جستن از مهمترین عمل اجتماعی ما (سیاست) نیست، بلکه موظفیم بیشتر تحقیق کنیم، از تجارب ناکام بیاموزیم و ناتوانیهای سیاسی خود را در سطح فردی و جمعی تشخیص داده و اصلاح کنیم.
از این رو بر همه ما لازم است که سیاست را جدی بگیریم و برای یافتن راهحل سیاسی از این بحران تحقیق و گفتوگو کنیم. من در روزهای آینده نکاتی را به ادامه این مقدمه شریک خواهم ساخت.






