وقتی میگوییم «زنان افغانستان» منظور ما از کدام زنان است؟ در جامعه متکثر افغانستان پرواضح است که زنان نیز مثل اقشار و گروههای دیگر جامعه یکدست و با ویژهگیها، انگارهها و خواستهای یکسان نیستند. چندی پیش صحبت از این بود که آنچه بهعنوان «خواست زنان افغانستان» مطرح میشود، در واقع مطالبه همه زنان نه، بل تعداد معدودی از زنان شهرنشین – عمدتا مرکزنشین -است و گویا زنان روستانشین – دور از شهرها – واکنشی در مقابل تبعیض و ستم سیستماتیک علیهشان ندارند. به این معنا که به باور عدهای، زنانی که در روستاها زندهگی میکنند، در مورد رخدادهای سیاسی چون صدایی ندارند، پس حساسیتی هم ندارند و سکوت آنها را حمل بر پذیرش سیاستهای حاکم در حال حاضر و گذشته میدانند. شاید در وهله نخست، پرسش از نگرش زن روستایی به سیاست درخور توجه به نظر نرسد. اولا، به دلیل همان نگاه جنسیتی به سیاست که سیاست امر مردانه دانسته میشود و دوم، شرایط حاضر که میان زن و حوزه عمومی در کل و سیاست بهگونه خاص خط درشت کشیده شده است. بنابراین، در چنین فضایی به میان آوردن پای زن روستانشین که مجال بروز خویشتن را بهعنوان سوژه سیاسی در هیچ دورهای نداشته است، شاید بسیار جالب نباشد.
با این حال، از آنجایی که ۷۰ درصد نفوس افغانستان در مناطق روستایی زندهگی میکنند (اداره آمار، ۲۰۲۲) از سویی هم، همواره یک نوع جدال و تقابل روستا با شهر در افغانستان وجود داشته و ما شاهد غلبه روستا بر شهر بودهایم، پرداختن به زن روستانشین و نگرش او اهمیت مییابد. متاسفانه آنچه در هالهای از پیشداوریها و نگاه اغلب از بیرون – اگر نگوییم از بالا به پایین – پوشیده مانده، نگرش زن روستایی است. بناءً، پرسشی که طرح میشود، این است: برداشت زن روستایی از سیاست چیست؟ کنش سیاسی او را چگونه میتوان ارزیابی کرد؟ زنان روستایی در مورد سیاست چه فکر میکنند؟ در آخر اینکه نگاه آنها به کنش سیاسی زنان شهرنشین افغانستان چگونه است؟
پیش از پرداختن به پرسشهای فوق دو نکته لازم به ذکر است: با آنکه در افغانستان شهر به معنا و مفهوم جامعهشناختی آن وجود ندارد و عدهای از پژوهشگران ترجیحا مفهوم «کلانروستا» را به شهرهای افغانستان اطلاق میکنند، اما نگارنده این متن، این را فرض گرفته است که طی چند دهه اخیر بهطور کل و دو دهه گذشته بهگونه خاص، روند شهرسازی در افغانستان رونق گرفته و تفاوتهای چشمگیری به لحاظ اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی میان روستا و شهر پدید آمده است. این تفاوت در نتیجه منجر به تاثیر و تمایز زن روستانشین – حاشیهنشین و زن شهری – مرکزنشین شده است. نکته دوم اینکه نوشته ادعای بازتاب نگاه تمام زنان روستانشین افغانستان را ندارد؛ چون همانطور که «زنان افغانستان» یکدست نیستند، زنان روستایی نیز الزاما یکرنگ و با نگرش یکسان نیستند. با توجه به این، برای نگارش متن حاضر، از چندین روستای یک ولایت با درنظرداشت موازنه عنصر زبان و قومیت در روستا، دیدن شده و با مشاهده و مصاحبه به دنبال پاسخ به پرسشهای بالا بودهایم.
وضعیت زنان شهر و زنان روستا از هم متفاوت است. این تفاوت در شکلگیری هویت زن روستا و کنش او مهم است. به دلایلی چون نداشتن فضا و نبود زمینه مساعد زن روستایی تا اینجایی که ما شاهد بودهایم، هنوز از خود کنشگری سیاسی نشان نداده است؛ اما عمل سیاسی نکردن لزوما به معنای فاقد نگرش سیاسی بودن یا علاقهمند نبودن به سیاست و کنشگری سیاسی نیست. با آنکه زنان روستانشین فاقد سوژهگی سیاسیاند و کنشگری سیاسی آنان محدود به کنشهای ابزاری سیاسی مثل شرکت در انتخابات و رای دادن (البته در صورت امن بودن) و فاقد پشتوانه تحلیلی دقیق و بهگونه تودهوار بوده، اما این زنان نسبت به رویدادهای سیاسی کنجکاوند و نظریات خود را دارند.
زنان روستایی از گذشته تا اکنون در فضایی که در آن گفتمان مردسالاری به شدیدترین شکل آن موجود بوده و ساختارهای محرومیتساز سیاسی فعالند، زندهگی میکنند. در زمان جمهوریت که فضا برای کنشگری و مشارکت سیاسی باز بود، زنان روستایی در محرومت به سر میبردند. این زنان از دسترسی به حق آموزش محروم بودند، چه به دلیل ناامنی و چه به دلیل بیتوجهی دولت نسبت به روستانشینان و نادیده گرفتن آنها. همچنان زنان روستایی دسترسی به منابع اطلاعاتی نداشتند و نیز بهرهای از فناوری ارتباطی-اطلاعاتی جدید نبردهاند. افزون بر این، زنان روستایی خلاف دیگر نقاط، حتا صدا و رسانه نداشتند. عملکرد دولت در روستاها عوض اینکه فضا را برای زن روستایی باز کند و سیاستی را با توجه به زمینه روستایی زنان به پیش بگیرد که منجر به کشاندن آنها به حوزه فعالیت سیاسی-اجتماعی یا دستکم ارتقای آگاهی زنان در حوزه سیاست شود، آنها را به انزوا و انفعال بیشتر کشانده و اعمال زیست سیاسی آنان نیز در حاشیه قرار گرفته بود/است. در نتیجه زنان روستایی آنگونه که ساختار اجتماعی دیکته و اقتضا میکند، عمل میکنند، نه آنطور که خود فاعل باشد.
روستانشینان زن خلاف مردان که مسجد محل تجمعشان است، در جاهای دیگری حضور به هم میرسانند. بهگونه مثال، محافل عروسی، فاتحهخوانی، ختم و خیرات محل تجمع آنهاست. گاه اگر کمکی از سوی سازمانی برسد، در خانه رییس منطقه نیز جمع میشوند. روستاهایی که نانوایی دارند، نانوایی محل تجمع همهروزه زنان است که گرد تنور نشسته و قصههایشان از احوال یکدیگر و تبصرههایشان را در مورد مسایل مختلف بیان میکنند. در مناطقی که کورسهای سوادآموزی فعالند، در هنگام جلسه خانواده، زنان روستا در یکجا گرد هم میآیند و اخبار نو را به همدیگر گزارش میدهند و البته تبصرههایی نیز میکنند.
در مناطقی که کشاورزی میسر است، زنان روستایی از آنجا که خود کشاورزند و در غیاب مردان مسوولیت نگهداری از زمین را برعهده دارند، روی پلوانها یا در گوشه زمین بعد خشاوه کردن یا کارهای دیگر دور هم نشسته و با هم قصه و تبصره میکنند. همچنان، به دلیل شناخت چهرهبهچهره در روستاها و رواج داشتن فرهنگ همسایهداری میان آنها زنان بیمناسبت یا بامناسبت به خانههای یکدیگر رفتوآمد میکنند. این تجمعهای زنانه تنها برای قصهگویی نیست، بل زنان در خلال گفتوگوهایشان در مکانها مختلف در ارتباط به وضع مملکت، نظام سیاسی و وضعیت زنان نیز حرفهایی برای گفتن دارند. با آنکه این زنان فاقد دانش سیاسیاند و اغلب سواد خواندن و نوشتن ندارند، اما مجلس گردهمایی آنها با سفره سخن از باب سیاست رنگین است. زنان روستایی با وجودی که در حاشیهاند، اما اتفاقات کلانی که در کشور رخ میدهد برایشان مهم است، خصوصا تصامیم و دستوراتی که زندهگی آنها را تحت تاثیر قرار میدهد.
نگرش زنان روستایی به سیاست
نگرش یکی از متغیرهای مهم در رفتار انسانهاست. آدمی براساس آن است که رفتار میکند. نگرش سیاسی اما تابع فرهنگ سیاسی است؛ فرهنگی که در افغانستان مردانه/مردسالارانه بوده است. بر این اساس، تفاوت و تمرکز بر نگرش سیاسی زنان در قالب مفهوم «فاصله جنسیتی» قابل ردیابی است. فاصله جنسیتی معلول تبعیض و حضور نظام سلسلهمراتبی جامعه است. تبعیض در سیستم جامعه، نحوه جامعهپذیری و تجربه زیسته زنان سبب شده است که زنان روستانشین فضای سیاسی را بهطور کلی مردانه قلمداد کرده و راه یافتن و قدم نهادن به آن ساحت را مستلزم خلقیات خشن مردانه بدانند. نگاه آنان به سیاست تابع مردان است و در گذشته اگر مجالی برای مشارکت سیاسی داشتهاند (رای دادن) تابع کنش پیرو سیاسی بوده است. به این معنا که مرد خانواده به زنان عکس و نشان انتخاباتی شخص مورد نظر را نشان داده و گفته است که به همین آدم رای دهند و زنان خانواده نیز بدون چونوچرایی انگشت خود را با رای دادن به کاندیدای مورد نظر مرد خانواده آبی کردهاند.
پیشتر اشاره شد که زنان روستایی درباره موضوعات سیاسی سخن میگویند، با وجود این به نظر میرسد که برای آنان نظر خودشان چندان مهم و درست تلقی نمیشود. آنها فکر میکنند که حرف درست و آخر مال مردانشان است. آنها فکر میکنند که حرف زدنشان از سیاست بیهوده است و نظردهیشان نیز «جایی را نمیگیرد.» سیستمی که بهگونه مدام زنان روستایی را به فضای اندرونی رانده و تابع آن ساخته، در نتیجه آنها را در خود استحاله کرده و زنان مبدل به عمال سیستم شدهاند.
یکی از زنان روستانشین در صحبتهایش چنین میگوید: «حکومتداری کار ما نیست؛ مردها میفهمند و کارشان.» این زن با توجه به موقعیتی که منحیث یک زن کشاورز در جامعه دارد و مجبور است جور رژیم حاکم و حرف مردان قبیله را تحمل کند، دغدغه سیاسی دارد و در مورد «چه باید کرد» و «چه چیزی باید شود» در روستایشان حرف برای گفتن دارد، اما در آخر کار را میگذارد برعهده مردان.
زندهگی زنان شهری ایدهآل زنان جوان روستایی است؛ اما زنان روستایی مسنتر که گاهی رفتوآمدی به شهر داشته و اطلاعاتی راجع به زندهگی زنان در شهر دارند، کار سیاسی زن را به «عفت» زن پیوند میزنند. آنها امر سیاسی را با مفاهیم الیناسیون جنسیتی در امر سیاسی و بد بودن ذاتی سیاست تفسیر میکنند. آنها فکر میکنند زنانی که خود را «سیاستمدار» میدانستهاند و کاردار دولت بودهاند، در واقع «عروسکهای خیمهشببازی» بیش نبودهاند. آنها فکر میکنند که با قدم نهادن زن به میدان سیاست، در واقع زنانهگیاش را طرد میکند. این زنان که گاه شاهد تخطی دختران از قانون سفتوسخت جامعه بوده و پاداشی را که جامعه به زن «گنهکار» داده به تماشا نشستهاند، برای دختران جوان توصیه فرمانبری و «سرگرم کار خود بودن» را میکنند. منظور آنها از «کار خود» کارهایی که در فرهنگ حاکم زنانه شناختانده شده است. به نظر میرسد همین برداشتها و هالههای ذهنی است که سد محکمی در برابر تغییر موقعیت و نگرش زنان روستانشین شده است.
حساسیت جنسیتی زنان روستانشین
حساسیت جنسیتی و کنشگری سیاسی زنان امری است اینهمانی و به هم گره خورده. یک زن نمیتواند بدون حساسیت جنسیتی تبدیل به سوژه سیاسی خودآگاه و یک کنشگر سیاسی شود. زنان روستانشین سکوت را وظیفه خود میدانند و فکر میکنند هر آنچه بر جنس آنها از سوی مردان/حکومت تطبیق میشود «حق»شان است و وظیفه آنان است که «باید» سکوت کنند؛ چون «مردها بهتر میفهمند». آنها هویت خویش را از دریچه نگاه مردان به آنها و فرهنگ حاکم تعریف میکنند. به همین علت زنان زبان میبندند. این در حالی است که تمام امور زندهگی آنان در سایه سلطه و ستم قرار دارد، از زندهگی زناشویی گرفته تا کار بیمزد در خانه و زمین زراعتی. زنان روستایی با آنکه در ضمیر خویش در مورد ظلمی که حقشان نیست میدانند و گاه این نکته که آنها نیز مانند یک انسان حق دارند مزد کارشان را بخواهند، با فردی که دوستش میدارند ازدواج کنند و یا بتوانند درس بخوانند، اما آشکارا به آن اعتراف نمیکنند.
اما آنچه پس از تسلط طالبان بر افغانستان در زندهگی و نگرش روستانشینان جالب توجه است، حساسیت آنها به قوانین ضد زن این گروه است. ممنوعیت آموزش دختران سبب شده است که زنگ مطالبهگری و حقخواهی در روستاها به صدا درآید؛ حتا در روستاهایی که در آن طالبان مسکنگزین هستند. یکی از زنان در این مورد میگوید: «ما خودمان به خاطر جنگ و دربهدری عمرمان هدر رفت و نتوانستیم درس بخوانیم. مکتب بود، معلم نداشت؛ سنگر جنگ بود. فکر میکردیم حال آرامی شد (با آمدن طالبان) و مکاتب باز میشود و حداقل دختران ما میتوانند درس بخوانند، اما وضعیت ما بدتر شد.» این اوج محرومت و بیکسی یک زن روستایی را نشان میدهد و در عین حال آرمان و مطالبه او را که در جهت مخالف رویکرد رژیم حاکم قرار دارد.
دیدگاه زنان روستایی در رابطه به اعتراضات زنان در مقابل طالبان، گاه خنثا و گاهی نهیگرانه و زمانی هم همدلانه است. یک عده زنان فکر میکنند که زنان شهری امتیازاتی داشتند که از دست دادهاند و «خواهمخواه» سخت است که بدون آن زندهگی کنند. تعدادی هم به این باورند که در چنین شرایطی مقابله در برابر طالبان و مواجهه اعتراضی با این گروه حاصلی ندارد و «بهتر است آرام بنشینند». اما یک عده دیگر به این باورند که چون زنان شهری «فهمیدهتر» هستند و درس و دانشگاه خواندهاند، نسبت به زنان روستانشین که «جز زمین و گله و جنگ چیزی ندیدهاند»، آگاهترند، برحقند و ممکن اعتراضشان «به جایی برسد». اینها هرچند در رابطه به اعتراضات مدنی و بدون خشونت چیزی نمیدانند و فکر میکنند این چیزها نخواهد نتیجه داد، با آن هم فکر میکنند زنانی که اعتراض میکنند، صدای خفته در گلوی آنهاست و قدردانشان هستند.
فاکتور زبان و قومیت و نگاه زنان روستانشین
با توجه به فاکتور قومیت و زبان، نگاه زنان به سیاست متفاوت است. تفاوت میان زنان امر طبیعی است. زنان مانند گروههای اجتماعی دیگر، برحسب موقعیت و هویتهای غیرجنسیتی مثل هویت قومی، زبانی، فرهنگی، جغرافیایی و سن متفاوت هستند. بر این اساس، خلاف آنچه تصور میشود، زنان در مجموع و زنان روستانشنین بهگونه خاص نسبت به قومیت و زبانشان نگاه متفاوتی دارند. این نگاه شاید در مورد زنی که در شهر زیسته است و سواد خواندن و نوشتن دارد، مطالعه کرده است و در مواجهه با مردم و دَمی در میان دیگران بوده است، معلول علتهای دیگری باشد، اما در مورد زن روستایی بیشتر همان تبعی بودن نگاه آنان است که تحت تاثیر شوهر/پدر یا جو حاکم بر روستا شکل گرفته است. همچنان، در روستاهای مختلف درک واحد از آگاهی زن، درس خواندن و اشتراک زن در سیاست و نیز نگرش واحد به موضوعات و رخدادهای سیاسی وجود ندارد.
زنان مناطق پشتوننشین روستاها نه حضور خود در سیاست که حضور یک مرد از قوم خود در دولت را بهمثابه حضور خویش در سیاست میدانند. آنها سیاست را عرصه زورآزمایی دانسته و حتا نه برای همه پشتونها که برای قوم خاصی از پشتونها – قوم خودشان باشد – حق مالکیت حکومت را قایلند. با این وصف، زنان جوانتر این روستا فکر میکنند که باید دخترانشان اجازه رفتن به مکتب را داشته باشند. آنها بسیار غرورآمیز میگویند که «شرم است حکومت از ما باشد و در منطقه ما یک مکتب نباشد.» به نظر میرسد این زنان با وجود ارتباط خونی با طالبان، در مواردی سیاست آنها را قبول ندارند. آنها بیسوادی را «ننگ» میدانند، اما فروپاشی رژیم طالبان را که «حکومت ما» میخوانند، برایشان پذیرفتنی نیست. به گمان آنها زندهگی و سیاست مردها که بیرون از خانه هستند، مهمتر از آموزش دخترانشان است و آنها به «ناحق شهید ندادهاند». در نهایت کار زنان پشتون روستانشین تغییر باور برتری قومی به وسیلهای برای مبارزه است. به این معنا که آنها برتر دانستن قوم خود و در قدرت بودن آن را دلیلی برای میسر کردن مسیر سوادآموزی برای دخترانشان میدانند و نیز به مکتب رفتن دخترشان در همین محدوده که در قدرت بودن قوم خودشان است، برایشان «آبرومندانه» و قابل پذیرش است.
در روستاهای تاجیکنشین، اوزبیکنشین و هزارهنشین و یا روستاهایی که مردمان مهاجر ساکن هستند، زنان فکر میکنند که دوام رژیم فعلی به نفع آنها نیست. این زنان حتا در روزهای نخست حاکمیت طالبان فکر میکردهاند که شاید بر تکتک خانههای این زنان حمله شود و بر خود آنها تعرض صورت گیرد و یا مردانشان را به رگبار ببندند. این زنان که شبهای زیادی را با صدای گلوله بیدار ماندهاند، حاصل زمینشان به زور از پیششان گرفته شده و از ترس سربازگیری طالبان مردهایشان را به شهر به کارگری و یا به کشور همسایه فرستادهاند، نگاهشان به رژیم فعلی نیز متاثر از رنجی است که در جریان سالیان گذشته تحمل کردهاند. به قول یکی از این زنان: «قلدری یک عده سر ما که نان شب و روزمان را حرام کردند، قابل تحمل نیست.» این زنان با آنکه نگران آینده دخترانشان (به دلیل بسته بودن دروازه مکاتب) هستند، اما احساس حقارت میکنند. هر چند زنان مناطق پشتوننشین نیز در طول سالیان گذشته در بطن هرروزهگی جنگ و خشونت بودهاند، اما آن احساس «حقارت» را ندارند. با این حال وجه مشترک تمام این زنان همانا نگرانی از «بیسواد» ماندن دخترانشان است.
در پایان میتوان گفت که زنان روستانشین برحسب شرایط و موقعیتی که میزیند و هویت قومی-زبانی که دارند، نگاه متفاوتی به سیاست دارند. هر چند آنان کنشگری سیاسی ندارند و این عمل را در حال حاضر بینتیجه میدانند و قدم نهادن در راه آن را بلد نیستند، اما نگاهها و نظرهایی درباره رویدادهای سیاسی دارند. بیشتر کنجکاوی و حساسیت آنها نسبت به رخدادهای سیاسی این اواخر متاثر از سیاستهای جنسیتی رژیم حاکم است. هر چند برای روستانشینان، خصوصا مسنترها، تحصیلات عالی دخترانشان در اولویت قرار ندارد، اما آنها نگران محروم ماندن دخترانشان از «سواد خواندن و نوشتن» هستند. زنان روستانشین که پیش از این با زنان شهرنشین احساس بیگانهگی مفرط میکردند و در مواردی حتا نگاه بدبینانه داشتند، امروزه یک نوع همدلی دارند. گو اینکه وقتی زنی در شهر برای حق آموزش صدا بلند کرده و مبارزه میکند، به این معناست که برای زن روستایی نیز مطالبه حق آموزش دارد. بناءً، زنان روستانشین نسبت به رخدادهای سیاسی که بر زندهگیشان تاثیر میگذارد حساس هستند و با هم در مورد آن تبصره میکنند. پس، این زمان که سیاست در زندهگی ما تبدیل به «همهچیز» شده، فرصت خوبی برای خلق روایتی واحد است که حداکثر جامعه را جذب کند.






