هفتهها به آیینه نگاه نکرده بود. میترسید. دلش لرزه داشت. پدرش برایش تکرار میکرد فقط برای سه ثانیه به آیینه نگاه کند. آیینه در دستان مادر پیچ و تاب میخورد و خواهر کوچکتر دستانش را در مقابل چهرهاش گرفته هقهق میگریست.
مادر آیینه را به سمت شریفه دراز کرد و اما شریفه نمیتوانست آیینه را گرفته و به خودش ببیند. او به اطرافش دید و گفت: «نمیشود به چهرهام نبینم؟ به هر حال نمیدانم آیا زیبایی قبل را دارم؟ همین قدر کافیست که شما من را میبینید. همین که چشمانم بینایی دارند کافی نیست؟»
شریفه به چشمان پر از اشک مادر و خواهر نگاهی انداخت و پدر را در مقابل خود آشفتهخاطر یافت، به دو سمتش که نگاهی انداخت داکتران ایستاد بودند؛ آنها لبخند میزدند یکی برای دیگری میگفت که بعد از سومین عملیات موفق شدند و این کامیابی بزرگ است که یک چشم دختر را بینا ساختند.
صدای فریاد خبرنگار از عقب دروازه اطاق بیمارستان شنیده میشد و تکرار میکرد که اجازه نامه دارد، اما پولیسها از ورود خبرنگار به داخل جلوگیری میکردند.
شریفه برای اولین بار سکوت گلوگیر و بغض گلونش را بیرون ریخت و گریست.
اطاق بیمارستان پر از داکتر، نرس و پایبازهای شریفه شده بود، بیمارستان مکان پر از سروصدا شد و از هر طرف چشمان پر از اشک، گلوهای پر از بغض، صورت های آشفته، و صدای هقهق گریهها دیده و شنیده میشد. شیفه سرش را بلند کرد و گفت که خبرنگار را به داخل بانید.
نرس دروازه اطاق را باز کرد و به پولیس گفت که خبرنگار را اجازه ورود به داخل اطاق بدهد.
خبرنگاربا شنیدن این سخن ایستاد شد و اجازه نامه اش را به پولیس نشان داد و به هزار و چندمین بار قسم یاد کرد که اجازه نامهاش واقعی است. کرتی پطلونش را مرتب کرد و بدون معطلی به داخل اطاق رفت و از جمع نرس و داکتران و از مقابل چشمان پدر، مادر و خواهر شریفه به مقابل شریفه رسید، مایکش را مقابل دهان شریفه گرفت و گفت: «هفتهها قبل پدر شما به رسانه ما خبری را نشر کرد که شوهرتان بالای شما تیزاب پاشیده است، آیا حقیقت دارد؟ میخواهیم جزییات را با ما شریک کنید.
شریفه آیینه را از دستان مادر گرفت و گفت: «میخواهم باشما یکجا به صورتم نگاهی بیندازم.»
صورتش را دید و بهت زده شد، به خبرنگار گفت: «ببین من بیست سالم هست و اما چین و چروک زیر چشمم مرا به یاد خدابیامرز مادرکلانم انداخت. زمانی که شوهرم بالایم تیزاب نینداخته بود دختر چشم قهوهیی بودم که صورتم لکه و چین و چروک نداشت حالا نگاه کن؟»
آیینه را دور انداخت و شکست و بعد گفت: «پس از هر آیینه شکسته دخترِ با چهره پریشان و دردهای ناگفته است که نمیتواند به آیینه ببیند و از دیدن خود لذت ببرد. من فقط یکی از آن دختران هستم که توانستم آنچه در درونم است را بالای آیینه بریزم. من دختر ساده بودم زمانی که مرا به شوهر دادند وعده کرده بود که خوشبختم میکند، خانهای یکطبقهیی در مرکز شهر برایم گرفت و باهم تنها زندهگی میکردیم. دوست داشتم با مادر و خواهرش زیر یک سقف بمانم، اما همیشه ممانعت میکرد. من به خانه مادرم میرفتم اما مهمانانم اجازه نداشتند به خانه ما بیایند. با آن هم خواستم زنِ خوب برایش باشم. شبها مردان زیادی را باخودش میآورد و از من میخواست برای شان چای دم کنم و گاهی هم کیک و شیرینی بپزم و آن شب نباید بخوابم؛ چون اگر چیزی کار داشتند را باید آماده میکردم. چند هفته قبل مصروف حال و هوای خویش بودند و من در آشپزخانه مصروف بولانی پختن بودم. سروصدای مهمانخانه یکدم آرام شد و بعدا بالای سرم سایه احساس کردم. زمانی که به بالا نگاهی انداختم یکی از دوستان شوهرم بود. به من گفت: «هی زن خوشقد و بالا یک نگاهت کافیست نه یک نگاه کافی نیست یک شب کافیست…» من خیلی ترسیده بودم و برایش گفتم از آشپزخانه برود اگر نه شوهرم را میخواهم و همه حرفهایش را میگویم اما او به من گفت که شوهرم میداند و حتی این پیشنهاد شوهرم بود. ابرو بالا انداختم و گفتم چی؟ با صدای شوهرم تکان خوردم، عقب نگاه کردم که شوهرم زیر چوکات دروازه گفت: «چه کنم به اندازه موهای سرت هزاران افغانی از جناب قرضدارم اگر به یک شب تمام میشود برو و تمامش کن.
عرق سرد از سر و گردنم ریخت و با نگاههای عجیب و سراسیمه هر دو مرد مواجه شدم، نشه بودند. شوهرم قدم قدم نزدیک میآمد و آن مرد میگفت: «نه امشب تو نزدیک نیا بمانیش ازمن است. زیبا هم است…» هرچه فحش زیر زبانم آمد نثار شوهرم کردم و دست آخر گفتم که از اینجا میروم، مرد دستم را گرفت و به طرف خود هُل داد و من با تمام قدرت که داشتم هلش دادم و خودم را از دستانش نجات دادم، نشه بود به زمین افتاد و اما شوهرم که قدم قدم نزدیک شده بود کرایی بولانی را گرفت و به سمت صورتم پرتاب کرد. هرچه روغن بود به سر و رویم ریخت.»
هقهق شریفه بلند شد و اطاق در طوفان گریههای شریفه زیر و رو میشد. خبرنگار بهت زده نگاه میکرد و شریفه میگریست. او گفت که بقیهاش را پدر باید بگوید.
خبرنگار دوربین را از زیر نگاههای چینو چروک شریفه برداشت و به سمت پدر برد.
پدر باحالت آشفته به دوربین نگاه کرد و گفت: «ساعتی از شب گذشته بود که شوهرش تماس گرفت و گفت بیا و دخترت را ببر و پول شیربها و هر آنچه مصرف عروسی است را برگردان. دخترت بدکاره بود با بهترین دوستم در خیانت دیدمش و جغرافیه صورتش را تغییر دادم. با حالت دست و پاچه به طرف خانه شریفه روان شدم و تا خانهاش رسیدم صدای فریادهایش تمام کوچه را پیچیده بود که به خانه رسیدم. دروازه را تکتک کردم و سراسیمه داخل مهمانخانه رفتم؛ آنجا سفره قطعه برد آوار بود و پیالههای پر از شراب کنار سفره دیده میشد. عقب رفتم و فریاد زدم شریفه؟ صدایش هنوز از آشپزخانه میآمد که میگفت: « سوختم خدایا سوختم.» آشپزخانه رفتم که شوهرش گوشهیی به دیوار تکیه داده بود و سرش را لای دستانش گرفته بود و میگفت: «من نکردم خودش کردم. من نکردم خودش کرد.»
یک سمت آشپزخانه مردی افتاده بود و نیمهای آشپز خانه کرایی و گاز روشن شده و بولانی های پخته شده بود. شریفه در پهلوی کرایی افتاده بود و دستش را به صورتش گرفته فریاد میزد. بیمارستان آمدیم و تا ساعاتی بیهوش بود. در هر بار عملیات که شد خاموش بود و دیده نمیتوانست.»
پدر خاموش شد و هقهق مادر سکوت اطاق را شکست و گفت: «دخترم را آنچنان تربیه نکردم که به خیانت فکر کند همیشه باخودش میگفت که شوهرش را دوست دارد، وقتی که شریفه را به بیمارستان آوردم خودم راهی خانه داماد شدم، اما از شوهرش احوالی دستگیرم نشد. فرار کرده بود. به خانوادهاش سر زدم و اما خانوادهاش گفتند که از پسرشان هیچ احوالی ندارد. ما هم مجبور شدیم خبرش را به خبرنگاران بگویم.»
شریفه میگریست و خبرنگار گفت: «خبر را جهانی میسازم اما هیچ وعدهای داده نمیتوانم که برای دخترتان کاری میکنند یا خیر. جهان دوست دارد خبرهای تراژیدی مردم را بشنوند و هیچ نگویند.»
داکتر به خبرنگار دید و گفت: «این عملیاتهای که ما بالای دختر انجام دادیم در افغانستان بلخصوص مرکز کابل انجام شده است در خبرها از تداوی ما و موفقیت داکتران یاد کنید.»
خبرنگار لبخندی زد و گفت: «دنیا را آب بگیرد، مرغابی را تا بند پایش است.»
یاداشت: این روایت زنی است که در دوره اول حاکمیت طالبان در ناحیه پنجم در منطقه کمپنی مورد خشونت خانوادهگی قرار گرفت و به درد خود سوخت و با جهان وداع کرد.






