صدای شرنگشرنگ چوریهای دستانم بلند شد. از جا برخاستم و با ناز به سویی آیینه رفتم تا خودم را در لباس زیبای افغانی تماشا کنم. وای که چه دلانگیز شده بودم! از حق نگذریم، انگار ماهی در شبهای کابل شده بودم. مقابل آیینه به تماشای خود نشستم. در آیینه دختری را دیدم با آرزوهایی بلند، پر از شوق پرواز و رؤیاهایی که در سر دارد. لباسهای رنگارنگ و درد عمیق چشمان پفکردهام مرا به دنیای رؤیاهایم برد. رؤیاهایی که در آن گاهی به کوه و طبیعت ناشناخته پناه میبردم و گاهی با عروسکهای کهنهام درد دل میکردم. گاه تاج باشکوهی بر سر داشتم و همچون ملکهای توانا که در سرزمین خیالم حکمرانی میکردم و گاه هیچ یک از اینها نبودم.
در میان شهر رؤیاهایم، چیزی شبیه اتاقک کوچک بود. وقتی داخل آنجا شدم، صنف بود، کتاب بود، قلم بود و هزاران چیز دیگر که نشانی از آرزوهای بربادرفته مرا با خود داشتند. این اتاقک، با تمام روشنایی که از کتابها، کاغذ و قلم داشت، سرد و بیجان بود. در گوشهگوشهیی آن، صدای دخترانی شبیه من میپیچید که روزی پشت میزهایش نشسته بودند و با شوق بیپایان، کتابهای خود را ورق میزدند و با قلمهایشان رویاهایشان را مینوشتند. حالا اما جای خالیشان، دیوارهای خاموش را به سوگ نشانده بود.
دلم لرزید. تکان خوردم. من هم یکی از آن دختران بودم؛ مانند دختران دیگر، زمانی در چنین اتاقکها بودهام. زمانی بود که من هم در کنار دیگران مینشستم و با شوق و علاقه از دنیای خود مینوشتم. نمیدانستم که این رویاها قرار است به چه شکلی در دنیای واقعی خود را نشان دهند. اندکی با خود فکر کردم که شاید سوختن اتاقکها، سوختن رؤیاهایم باشد. شاید هم این دقیقا آغاز راه است.
ذهنم برایم فهماند که در دل هر خاکستر، جرقهای پنهان است. شاید آن اتاقک سوخته است و دیگر هیچگاه به شکل اول باز نمیگردد، اما در دل این خرابهها، اشتیاقی نو به زندگی و یادگیری، در حال جوانه زدن است. دخترانی که روزی پشت آن دیوارها نشسته بودند، اکنون با دلی پر از امید و قلمی در دست، به راه خود ادامه میدهند.
به نظر من رؤیاها شاید برباد شوند، اما هیچ بادی قدرت محو کردن آنها را برای همیشه ندارد؛ چون رؤیاها دانههایی هستند که شاید در خاکی سخت و سیه فرو روند، اما با هربار باریدن باران، جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد.
بعضی شبها آنقدر تاریک میشود که گویی ماه هم از ترس خود را پنهان میکند. اما، این دختران هستند که در دل تاریکی برای خود روشنایی را خلق میکنند. آنها خود صفحات جدیدی از زندهگی را باز کرده و با قلمی که جوهرش رو به پایان است، داستانهایی از دنیای دیگر مینویسند. داستانهایی که در آن، دختران فرشتههایی بیبال هستند و میتوانند پرواز کنند، کتاب بخوانند و بخندند.
ما دختران افغانستان هم، در هر قدم، داستان تازه از ایستادهگی و سربلندی مینویسیم. شاید دستهایما گاهی از شدت خستهگی و ناراحتی بلرزد، ولی، هرگز از نوشتن و ساختن آرزو و هدف دست نمیکشیم. انگار ما ققنوسیم و از خاکستر برخاستهایم.
هرچند با دستان لرزان در این شرایط نابسامان، مینویسیم، اما مهم این است که تسلیم نمیشویم. آرزوهای خود را یادآوری میکنیم، اراده خود را محکم کرده و با قدرت فراوان تلاش میکنیم. تنها هدف ما این نیست که به هدف شخصی خود برسیم، نه. میخواهیم افکار دیگران نیز با رشد ما، تغییر کند.
در آخر، میخواهم بگویم که اراده و تلاش میتواند رویاهای این شبهای تار ما را به واقعیت تبدیل کند. هیچ ظلمی پایدار نخواهد بود و هر استبدادی محکوم به شکست است. تاریخ گواه این مطلب است و ما نیز، روزی شاهد آن خواهیم بود.






