سحر بیستویکساله بعد از اتمام مکتب، آمادهگی کانکور را در یکی از مراکز آموزشی کابل با انگیزه بسیار بلند آغاز کرد و با سعی و تلاشهای شبانهروزی خود را برای رسیدن به رویایی که در سر میپروراند، آماده میساخت. بدون وقفه و خستهگیهای روزانه هر روز خودش را بیشتر آماده آزمون بزرگ کانکور میساخت. او که هر ثانیه رویای دانشگاه رفتن را در سر داشت، خود را در صنف درسی و در محوطه دانشگاه تصور میکرد.
دیری نگذشته بود که رویای بزرگ سحر رنگ واقعیت به خود گرفت. او پس از تلاشهای بسیار، توانست به آرزوی بلندش دست یابد و وارد دانشگاه پولیتخنیک شود: «با وجود تمام مشکلاتی که داشتم، اما من قوی و بااراده ادامه دادم تا اینکه توانستم به دانشگاه دلخواهم راه بیابم.»
وقتی از اولین دستاورد بزرگش صحبت میکرد، خیلی خوشحال بود. او از سال اول دانشگاه میگفت، از حس خوش آن زمان و نتایجی که در یک سال اول به دست آورده بود: «با گذشت هر روز پیش خود میگفتم که دارم به آرزوهایم نزدیک و نزدیکتر میشوم.» اما چند دقیقهای نگذشته بود که خوشحالی از چهره سحر محو و برق چشمانش ناپیدا شد. از حرف زدن بازماند و متوجه شدم که ناامیدی بر چهرهاش نشسته و اشک در چشمانش حلقه زده است. گفت: «من خیلی دوست داشتم بعد از تمام کردن دانشگاه، راه تجارت را در پیش بگیرم و علاقه شدیدی که به تدریس داشتم، میخواستم روزگاری استاد دانشگاه شوم.»
سحر که فکر میکرد چیزی نمانده تا رسیدن به آرزوهایش، حالا از زوایه دیگری به آینده، زندهگی و رویاهای از دست رفته مینگرد. به باور او، آرزوهایش دستنیافتنیتر از قبل شده است. برای این دستنیافتنی شیرین میتواند روزها و شبها را بگرید. سحر از روزهایی گفت که در حال گذشتن بود، از روزهای بد و پراسترس؛ روزهایی که خواهرش برایش گفته بود این روزها نباید دانشگاه رفت، چون ولایات پیهم در حال سقوط است و او باید چند روزی در خانه بماند تا وضعیت مشخص یا بهتر شود. سحر نمیدانست که آن روزها، روزهای سقوط آرزوهایش است.
برایم از روزهای پس از سقوط میگوید: «بعد از همان روز تا هشت ماه دیگر نتوانستیم به دانشگاه برویم. من نمیتوانستم با دوستهایم صحبت کنم یا هم کتاب بخوانم. در آن روزها برایم حس هیچ بودن دست داده بود.» سحر از طالب هیچ نمیدانست؛ فقط تا آنجا که چیزهایی شبیه داستان از پدر و بقیه بزرگترها شنیده بود. در واقع نمیتوانست پیشبینی کند که چه سرنوشتی در انتظارش است. او اکنون خودش را «هیچ» میخواند، «یک هیچ اندوهناک». همه چیز برای او باری از اندوه دارد، اما آن اندوه نیز پس از مدتی رنگ باخت، زمانی که دانشگاه به روی دختران باز شد. اما این بار درهای دانشگاهها کاملا متفاوتتر از پیش به روی دختران گشوده شده بود. صنفهای ذکور از اناث جدا شده و حجاب سیاه برای دختران اجباری خوانده شد. هیچ دختری حق انتخاب لباس و چادرش را نداشت و هر روز فضای دانشگاهها برای دختران تنگ و تنگتر میشد؛ اما باز هم با تمام آن دشواریها، دختران ساختند و در برابر هیچ فرمانی اعتراض نکردند. هر روز فرمان پشت فرمان تا آنکه طالبان بار دیگر درهای دانشگاهها را به روی دختران «تا امر ثانی» بستند. سحر که داشت دوباره این وضع خفقانآور را تجربه میکرد، میگوید: «دقیقا ساعت ۸:۰۰ شب بود یا هم کمتر که این خبر را شنیدم و نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم. قلبم توتهتوته شد. شب گریه کردم، صبح گریه کردم. تا توان داشتم، همچنان گریه میکردم.»
سحر در کنار درسهای دانشگاه پولیتخنیک، مصروف خواندن زبان در یکی از دانشگاههای خصوصی نیز بود که حالا این فرصت نیز از او گرفته شده است. درهم شکسته است. برای او شب و روز یکسان شده است و زندهگیاش را در حالت یکنواختی میبیند. به قول خودش، دیگر حتا برای زندهگی و زنده ماندن هم انگیزهای ندارد. «تغییراتی در خودم میبینم. هر روز به درونم بیشتر فرو میریزم و منزویتر از دیروز میشوم. منی که یک دختر اجتماعی بودم و همیشه دوست داشتم با دوستهایم به بیرون بروم، حالا حتا صبحها نمیتوانم از بستر خوابم بلند شوم.»
سحر که با تمام جسارتش میخواهد با این وضعیت سازگاری داشته باشد، اما سختگیریهای طالبان بر زنان و ستم آنها بر نیم پیکر جامعه، موردی نیست که یک دختر محروم از حقوق انسانی، بتواند بهسادهگی با آن کنار بیاید. «هیچ کس احساس مرا که برایم گفته شده درس نخوان و دانشگاه نرو، درک نمیکند. فقط دعا میکنم که خداوند کمکمان کند.»
این حسوحال، این رنج و دشواری تنها بر دوش و چشمهای سحر نیست؛ این سرنوشت، مال صدها هزار دختر افغانستانی دیگر نیز است که ابتداییترین حقوقشان از آنها گرفته شده و همه منتظر امر ثانی یا همان فرمان دوم برای مشخص شدن سرنوشتشان هستند.







