سرانجام عبدالاحمد خاکسار چشم از جهان فروبست. او یک تن از بلندآوازهترین بازیگران تیاتر و سینمای افغانستان بود. او علاوه بر بازیگری در فلمهای کمدی و جدی، در مکتب عبدالهادی داوی در شهر کابل به شغل معلمی نیز سرگرم بود. یاد خاکسار در حافظه بسیاری از علاقهمندان تیاتر و سینما تا همیشه حک شده است. تلاش او برای پخش و تکثیر زیبایی و مهربانی و لبخند در جامعهای که با خشونت و خون عجین شده، همواره مغتنم و مفید بوده است. باری یک خبرنگار از او در مورد وضع اقتصادیاش پرسید. جواب خاکسار نشان میداد که از وضع اقتصادی خود ناخرسند است. او در آن مصاحبه گفت که شماری از مردم، به جای آنکه به وی احترام بگذارند و به جهت هنرپیشهگیاش ستایشش کنند، وقتی در راه از کنارش میگذرند اذیتش میکنند و مضحکهاش قرار میدهند. او برای اینکه به نوعی این رفتار شهروندان کشورش را عادی جلوه دهد، گفت که متأسفانه مردم ما فرهنگ تشویق کردن را بلد نیستند و زمانی که میخواهند هنرپیشهای را تحسین کنند، طوری رفتار میکنند که گویا مورد تمسخرش قرار میدهند.
دههها جنگ و آشفتهگی، همه ارزشها را بر باد داده و در این راستا، هنر و فرهنگ و ادبیات را نیز به حاشیه برده و کماهمیت ساخته است. هنرمندان، نویسندهگان و محققان افغانستان، یا آواره چهار گوشه جهان شدهاند و یا آنکه در داخل کشور در اسفبارترین شرایط، شب و روز خود را سپری میکنند و خوشاند که زندهاند. جنگها و بیسامانیهای دوامدار، ارزشهای اصیل را به ضد ارزش تبدیل کرده و ارزشهای دیگری را جایگزین آن ساخته است. در اینجا اگر ریش دراز داشته باشی و عمامه بزرگ بر سر بگذاری و بتوانی چند آیه و حدیث را از حلق ادا کنی، حتا اگر اصلاً به معانی آن آیهها و احادیث پی نبری، و در کنار آن، اندکی هم روش گول زدن مردم را بلد باشی، هم به پول وافر میرسی و هم جایگاه اجتماعی بلند را به دست میآوری. حاجتی به این نیست که زحمت بکشی و عرق بریزی و دود چراغ بخوری و سخن عالمانه بزنی یا اثری هنرمندانه خلق کنی تا تحسین خلایق را برانگیزی. اصلاً در اینجا هنرمند و دانشمند بودن، اگر قرار باشد به لوازم آن پایبند باشی، نهتنها امتیازی برای صاحبش فراهم نمیکند، بلکه احتمال دارد انواع جنجالها و مصایب را بر وی تحمیل کند.
بیمهری جامعه ما فقط شامل حال هنرپیشهگان نیست، نخبهگان در عرصههای دیگر هم با سرنوشت مشابه خاکسارها مواجهاند. چند روز پیش با دوستی که در استرالیا زندهگی میکند، صحبت میکردم. طبق معمول، با هم از هر دری سخن میزدیم و از این شاخه به آن شاخه میپریدیم. نمیدانم چه شد که نام اکبر عشیق به میان آمد. آن دوست از آشنایی و تماس نزدیکش با عشیق گفت و از اینکه اخیرالذکر گنجینهای پربها از کتابهای ارزشمند در اختیار دارد و حالا نمیداند در این غربتسرا با این کتابها چه کند. آن دوست از این هم گفت که عشیق میگوید، وصیت میکنم پس از مرگم کتابهایم را به آتش بکشند. طبعاً عشیق این حرفها را از شدت یأس و سرخوردهگی بر زبان آورده است. ظاهراً عشیق از اینکه مشاهده میکند با وصف آنکه سالها تحقیق و پژوهش کرده، متاعش خریدار ندارد و به کارهایش بهای چندانی داده نمیشود و در محافل علمی و نیز زادگاهش آدم شناختهشدهای نیست، دچار پشیمانی شده و تاسف میخورد که چرا عمر عزیزش را صرف کاری کرده که نه مزیت مادی برایش به ارمغان آورده و نه حرمت و جایگاه اجتماعی. محمداکبر عشیق از محققان و مصححان برجسته افغانستان است که سالهایی در آستان قدس رضوی در ایران مشغول تنقیح و تصحیح متون تاریخی یا همکاری با محققان دیگر در این زمینه بوده است. وقتی به ویکیپدیا مراجعه کردم تا در مورد آقای عشیق معلومات بیشتر به دست آورم، با تأسف اطلاعات زیادی راجع به او در این دانشنامه آنلاین وجود نداشت. گویا در این کشور محققان و پژوهشگران باید گمنام زندهگی کنند و اگر بخت یارشان باشد، پس از مرگ یکی دو روز در شبکههای اجتماعی از آنها یاد شود.
اخیراً یکی از نویسندهگان افغانستان، داستانی از داکتر موسا توانا را نقل کرده است. طبق این روایت، یکی از دانشمندان مذهبی عرب، به دست نویسنده مذکور، به موسا توانا پیام میفرستد که بهتر است خاطرات و یادداشتهایش را برای آیندهگان بنویسد. وقتی فرستاده این پیام را به موسا توانا میفرستد، توانا در پاسخ، دستهایش را به فرستاده نشان میدهد که در اثر شکستن چوب برای بخاری آبله بسته و میگوید، چنین دستی چهطور میتواند قلم را در دست بگیرد و بنویسد. موسا توانا یکی از توانمندترین استادان علوم شرعی در افغانستان بود، اما بیثباتی سیاسی کشور و وضع اقتصادی نامطلوب خودش موجب شد که نتواند به پژوهش بپردازد و مردم را از علمش بهرهمند سازد. در این میان، نکته جالب آن است که برهانالدین ربانی، رهبر پیشین جمعیت اسلامی افغانستان، در رثای توانا مطلبی نوشته و دو بار یا سه بار در این نوشته از این یادآور شده که توانا در فقر و محرومیت زیست و تا آخر زندهگی در همین حالت باقی ماند و این مایۀ تأسف است که دانشمندان و علما در این کشور قدر نمیبینند و بر صدر نمینشینند. چنانکه ربانی هم در این نوشته متذکر شده، سیدموسا توانا در کنار شایستهگیهای علمی منحصر به فردش از کلانها و مؤسسان و تیوریسینهای نهضت اسلامی و جمعیت اسلامی نیز بود و شخصی ناشناخته نبود. از سوی دیگر، برهانالدین ربانی از امکانات وافر بهرهمند بود و بهآسانی میتوانست کاری کند که وضع اقتصادی موسا توانا بهبود یابد و بدون درد سر به کارهای علمی سرگرم شود. عجیب این است که او خود تمایلی برای دستگیری اقتصادی از توانا ندارد، ولی در رثای توانا از فقر و عسرت آن مرحوم سخن میزند. این تناقض را چگونه میتوان حل کرد؟
خاکسار، عشیق و موسا توانا سه نمونه از آدمهای نخبه این ملکاند که قدر ندیدهاند و بر صدر ننشستهاند و با عسرت و دشواری زندهگی کردهاند. حکایتهای غمانگیز بیشماری از این قبیل وجود دارد که پرداختن به یکایک آنها، «مثنوی هفتاد تا کاغذ شود». حدس بزنید آینده کشوری که نخبهگانش مغضوب و مطرود باشند، یا در بهترین حالت، ارزشی به کارهایشان داده نشود و در انزوا به سر ببرند، چه خواهد بود؟ قطعاً چنین کشوری تا زمانی که مدیران ردهبالای آن کشور، اصلاحی در سیاستهایشان به وجود نیاورند و عالمان و دانشمندان و هنرمندان را تکریم و تعظیم نکنند و به حرفهای آنان گوش ندهند و مسوولان آن، در سیاستگذاریهایشان، به علم و هنر اهمیت و اولویت قایل نشوند، آینده مطلوب نخواهد داشت.
برخی از صاحبنظران به این عقیدهاند که یکی از عوامل بنیادینی که موجب شد اروپا از قرون وسطا رهایی یابد و در شاهراه پیشرفت و ترقی گام بگذارد، دستیابی دانشمندان و عالمان به منزلت اجتماعی والا بود. به موازات برخاستن اروپا از خواب قرون وسطا، دانشمندان علوم طبیعی و تجربی از منزلت بلند اجتماعی در این کشورها برخودار شدند و به تبع آن، وضع معیشتیشان بهبود یافت و همین مسأله سبب شد که شهروندان برای رسیدن به جایگاه بلند اجتماعی و وضع خوب اقتصادی، زحمت بکشند و با هم رقابت کنند و بدینگونه بازار علم رونق یابد و رشد فکری جامعه شتاب بیشتری پیدا کند و حاصل این فرایند، به وجود آمدن تمدنی است که آن را تمدن مدرن غربی مینامند و اکنون همه جهان را به تسخیر خود درآورده است.
نکته دیگر این است که مردهدوستی نهادینهشده در جامعه ما سبب شده که هر زمان هنرمند یا نویسنده یا دانشمندی چشم از جهان فروبست، یکی دو روز در فضای مجازی در ستایش او داد سخن دهیم و در فضایل او قلم بفرساییم. شاید شماری از افراد این کار را فقط برای کسب لایک انجام میدهند. برای من این اتفاق بسیار افتاده که آدمهای خوب و اهل دانش و فضل را تنها پس از مرگشان و از طریق کسانی شناختهام که تا وقتی این آدمهای خوب و صاحب فضل زنده بودند، حتا در حد یک واژه راجع به آنها بر زبان یا قلم نیاورده بودند، لیکن به محض اینکه این افراد به ابدیت پیوستند، دوستان و شاگردانشان تازه یادشان آمد که چه مرد بزرگی را از دست دادهاند و این بود که در خصوص آنها قلمفرسایی کردند یا لب به سخن باز کردند. بسیاری از آدمهای ارزشمند و والامقام در اطراف ما وجود دارند که تا زنده استند، به سراغ آنها نمیرویم و توجهی به آنها نشان نمیدهیم و نسبت به آنان ابراز علاقه و محبت نمیکنیم. اما همین که چشم از جهان فروبستند، ناگهان به یاد ما میافتد که چنین افراد فضیلتمند و ورجاوندی در دور و بر ما زندهگی میکردهاند و ما فرصت این را نیافتهایم که با آنان مهربانی بورزیم و دوستشان بداریم و یاریشان کنیم.
اکنون مرگ عبدالاحمد خاکسار شبکههای اجتماعی اهالی افغانستان را درگیر خود کرده است. تقریباً همه دوست دارند از خاکسار بگویند و از کارنامه هنریاش سخن به میان آورند؛ حتا همانهایی که شاید روزی وقتی خاکسار از کنارشان میگذشت، سر به سرش میگذاشتند و مورد تمسخرش قرار میدادند. یکی از آفتهای شبکههای اجتماعی این است که فضا را برای ریاکاری مساعد میکند و به شخصیتهای پوقانهای مجال میدهد تا نمایش راه بیندازند. بهترین شیوه بزرگداشت از افرادی همچون خاکسار این است که پیش از مرگ آنها به سراغشان برویم و قدرشان را بدانیم و در خصوص کارنامهشان کندوکاو کنیم. از نشانههای بلوغ فکری یک جامعه این است که در آن، دانشمندان و اهالی تخصص و هنر از جایگاه متعالی بهرهمندند و معمولاً آن اندازه از امکانات مادی در دسترسشان است که با فراغ خاطر به کارهای اصلی خود بپردازند. مثلاً اگر خاکسار و عشیق و توانا در شرایط دیگری متولد میشدند و در طول زندهگی علمی و هنری خود، به قدر کافی از فراغ خاطر و آرامش روانی و مادی بهرهیاب میبودند، بهطور قطع، کارهای ماندگارتری عرضه میکردند و به غنای فرهنگ و هنر این کشور، کمک بیشتر میرساندند. در این کشور، در پی جبر روزگار و قهر مردمان نافرهیخته و هنرنشناس، بسیاری از استعدادهای علمی، ادبی و هنری به هدر رفتهاند و با خاک یکسان شدهاند و یا مجبور به فرار به جایی شدهاند که معلوم نیست چه چیزی برایشان هدیه میدهد. اینجا گورستان استعدادهاست.





