ماهها قبل رسانههای اجتماعی خبر مرگ هنرمند مشهور، عبدالاحمد خاکسار را نشر کردند. آن خبر دروغ واکنشهای بسیاری برانگیخت و نام معلمی را که در رسانهها، فلمها، نمایشنامهها، سریالها و برنامههای رادیویی مردم با صدا و چهرهاش چندین دهه خو گرفته بودند، سر زبانها انداخت. احتمالاً دوستان زیادی با او تماس گرفتند، رفیقان قدیمی یادش کردند و شاگردان و همکارانش به او اندیشیدند. انتظار میرفت که بعد از آن، آقای خاکسار مورد توجه قرار گیرد و نهادها یا افرادی که حمایت هنرمندان را ماموریت خود میدانند، به او که این اواخر از کار برکنار شده بود و حقوق تقاعدش را نیز دریافت نمیکرد، توجه مینمودند. از گزارشهایی که دیروز بعد از مرگش نشر شد، معلوم میگردد که آقای خاکسار روزهای پایانی عمر را بهسختی سپری کرده بود. تداوی مناسب دریافت نکرده بود و حتا برای جسدش امبولانس بهآسانی میسر نشده بود.
چند ماه قبل و پیش از آنکه به بستر بیماری افتد، در یک برنامه تلویزیون طلوع از زندهگی هنری و معیشتیاش نسبتاً به تفصیل صحبت کرده بود. متاسفانه در سراسر آن گفتوگو سایه گرسنهگی و مشکلات مالی آقای خاکسار احساس میشد. او که کمدین بود، سخنانش را با لبخند، کنایه و شعر بیان میکرد، اما حالا وقتی پس از مرگش به سخنانش گوش دهیم، متوجه میشویم که بسیار زیر فشار بوده است.
در آن برنامه، گرداننده از او پرسید که روزگار چطور میگذرد؟ با لبخند و کنایه گفت خوب است و بلافاصله با چند بیت جوابش را تکمیل کرد. چند بیت آن نظم را که سروده خود آقای خاکسار است، اینجا مرور میکنیم تا ببینیم که زیر اداره امارت ضد دانش و ضد هنر، بر معلمان و هنرمندان وطن چه میگذرد:
از جور روزگار به لب گشت جان من
یارب مکن به رنج امتحان من
تا رفتهای ز خانه من ای گوشت نازنین
پوسیده بیتو مغز تن و استخوان من
ما را چو بود یار قدیمی کچالو جان
رفت او نکرد رحم به اشک روان من
از بس که سالهاست ندیدم میوه را
زینرو پریده رنگورخ طفلکان من
گر فقر و فاقه باشد و این جنگ لعنتی
سال دیگر مجو ز خاکسار نشان من
یکی از همکاران آقای خاکسار دیروز در مصاحبهای گفت که چندی قبل او را با چهره تکیده و خسته دیده بود. به گفته او، خاکسار از بیکاری نالیده و گفته بود که بسیار به تشویش است. در پایان مصاحبه دوستانهاش در برنامه طلوع که در بالا ذکر کردیم، نیز نظمی به توصیف پلو خواند. نان، نگرانی کمرشکن هنرمندانی است که گرفتار حاکمیت ضد هنر شدهاند. البته در گذشته نیز این هنرمندان وضعیت خوبی نداشتند. منبع اصلی معاش آقای خاکسار معلمی بوده است و با یکی کردن معاش ناچیز معلمی و درآمد ناپایدار هنری زندهگی میکرده است. او در دارالمعلمین درس خوانده بود و معلم تاریخ و احتمالاً ادبیات مکتب بود. در آن مصاحبهاش گفته بود که مضمون تاریخ صنفهای هشتم و نهم را تدریس میکند. دهها هزار معلم برحال یا متقاعد در سراسر کشور داریم. اکثر آنان با معاش بسیار پایین زندهگی سختی را سپری میکنند. معلمان متقاعد بعد از سقوط دولت، در چاه فقر تا فرق فرو رفتهاند. به آنان همان حداقل معاش بخورونمیر را نیز نمیدهند. تعداد کمی از آنان شاید بخت خوش مشغولیت در کسب دیگری یا حمایت مالی خانوادهگی را داشته باشند. باقی با کراچیوانی، دستفروشی، کارهای شاقه و احتمالاً تکدی صبح را شب میکنند.

خاکسار از آن طیف هنرمندانی بود که شهرت بسیار و کارهای هنری پرشمارشان دستاورد مالی چندان برایشان نمیآورد. آنان با هنر خود زندهگی میکنند، ولی تجارت هنری را نیاموختهاند، پروژه ساخته نمیتوانند و دوست ندارند شهرت و مقام هنری خود را به چوکی و روابط پردرآمد بدل کنند. یکی از پسران آقای خاکسار دیروز در مصاحبهای گفت که پدرش فرصت داشت کشور را ترک کند، دوستان و خانواده نیز بارها او را تشویق کرده بودند که رفته دوران بازنشستهگی را در محیط مصونتر سپری کند. به گفته پسرش، او حاضر نبود معلمی و کار در وطن را به راحتی زندهگی در غرب بدل کند. پسرش گفته است که به شوخی به خاکسار میگفتیم که حتماً در رادیو تلویزیون ملی خزانهای را گور کردهای که دل کنده نمیتوانی.
مرور سرگذشت خاکسار، تلخ و در عین حال شیرینیهایی دارد. تلخیاش آگاه شدن از بیسرپناهی هزاران هموطن متعهد و صاحب کسب، هنر و مهارت است. شیرینی آن در درک ظرفیت مقاومت و ایستادهگی مردم است. خاکسار و معلمانی چون او ستون فقرات افغانستان غیرطالبانیاند. آنان با پایداری و کار کممزد و گاه بیمزدشان مکاتب، دانشگاهها و هنرکدههای وطن را میان این بحرانهای ویرانگر سرپا نگه میدارند. خاکسارهای بسیاری اکنون هر صبح با شکم گرسنه و یا با خوردن لب نان و نوشیدن پیاله چایی، از خانه بیرون میشوند و ساعتها مشغول مبارزه با سیاهی و تباهیاند. آنان به فرزندان وطن در مکاتب، دانشگاهها و محلهای کار الگوی ایستادن و امیدوار بودن میشوند.
آقای خاکسار در مصاحبه یادشدهاش گفته بود که تعداد نمایشنامههایی را که کار کرده، نمیتواند بشمارد و در بیش از ۴۵ سریال و فلم سینمایی کار کرده است. یکی از نقشهای ماندگار خاکسار، میرک بود. او در نقش میرک بسیار درخشیده است و از آن طریق حکایتها، رسم و عنعنات و شرایط زندهگی روستاییهای افغانستان را بهخوبی ثبت کرده است. هنر افغانستان میرک ماندگارش را به یاد خواهد داشت، هرچند او از سردی بازار هنر شکایت داشت و در مصاحبهاش با چند بیتی نارضایتیاش را بیان کرده بود:
ساز کردیم نرقصید کسی
رقص کردیم کسی ساز نکرد
مدتی مسخرهبازی کردیم
خوش نگردید و نخندید کسی

خاکسار کابل، وطن دوستداشتنیاش را با صفت زیبا یاد میکرد. هشت ماه قبل در مصاحبهاش گفته بود که در منطقه سراجی کابل زیبا به دنیا آمده و ۶۷ سال سن دارد. دیروز وقتی خبر پایان عمر پربارش گزارش شد، رسانهها اطلاعات چندانی از او نداشتند. ۸ صبح عمر او را ۶۸ سال، بیبیسی اوزبیکی ۷۵ سال و اندیپندنت فارسی ۷۳ سال گزارش داد. بیشتر چهرههای هنری افغانستان در این سالها با گمنامی زندهگی میکنند، بیخبر میمیرند و ردپای هنریشان نیز به فراموشی سپرده میشود. اما همه آنان با هم لشکر بزرگیاند که فراموش نخواهند شد. قربانیها، تلاشها و در عین حال خطاها و غفلتهای جمعیشان به یادگار خواهد ماند. یاد استاد خاکسار مکاتب و رسانهها، و میرک مردم، گرامی باد!





