“نشانه های کلامی، عرصه مبارزه طبقاتی دایمی اند” باختین
دنیای داستان های حمیرا قادری به زنان و دختران افغان اختصاص دارد. زنانی که به دنبال هویت اجتماعی خود هستند و خود را به شکل مردان در می آورند (باز اگر باران می بارید). دخترانی که در جامعه ی شان یا خانه نشین شده اند و به خامک دوزی مشغول اند ( گوشواره انیس) و یا در خفا به تدریس روزگار می گذرنند (دوشنبه ها)، زنانی که یا شوهران شان را می کشند؛ یا کشته و در چاه ها مدفون می شوند( انور هفت بلا- ای بی بی خمیر- چشم های مرد شکیبا)، زنانی که از وضعیت به وجود آمده ناراضی اند؛ وضعیتی که آنان را از تدریس باز داشته و خانه نشین کرده؛ که البته راه به جایی ندارند و در فقر مالی و روانی با ستم های فردی و اجتماعی دست به گریبان اند و گویی وضعیت نابسامان، ارمغانی جز مرگ یا کشتن برای شان به همراه ندارد.
به جز چهار داستان انتهایی مجموعه که در ژانر داستان خاطره قرار می گیرند، ژانر، غالب داستان ها واقع گرای مدرن است. کانون روایت اکثر داستان ها درونی است. با توجه به آن که نظرگاه دوم شخص را، به گونه ای همان اول شخص در نظر می گیرند؛ و محدود به ذهن و تک گویی های درونی نشان از بیان دغدغه های درونی من راوی است؛ می توان گفت نظرگاه غالب داستان ها اول شخص است و روایت بر خصلت های درونی و آلام زنان استوار است. شخصیت اصلی و محوری هفت داستان را زن تشکیل می دهد و این برخواسته از نگاه زنی نویسنده است که به خصوصیات و آلام زنان آشنایی بیشتری دارد.
بن مایه های اصلی مجموعه را می توان به این گونه شمارش کرد:
۱- استفاده ازکلمات و اصطلاحات بومی که به ساخت فضا، مکان و لحن کمک کرده است. کلماتی چون (پطلون – رکابی – الماری و …) که البته استفاده از آنان در متن معنا نگرفته و به زیرنویس محتاج شده است که در نتیجه باعث سکته در خوانش خواننده می شود.
۲- استفاده از بیان باورها و سنن مردمی؛ مانند استفاده از تار و سوزن در مراسم نکاح ص15 و ص32. و یا اعتقاد داشتن به “مادر آل” که سراپا سیاه پوش است ص ۳۱. خشک سالی که به قهر خدا نسبت داده می شود ص ۶۳ و یا ضرب المثل های به کار رفته در داستان سرپالیز، کبوتر با کبوتر، باز با باز و یا آب روی آتش ریختن؛ که از حسن های اثر محسوب می شود.
۳-استفاده از تکنیک و فرم و سبک روایت خاص (حال – گذشته- حال – …) که با پل های تداعی امکان پذیر گشته و نشان از رد پای نویسنده در چینش منظم آنان دارد. استفاده از دو نوع زاویه دید برای روایت در یک داستان که وجوه مدرن کار را یاد آوری می کند.
۴- نگاه اعتراض آمیز و گاه سیاسی به موقعیت حاضر در جامعه افغانستان که نگاهی اجتماعی – انتقادی است.
۵- نگاه غالب ضد مرد در داستان ها. مردانی که با ناموس و جان زنان بازی می کنند (انور هفت بلا – وقت توت) مردانی که به زنان آزار می رسانند، لت و کوب می کنند و در چاه مدفون شان می کنند (چشم های مرد شکیبا – گوشواره انیس).
۶ – تقابل: عدالت، بی عدالتی/ حق، ناحق/ مرگ، زندگی/ زن، مرد.
در داستان “باز اگر باران می بارید” (برگزیده مسابقه داستان نویسی هدایت سال ۱۳۸۳) با شخصیت تفرد یافته یک زن رو به رو هستیم. زنی که لباس مردانه می پوشد و در نبود و مسافرت سه روزه شوهرش با هیبت مردانه پا به بیرون می گذارد. زنی که در جوانی، وقتی آب تا بالای زانوها می آید و درخت و ظرف ها را با خود می برد؛ دلش می خواهد همچون زنان خیمگی ها باشد. حادثه ای که در جوانی روی می دهد به صورت خواب هر شب ذهن زن را به خود مشغول می کند. سیل و خوابی که موهای لاژه لاژه اش روی آب را به نمایش می کشاند. خوابی که به گفته “فروید” غرایز سرکوب شده شخصی او را باز تولید می کنند؛ خوابی که حتا بعد از ازدواج دست از سر او برنمی دارد و هر شب هراسان از خواب بیدارش می کند.
لحظه روایت داستان زمانی است که زن به هیبت مردانه پای به بیرون گذاشته و کوچه ها را طی می کند تا به دروازه خانه خودش می رسد و بعد از ورود با چشم های گرد شده شوهرش رو به رو می شود. از وجوه مثبت اثر می توان به همین شخصیت سرگردان و بی هویت که به دنبال جایگاه اجتماعی خود است، اشاره کرد. زنی که دلش می خواهد خورشید به پوستش بدرخشد و وقتی خال سبزی می گذارد بین دو ابرویش، بشود مثل زنان خیمگی. زنانی که از مردم آن طرف جو هستند و چارقد رنگی دارند (ص10) شخصیتی که از چادری اش بیزار است و از مادر می پرسد: “ما چرا چارقد نمی پوشیم؟”
از مهم ترین شاخصه های هر داستان، انتخاب نظرگاه یا زاویه دید آن است. زاویه دید “باز اگر باران می بارید” دوم شخص (نویسنده) است. می دانیم که دوم شخص همان اول شخصی است که خود قادر به تکلم نباشد. مثلا قهر کرده باشد، لال باشد، مرده باشد و یا کودکی که نتواند خود روایت کننده ماجرایش باشد. در دوم شخص ما از نگاه خدا- نویسنده – وجدان، به راوی نگاه می کنیم؛ تا حالات درونی و آن چه را که او می بیند و یا می شنود، بازگو کنیم و این امر زمانی رخ می دهد که با حادثه از لحاظ زمانی فاصله پیدا کرده ایم. همچنین گفته اند در دوم شخص سوال کردن، اطلاع دهی و توصیف کردن جایز نیست. اما گویا قادری به این نکات توجه ندارد. او فاصله رخداد تا روایت را در نظر نمی گیرد و به بیان توصیفات رو می آورد و گاه مانند دانای کل شروع به اطلاع دهی می کند:
“هوا می رود رو به تیرگی… باد روی آب موج می زند، موج می سازد. باد زلفی را نرم به در می زند. انگار که بچه ای با انگشت کوچکش بزند به در، ملایم .ص8” و “دره های دو لنگه چوبی روی سینه دیوارهای بلند و کوتاه قاب شده اند.” (توجه به توصیفاتی که خارج از دیدگاه دوم شخص است و نگاهی شاعرانه به متن می دهد.)
این تخطی در زاویه دید را در داستان “چشم های مرد شکیبا” نیز می بینیم. داستانی که در آن به جبر و تقدیر زمان اشاره می شود. دختری که گویی سرنوشت او تکرار سرنوشت و تقدیری است که برای مادرش رقم زده شده. زنی که کودکی، نوجوانی و آینده دختر را همسو با زندگی خود می بیند:
“دامن سرخ پرچینش روی شلوار سفیدی که خشت خشت خامک دوزی کرده بودی، بچگی تو را (زن) به چشم دده کلان زنده می کرد” ص40
“تو هم (دختر) از همان مادر هستی، که یک صبح دخترش را گذاشت کنج خانه، بقچه اش را برداشت و رفت” ص45
“داخل آینه من زن خودم را دیدم با قاسم. به قاسم لبخند زدم. شکیبا (دختر) هم لبخند زد. شال را پس زدم. شکیبا هنوز زیر شال لبخند می زد.” ص48
آن چه در این داستان حایز اهمیت است بیان روایت توسط من راوی مرده است، که آن را به سمت ژانر شگفت متمایل می گرداند؛ اما آن چه که غالب است، ژانر واقع گرای مدرن است به دلیل:
۱- تکثر زاویه دید :ادغام من راوی مرده با دوم شخص (که در این داستان درست استفاده شده و توجیه پذیر است)
۲- بیان فردیت شخصیت حاشیه نشین جامعه و سرگردانی او. زنی که زیر سلطه ها دست و پا می زند و راه به جایی ندارد ( انسان مدرن)
۳- وجود لایه های پنهان که نشان از تکرار سرنوشت دختر است و همچنین پایان باز داستان؛ همه از وجوه مدرن بودن کار است.
به اعتقاد نگارنده، بهترین داستان این مجموعه ” انور هفت بلا” است، که با نظرگاه دانای محدود به ذهن، روایت می شود. لحظه روایت زمانی است که زن انور را کشته و حالا بر سر جنازه او نشسته و با خود حرف می زند. حرف هایی که دغدغه های درونی زن را فاش می کند. دغدغه هایی که با لحظه روایت همسو و همخوان است و نشان دهنده هماهنگی ذهن و زبان شخصیت است.
نویسنده (به جز در انتخاب اسم) بدون شعار دهی، تنها با نمایش دادن صحنه ها و تک گویی های زن؛ مارا با مردی زورگو آشنا می کند که در این مجموعه امثال آن را به کرات مشاهده می کنیم. (ملا داد الله در داستان گوشواره انیس/ انور هفت بلا) زورگویانی که با جان و ناموس دختران زیبا بازی می کردند، کسانی که حتا از حمل جنازه گوسفند مرده ای در می مانند. زن که ناخواسته تن به ازدواج با انور داده و از زورگویی و بدکاری های او به تنگ آمده؛ از قالب زن مطیع و فرمانبرداری که جامعه خواستار آن است سرپیچی می کند و تبدیل به زنی نافرمان و فعال می شود. او مرد را تکه تکه می کند تا راحت تر حمل و دفنش کند.
این کشته شدن مرد، توسط زن در داستان “ای بی بی خمیر” که با دیدگاه تک گویی با مخاطب روایت می شود، را نیز می بینیم. روایت من راوی که غیرقابل اطمینان است و به تکثر روایت منجر می شود (بیان دو نوع دیدگاه به یک رخداد) همان طور که ژولیا کریستوا می گوید “معنا با کمک ذهن ساخته می شود؛ و ذهن مدام بسته به شرایط، تغییر می کند.” در نتیجه حقیقتی در دسترس نیست؛ معنی قطعی وجود ندارد. چرا که همه چیز تاویل است که این همان بیان عدم قطعیت ها است.
وراجی ها و پر حرفی های پیرزن اگر چه به دلیل کهولت سن می تواند تا جایی توجیه پذیر باشد، اما روایت دو صفحه ای، آن هم بدون کوچک ترین تغییر از ذهنیت کسی که دیگران او را دیوانه می خوانند و داستان نیز او را غیر قابل اطمینان معرفی می کند به دور از اشکال نیست.
اما داستانی که نام کتاب را به خود اختصاص داده: گوشواره انیس. ماجرای رمانتیک و عشقی پسری است که عاشق دختر سیاه چشمی است که گویا دختر همسایه شان است. روایت از زبان من راوی مرد بیان می شود. راوی ای که حقوق می خواند و به فروش بنجاره مشغول است. او به سیاست کاری ندارد و در مقابل اعتراضات خواهرش تنها سکوت می کند. کاری که برای یک دانشجوی حقوق بعید به نظر می رسد. شخصیت سازی مرد راوی به علت آن که نویسنده زن است و از خصوصیات روحی مردان بی خبر به خوبی ساخته و پرداخته نشده است. به گفته ویرجینیا ولف، نگاه یک زن با نگاه یک مرد به یک رخداد متفاوت است. آنان هر یک به نوعی با مسایل کنار می آیند. زنان معمولا جزپردازتر و عاطفی تر از مردان هستند. در این داستان من راوی، مرد دارای خصلت های مردگونه نیست. جزنگری من راوی گذشته نگر مرد و بیان حس نوستالوژیک اش به گذشته کاری است به دور از ذهن که اغلب زنان به آن می پردازند. در ثانی کدام مرد است که دانشجوی حقوق باشد و به مسایل اجتماعی بی تفاوت؟!
از معایب دیگر اثر می توان به پایان ناگهانی آن اشاره کرد پایانی غیر منطقی و تصادفی بودن گره گشایی. به راستی پسر چگونه بعد این همه مدت نتوانسته دختر همسایه را شناسایی کند؟ به اعتقاد نگارنده، کنش ها و علت و معلولی داستان ضعیف است.
با تمام این اوصاف، این مجموعه علی رغم تمام کاستی هایش نشان می دهد که نویسنده از ذهنی پویا برخوردار است. او نویسنده ای است که از واژه ها برای جنگ ایدیولوژی اش استفاده می کند. کاری که باختین به تمام واژه ها نسبت می دهد “زبان مثل ایدیولوژی ناپیداست و هر نویسنده خواسته یا ناخواسته ایدیولوژی خود را بیان می کند.”
پا نوشت:
۱- قادری، حمیرا؛ گوشواره انیس، چ ۱، تهران: انتشارات روز گار
۲- راما سلدون، راهنمای نظریه ادبی معاصر، عباس مخبر، نشر مرکز
۳- شایگان فر، حمید رضا، معرفی مکاتب نقد ادبی.
۴- عنوان مطلب برگرفته از سخن ایتالو کالوینو است “ادبیات، فریاد مردم خاموش است”.






