مهاجرت درهم ریختن روابط سنتی آدمها و پی ریزی طرح کاملا دگرگون در بستر روابط جدید انسانی میباشد. مهاجرت برخاستن از بستر زادبوم است که گاه از روی ناگزیری و اجبار و گاه هم بر حسب تقاضای دنیای مدرن سرمایه و بازار صورت میگیرد. دنیایی که در آن انسان نیز متاع قابل عرضه است و ارزش هر کس به موثریت اجتماعی-اقتصادی او محک میخورد. مهاجرت اگر هر فرایندی داشته باشد فروریزی انتظام موجود را حتما در پی دارد.
انتظامی متعارف که فرهنگ مبدا به آن رنگ و لعاب بومی داده بود به نظمی شکنندهتر تمکین میکند که نه بومی است و نه از آن نظم سنتی بر خوردار میباشد.
اغلب زمانیکه در باره این پدیده (مهاجرت) اندیشیدهام بلادرنگ با خود گفتهام که اگر نه از حیث زمان حداقل از نگاه کتله انسانی، افغانها بزرگترین جمعیت مهاجر در تاریخ مکتوب بشر را تشکیل دادهاند. حدود ده میلیون انسان بیشترینه در دو کشور همسایه و مابقی در سرتاسر جهان پراکنده بوده اند. خانوادههایی هم هستند که پسر، دختر، مادر و پدر همزمان در چهار قاره عالم به سر میبرند و در عین حال در هیچ کجای این دنیا حضور ندارند زیرا روابط آنان بر شبکه کاملا جدیدی تشکل یافته است که از آن گریز و گزیری هم نیست. آنجا که سلام-علیک سنتی دختر و پدر سوار بر امواج مخابراتی و بر روی صفحات مجازی رد و بدل شود، ناگهان خشت بنای روابط انسانی آنان قالب دیگر میخورد. همین جا است که مهاجرت واقعی آغاز میشود. عارضه جلای وطن مضاعف میگردد زیرا روابط نیم بند و متعارف سنتی در حالی از هم فرومیریزد که هیچ جاگزینی (اگر که چنین امری ممکن باشد) هنوز از مجرای طبیعی آن باز تولید نشده است.
“ترجمان دردها” مجموعه داستانهایی خانم “جومپا لاهیری” بیشترینه بازتاب دهنده این مساله است که چگونه آدمها از عدم قابلیت ایجاد ارتباط رنج میبرند. عارضهای که در دنیای معاصر، پدیدهای مهاجرت تاثیر گذار ترین عامل آن بوده است. جومپا لاهیری این ناتوانی را عارضه فردی نمیداند بلکه آن را بیشتر ماحصل دنیای جدید و زاده تغییر و تبدلی که در جو زندگی آدمها رخ میدهد، میانگارد. جومپا لاهیری خود دست آموز این جو متغیر میباشد چنانچه که او در بریتانیا تولد یافت، در امریکا بزرگ شد و در همه احوال هندیالاصل باقی ماند.
“ترجمان دردها” مشتمل بر هشت داستان است که رخدادهای پنج عنوان آن کاملا در عالم مهاجرت سیر میکند.
“یک مساله موقتی” نخستین داستان این مجموعه است که جدایی زوج هندی را پس از باز شدن دروازههای قلب آنان بر روی همدیگر بیان میدارد. “شوبا” و “شوکمار” پس از عشقی بی مقدمه که زاده دنیای متمدن است درگیر بحرانی میشوند که کنایه نیشدار و تلخ “یک مساله موقتی” را به میان میآورند. لاهیری با انتخاب این عنوان (آیرونیک) در واقع زیر پوسته تقابل زناشوهری را باز میکند که لایه لایه روی روابط منحط و قلابی انسانهایی خوابیده اند که از فرط واگوییهای جهان ارتباطات همچون دو عاشق گنگ و دو دلباخته لال به همدیگر رسیده بوده اند. انگار بازخوانی این موضوع صرفا یک “یک مساله موقتی” بوده است. شوکومار و شوبا در طی چند شب درست زمانی که برق محله آنان سر ساعت معین قطع میشود، به هم میرسند. زمانی که تاریکی فرا میرسد آنان به معبد رازهای همدیگر به نیایش مینشینند و جالب این که تنها در همین تاریکیها است که قلب آنان باز و چشم شان بینا میگردد. زن به مرد از بازی دوران کودکیاش میگوید و از او میخواهد هر دو بار دیگر چنان کنند. اینک قرار است هر شب راز یکی از آنان از پرده برون افتد. امری که تا به حال ممکن نبود زیرا دنیای آن دو در پرتو مسلط عصر روشنایی از کثرت نور تاریک گشته بود. کسی کسی را نمیدید. اما ناگهان در طی این چند شب آنها همدیگر را میشناسند. زن به خصایل ناپسند مرد و مرد به حدسیات خود در باره اعمال خاینانه زن دست مییابد. روابط آدمهایی که در ذیل جهان معاصر عقیم و کور مانده بود از هم گشوده میگردد و سر انجام سرنوشت آنان از پس یک شکم طفل مرده به جدایی میکشد.
در تمام داستانهای این مجموعه نوعی دلهره موج میزند که زاده حس غربت ازلی انسان است. این غربت اغلب در عالم مهاجرت دامن انسانها را بیشتر میپیچد اما لاهیری از این امر هم غافل نمانده است که بسیاری از آدمها در درون شان از این غربت که سخت لایتناهی مینماید رنج میبرند. این جاست که فصل مشترک روابط آدمها در ذیل این غربت دیرینه کدر و سخت میگردد. حتا در سه عنوان داستان این مجموعه “مداوای بیبی هلدر”، “ترجمان دردها”و “یک دربان واقعی” که داستان در خود هند اتفاق میافتد بازهمان درد دیرینه روابط ناهمگون آدمیزاد است که میان زندگی آنان خط تیره کش میکند.
“مداوای بیبی هلدر” داستان دختری دم بخت است که از خوبرویی چندان بهرهای نبرده اما قرار است مریم کلکته از آب درآید. دختر گرفتار تشنجات دوران جوانجوشی است، بدناش شخ میشود، در راهروی و چوک زینه آپارتمان بر زمین میافتد و در بازار میان خلق الله غش میکند و در بهترین وضعیت با زنان همسایه که از سر دلسوزی به او گوش میدهند، در باره لباس و زیور آلات عروسها گپ میزند. لباس و زیور آلاتی که در پشت ویترین مغازهها برق میزنند. دختر در تلاش صید دل مردان مدام ناکام است و در این تقلای بیهوده ناشی گریهای زیادی از او سر میزند. نقطه کور در بطن سوژه همچنان مرموز باقی میماند. حتا راوی داستان (که زن همسایه باشد) تا آخر داستان مثل همه اطبا و هوشیارهای محل مشکل او را تشخیص درست داده نمیتواند. شاید استفاده از همین شگرد (عدم همسویی راوی) چالشی در درون چالش در داستان ایجاد کرده است که آنرا جالب و خواندنیتر ساخته. هیچ چیز بر وفق مراد نیست و دختر مدتی است مثل راهبهها روی از دیگران برتافته است. کسی که آن همه شور و بلوا راه میانداخت ماهها است که در انظار دیگران نیامده. بالاخره یک روز رمز نهایی ناگهان گشوده میشود و آب سرد بر دماغ خواننده فرو میریزد. دختر تنها زمانی که کودکی بی پدر به دنیا میآورد و در واقع در کنار فرزندش و با ایجاد حداقلی رابطه توفیق حاصل میکند، بهبود مییابد.
هیچ یک از داستانهای این مجموعه از جمله شهکارهای ادبی نیست اما بیگمان خواندن آن ها آدم را به تامل وامیدارد و از این لحاظ قابل قدر اند.
گپ آخر:
پرسه زدن در عالم ادبیات دلمشغولی دایمی من بوده است. هر چند حتا از عادت کردن به این کار هم هراس دارم. این خصلت (داشتن ذهنیت کاربردی) چقدر چیز بدی است. مخصوصا در قلمرو رمان که خرد شکاک آن از هیچ چیز به اندازه نمونه پذیری بیزار نیست. وقتی کار خانم لاهیری را میخواندم که از معدود (شاید نخستین) نویسندگان غیر امریکاییالاصل است که اثرش جایزه ادبیات پولیتزر سال ۲۰۰۰ را نصیب شد، واقعا درماندم که چگونه این مساله (بزرگترین توده مهاجر از آدمهای غریب) هنوز در هیچ اثری دندان گیر بازتاب نیافته است.
از چه کسی باید بپرسیم از خود و یا از دیگران؟







