فروغ فرخزاد در آستانه فصل سرد ( ۱۳ جدی 1313خورشیدی) به اثر تعامل ژن های یک سرهنگ ارتش در همسری با یک بانوی خانه دار در تهران سر به هستی گذاشت. تا سال سوم متوسطه در لیسه خسرو خاور درس خواند و پس از آن وارد هنرستان بانوان شد و در آن جا نقاشی و خیاطی را فرا گرفت. انگار فروغ از آوان کودکی می دانست سرنوشت اش چندان قشنگ نیست و بایست از همین اکنون به نقاشی نقش های سرنوشت پرداخت و لباس های عصیان گری را با تار تحمل یک به یک دوخت و در برابر عقل مذکر، جامعه مذکر، اخلاق مذکر و… آماده مبارزه شد. نقاشی و خیاطی بهانه های ظاهراقشنگی بودند تا فروغ نقش نیامده خود را فراموش کند و با تار وصل فاصله ها را بدوزد. گاهی در میان صنف نقاشی به نقش کردن کلمات می پرداخت و هر از گاهی ماشین خیاطی را کنار می گذاشت و به بخیه زدن واژه ها مصروف می شد و بعد به صورت این واژه ها اتو می کشید. آن روزها فروغ غزل می گفت، آرام و بی صدا می سرود و با شعر فقط یک رابطه سرگرم کننده داشت. چندی نگذشت که فصل سردی فرا راه جهان کوچک و زیبای او( نقاشی، خیاطی و شعر) پدیدار گشت. در سال ۱۳۳۰ خورشیدی با پرویز شاپور یکی از خویشاوندان خود رسم ازدواج را به جا آورد. سرهنگ ارتش با خوی تند و رفتار خشن خویش این وصل را مدیریت کرد. پس از چهار سال نفس کشیدن با همسرش در زیر یک سقف از او جدا شد و فقط خاطره ای این زندگی کوتاه مشترک به نام کامیار باقی ماند که فروغ بعدها از دیدن او نیز محروم شد. فروغ دوباره از سر ناگزیری نزد سرهنگ (پدرش) برگشت. اما در این چهار سال اتفاقات زیادی افتاده بود. سرهنگ حالا کمتر نگران دخترش بود. ازدواج دوباره سرهنگ سبب شده بود تا زیاد مصروف باشد و این تنها فروغ بود که در کنار مادر اندرش روزهای سرد و سیاه زیادی را باید پشت سر هم شماره می گرفت. در این روزگار سرد سرد و ناجوان، فروغ گناهی بزرگی را با چاپ شعر “گنه کردم” مرتکب گردید و ارتکاب این گناه بزرگ سبب شد تا فروغ خانه پدرش را که در واقع سرپناه او بود، از دست بدهد. چاپ این شعر بازتاب ناشایست و بدی را با خود همراه داشت و فروغ بی خیال این همه یافت ها و دریافت های واهی مردم به سرودن شعرهای احساسی و رومانیتک خود با حال و هوای زنانه بیشتر از پیش پرداخت و ادامه داد. البته این بی خیالی فروغ به معنای درک نادرست او از جامعه نبود. بلکه او با یافت ژرف و عمیق از قلب و قالب سنتی و بسته ایران آن روز و حضور گسترده اخلاق مردمحور، به امر آفرینش خویش عاشقانه و هدفمندانه ادامه می داد. در سال 1337خورشیدی در کنار دچار بودن با شعر به فعالیتهای سینمایی روی آورد و به خوبی تکنیکهای سینمایی را فرا گرفت و در این زمینه نیز نقش ها و کارهای خوبی از خود بر جای گذاشت. از آن جمله فلم” خانه سیاه است” از انسانی ترین کارکرد سینمایی فروغ می باشد. در این فلم فروغ دوازده روز در آسایشگاه جذامی ها به سر برد و از چگونگی زندگی آن ها با مهربانی تمام مستند ساخت. با جذامی ها نشست، خندید، قصه کرد و با آن ها گرد یک سفره نان خورد.
فروغ اسیر تا آغاز فصل سرد
۱- اسیر در برگیرنده ۴۴ شعر از فروغ فرخزاد است و در سال1335خورشیدی منتشر شده است. شعرهای این کتاب همگی حسی و عاطفی است که در آن شاعر، با بیپروایی تمام به بیان احساسات خود پرداخته است. در این مجموعه، نسبت به همه چیز و همه کس ناامید و بیاعتماد است. در واقع فروغ خودش در این شعرها اسیر است. نه تنها برای دیگران نمی تواند راهی نشان دهد؛ بلکه خود او نیز سرشار از روحیه تسلیم پذیری، ناامیدی، سرخوردگی و… است. از رهگذر زبان و شگردهای شعری نیز، اسیر آن چنان قامت استوار ندارد و واژه ها نیز در این اثر با دستان فروغ چندان آشنایی ندارند.” زبان نخستین شعرهای دفتر اسیر، به نسبت شعرهای دفترهای دیوار و عصیان، خام است. اما حس تازه است و زنده. معلوم است که شاعر جوان در تب و تاب بیان احساس خویش است و چندان در بند رابطه منطقی میان کلمات نیست، و تنها با تلاش او در بیان طبیعی موضوع است که از متن کلیشه های “رمانتیک”- و بیان قالبی احساساتی- تعبیرهای زنده و گویایی سر بر می کنند.”(۱) درون مایه اصلی و بنیادی فروغ در اسیر، فریادهای نیم قد کشیده یک زن زندانی است که نه به امروز دلبستگی دارد و نه امیدی به فردای نیامده:
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
…
اسیر(ص15)
گلایه، شکوه و ابراز دل تنگی نیز از درون مایه اصلی و مرکزی اسیر است. شاعر نه خود خط دارد و نه برای مخاطب خط می دهد. فقط یکسره به بیان حالات سطحی و کم عمق خویش در بیان گاه شاعرانه و گاه به صورت خیلی عریان می پردازد:
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
…
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب خونین دل
می روم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
اسیر(صص 23و24)
۲- دیوار دومین مجموعه فروغ فرخزاد است که در برگیرنده ۳۲ شعر می باشد و در بین سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۷ سروده شده است. این مجموعه نیز همان حال و هوای اسیر را دارد، ولی نه به آن شدت. در شعرهای دیوار بیان اروتیک کمی رنگ می بازد. بیشترینه شعرهای دیوار زبان احساساتی دخترکانه دارد، در این شعرها نه آن شور و هیجان و سرزندگی های اسیر است و نه کدام اندیشه بنیادی و خاص. فقط در سطح زبان و دست یابی به فضاهای تازه تر تلاش ها و جستجوهایی دیده می شود.” … با این همه در مجموعه دیوار، تلاش شاعر برای دست یابی به فضاهای تازه شعری به وضوح دیده می شود: تنوع وزن، خیال پردازی و مضمون سازی و ورزیدن با اوزانی که امکان گسترش دارند.”(۲) خود فروغ این موضوع را نیک می داند که هر چند از اسارت گذشته؛ ولی هنوز هم دیواری در پیش رویش قرار دارد که نمی تواند بر چشم اندازهای دور نگاه کند. پس از سرگشتگی های فراوان بازهم اعتقاد بر آن دارد که تا هنوز عاقل نگشته است و دچار خستگی و خاموشی گردیده است:
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
…
دیوار(ص ۹۵)
با تمام احساس باطل بودن، خستگی، افسردگی و گلایه از روزگار، فروغ بازهم در دیوار دخترکی است که اکثر اوقات در دنیای عروسک ها به سر می برد. زندگی را با امیدها و خواب ها و خیال ها اندازه می گیرد و با فال های مادر بزرگ اش خوشبختی را جشن می گیرد و انتظار شهزاده مغرور رویاهایش را نیز می کشد و باور دارد که او یک روز از راه دور فرا می رسد و او را با خود به شهر خوشبختی های زندگی می برد:
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاه مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
…
دیوار(ص89)
۳- عصیان سومین مجموعه فروغ فرخزاد است که شامل ۱۷ شعر می شود و در سال ۱۳۳۶ به چاپ رسیده است. در آغاز این اثر به جای پیشگفتار و یا مقدمه قطعاتی از تورات آمده است. سایه اندوه و تنهایی در عصیان به روی شانه های فروغ خود را نشان می دهند. چیستی خلقت انسان، مکر شیطان، فلسفه مرگ و زندگی و… درون مایه اصلی این اثر را تشکیل می دهند. تلاش شاعر در آن است تا به موضوعات عمومی تر بپردازد. البته این رویکرد اندیشه فروغ در شعر چندان امروزی هم نیست. بحث مرگ و زندگی، انسان و فلسفه خلقت، جبر و اختیار، از جمله موضوعاتی است که از بدو پیدایش انسان تا به امروز سوژه پایان ناپذیر جدل ها و گفتگوهای اهل منطق و کلام و فلسفه بوده است و کمتر راه به جایی برده است. فروغ در این نوع اندیشیدن بیشترینه متاثر از حکیم عمر خیام است و در این سال ها سخت عاشق و شیفته خیام و شعرهای او نیز بود. شاعر در عصیان کدام هدف خاص را دنبال نمی کند. سمت و سو نیز نمی تواند بدهد، فقط پرسش هایی را مطرح می سازد و دوباره سرگردان دنبال پاسخ به پرسش دیگر می رود و در نهایت هیچ چیز را به دست نمی آورد. همین جاست که ما در عصیان با کدام شناسه خاص شعری که در واقع معرف شخصیت ویژه آفرینشگر باشد، رو به رو نمی گردیم. اما دچار شدن با یک مقدار نگاه ژرف تر نسبت به هستی و جهان پیرامونی و تحولات قابل حس در سطح زبان از عمده ترین شاخصه های این دفتر است که سیر صعودی شاعر را در ادامه کارهای قبلیاش نشان می دهد.
در آنجا، بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم: که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
…
ملایک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز توفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده، در ابری خزیدند
عصیان(ص157)
چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله آن غرفه عاج!
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
…
عصیان(ص164)
سطرهای بالا برشپاره هایی است از دو شعر عصیان که ما در آن از رهگذر محتوایی همان دغدغه هایی نسبتا فلسفی و پرسش هایی یک مقدار بنیادی را در پیوند با زمان و زندگی، انسان و خدا و… می بینیم. در شعر نخست شاعر نگران این است که آیا خدا صدای او را خواهد شنید و آیا این رنج ها و دویدن ها پایانی خواهد داشت؟
در شعر دوم شاعر از چشم انداز خیام به زندگی و زمان نگاه می کند و چشم فردا را کور می خواند و پرسش های درشت را در برابر شتاب و گریز و ناگزیری های انسان مطرح می سازد. او کمتر به فردا اعتقاد دارد و حسرت امروز را نیز دارد و فردای نیامده امروز را نیز از او می گیرد.
۴- تولدی دیگر چهارمین مجموعه فروغ فرخزاد است که شامل شعرهای سال های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ است. در این کتاب ۳۵ شعر آمده است که چند شعر اول آن یادآور شعرهای دو کتاب پیشین شاعر است، اما پس از آن شعرهایی آمده است که نشان از تحولی شگرف در روحیه شاعر دارد.
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، نام آخرین مجموعه شعری فروغ فرخزاد است که در برگیرنده شش شعر می باشد و در سال ۱۳۴۵ (پس از مرگ فروغ) چاپ گردید. در این شعرها فروغ به کمال خود در شاعری دست یافته است. حس و اندیشه و چگونگی بیان آنها به اندازهای قوی است که کمتر می توان در شعر امروز ایران اثری را قابل مقایسه با آنها دانست.
لازم می دانم پیش از هر حرف دیگر در باره «تولد دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، دیدگاه خود فروغ را در پیوند با این تغییر و تحول طبیعی و تدریجی از نظر بگذرانم:” زمانی بود که من شعرم را به عنوان یک وسیله تفنن و تفریح می پنداشتم. وقتی از سبزی خورد کردن فارغ می شدم، پشت گوشم را می خاراندم و می گفتم خوب بروم یک شعر بگویم. بعد زمانی دیگر بود که حس می کردم اگر شعر بگویم چیزی به من اضافه خواهد شد و حالا مدتی است که هر وقت شعر می گویم فکر می کنم چیزی از من کم می شود. یعنی از خودم چیزی می تراشم و به دست دیگران می دهم. برای همین است که شعر به صورت یک کار جدی برایم مطرح شده و حالا روی آن تعصب دارم. یک زمانی بود که وقتی شعر می گفتم، خودم شعرهای خودم را مسخره می کردم؛ اما حالا اگر شعرم را مسخره بکنند عصبانی می شوم؛ برای این که خیلی دوستاش دارم. مدت ها زحمت کشیدم تا توانستم این چیز غریبه وحشی را برای خودم رام کنم و بعد مدت ها زحمت کشیدم که او را در خودم نفوذ بدهم، با او درآمیزم و با هم درآمیخته شویم؛ آنچنان که جدا کردن ما آسان نباشد. در اسیر، دیوار و عصیان من فقط یک بیان کننده ساده از دنیای بیرونی بودم، در آن زمان شعر هنوز در من حلول نکرده بود؛ بلکه با هم همخانه بودیم مثل شوهر، مثل دوست، مثل همه آدم هایی که چند مدتی با آدم هستند. اما بعدا شعر در من ریشه گرفت و به همین دلیل موضوع شعر برایم عوض شد. دیگر من شعر را تنها در بیان یک احساس منفرد در باره خودم نمی دانستم، بلکه هر چه شعر در من بیشتر رسوخ کرد، من پراکنده تر شدم و دنیاهای تازه تری را کشف کردم.”(۳) از حرف ها و یافت های خود او در باره این سفر دگرگون کننده در جغرافیای شعر در می یابیم که او پس از کشف سه سر زمین نخست حالا به طبعیت آزاد و باز شعر قدم گذاشته و با زبان باز، فکر منسجم، احساس و عواطف رام شده به بیان جهان بینی مشخص و معین خود می پردازد. کلمات از معنا و مفهوم ابتدایی و واحد خویش رها شدند و شاعر نیز با من خصوصی و نا رسای خود پدرود گفته است. این جاست که در واقع فروغ از سر متولد می شود و می خواهد به سرایش خویش بپردازد. در «تولد دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از آن احساسات سطحی و بیان هایی به شدت صریح خبری نیست و هیچ سایه ای نیز از آن فکرهای سرگردان و مهاجر دیده نمی شود. پس از دست یابی به چنین سر زمینی مبارزه فرخزاد آغاز می یابد. مبارزه که ظرفیت و حوصله طولانی می خواهد، جسارت و عصیان می خواهد و در نهایت قربانی می طلبد. فروغ با درک همه این دشواری های موجود به مبارزه خویش ادامه می دهد و بر تاریخ، فکر و اعتقاد مذکر جامعه نه می گوید و بر دفاع از حقوق زنان رنج کشیده و محروم از همه چیز سر زمین اش به سرایش می پردازد. اما مهمتر از این دفاع خدمتی که فروغ برای زبان و ادبیات فارسی دری انجام داد آن است که او برای نخستین بار خطوط قرمزها را- که زیرنام کلمات تابو در زبان ما بود- شکستاند و این سنت را بنا نهاد که زنان نیز می توانند به صورت روشن به بیان جهان درونی خویش بپردازند. تا پیش از فروغ ما قلمروهای مردانه و زنانه داشتیم و تنها مردها اجازه داشتند تا احساسات خود را هر طور که دوست داشتند بیان دارند؛ اما فروغ به عنوان نخستین زن شجاع و مبارز خطر کرد و بر جادههای عبور ممنوع گام گذاشت. امروز اگر ما سیمای روشن و مستقل از زن در زبان و ادبیات فارسی می بینیم بدون شک با فروغ آغاز گردیده است. زمان نگذاشت تا تولد دیگرش را به تکرار جشن بگیرد و از فصل های سرد فراوان عبور کند. زندگی او را در آغاز تولد و در آستانه فصل سرد از ما گرفت. روحاش شاد و یادش مانا باد!
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه خالی
جمعه دلگیر
خانه دربسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه پرده، کتاب، گنجه، تصاویر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت…
رویکردها:
۱- زندگی و شعر فروغ فرخزاد، م. آزاد، نشر ثالث، تهران، چاپ سوم ۱۳۸۴،ج1، ص78
۲- همان اثر، ص111
۳- همان اثر، ص284
* تمام شعرهای آمده در درون متن از این کتاب استفاده شده است:
مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد، به کوشش اعظم نوروزی، نشرنیکا، مشهد، چاپ ششم1385







