سرخی آفتاب صبحگاهی از پشت شاخ و برگ درختان خمیده و کهنسال کوچهباغی که به کوچه «گلشاه» معروف است، عبور میکند و صورت گلگون ستارهای را گرم و روشن میسازد که هر شام و بامداد، دست در دست برادر کوچکش از آنجا میگذرد. قدمهای ستاره آنقدر در این کوچه، در زمان معینی برداشته شده است که این کوچه و درختان بالابلندش صدای گامهای او را به حافظه سپرده و بهخوبی میشناسند. خود ستاره هم باورش نمیشود که چگونه این سه سال را پیهم و بیوقفه تکرار کرده و دوام آورده است. باورش نمیشود که چطور در این سالها، حرفها را پشت گوش انداخت، از ترسها عبور کرد و از آن دختر نوجوان چهاردهساله مراقبت نمود تا قد کشید و بزرگ شد؛ تا از یک شاگرد آرایشگر، با وجود سن کم، به آرایشگری ماهر بدل شد؛ آنچنان که بدون هیچ تابلو و تبلیغی، مشتریان زیادی دارد.
ستاره شانزدهساله است. وقتی در سال ۱۴۰۰ صنف ششم را به پایان رساند، مانند دیگر دختران همسنوسالش، کتاب، کتابچه، لوازم مکتب و لباس مکتب خود را کنار گذاشت و حالا چهار سال میشود که سراغی از آنها نگرفته است. با وجودی که میداند دیگر آن لوازم به دردش نمیخورند، آن کتابها دیگر مطالعه و مرور نمیشوند و آن لباس مکتب برای قامتش کوچک شده و پوشیده نخواهد شد، اما باز هم آنها را در گوشهای نگه داشته است. ستاره میگوید: «درست است که از آنها استفاده نمیکنم، ولی دوست ندارم دست کس دیگری هم به آنها برسد. من دوست نداشتم صنف ششم نقطه پایان آموزش من باشد و به این زودی با لوازم و لباس مکتبم خاطرهبازی کنم. به همین خاطر از پیش چشمم دورشان گذاشتم تا برایم تلخی محرومیت از آموزش را یادآوری نکنند. قفسههای الماری من حالا با لوازم آرایشیای که در جریان این چند سال تهیه کردهام و با آنها کار میکنم، پر شده و شکل گرفته است.»
ستاره در دومین سال دور ماندن از مکتب، به سراغ حرفه آرایشگری میرود. او این کار را نه فقط از روی اشتیاق، بلکه به هدف دوری جستن از انزوای چندماهه و یادگیری یک کسب مناسب ــ که در آن زمان ممانعتی برای یادگیری و انجامش وجود نداشت ــ آغاز میکند.
آغاز آموزش این حرفه برای ستاره نه زیبا بود و نه هم برخلاف ظاهرش خوشآبورنگ. چون بهمدت سه ماه، وظیفهاش پاککاری و جارو کردن سالن آرایشگاه بود. او در تمام آن مدت، صبحها با دستوروی شسته و لباس آراسته به سوی سالن میرفت و عصرها با دستوروی خاکخورده و انگشتانی که از تماس مداوم با مواد آرایشی رنگ گرفته و گاهی دچار حساسیت میشد، همراه با برادرش به خانه برمیگشت. میگوید: «اگر منصفانه در مورد خودم صحبت کنم، باید بگویم سه ماه از وقتم در آنجا به هدر رفت. چون سن من نسبت به دیگر کارآموزان کمتر بود، دیرتر شروع به کار عملی کردم. فکر میکردند انگیزهای برای آموزش این کار ندارم یا اینکه زود منصرف میشوم. بسیار تلخ است که این را میگویم، ولی درست مثل همین چهار سالی که گذشت. شبیه محروم ساختنمان از مکتب. چون صنف ششم بودیم، فکر کردند کودکیم و این موضوع برایمان مهم نیست، غمگین نمیشویم، درس برایمان اهمیتی ندارد و حرف آنهاست که مهم است. فکر میکردند ما ادامه نمیدهیم و این پایان ماست. اما اینطور نشد. هرچند غمگین شدیم، ولی از پای نماندیم و ادامه دادیم تا پایانی را که آنها برایمان تصور کرده بودند، به هم بزنیم.»
ستاره در مدت کمتر از یک سال، با پشتکار فراوان در آموزش آرایشگری چنان تبحر مییابد که مورد تشویق و حمایت استادان خود قرار میگیرد. پس از آن، ستاره کوچکترین عضو آرایشگاه است که در کنار دیگر استادان، برای انجام آرایشهای حرفهای موظف میشود. این موضوع از یکسو ستاره را خوشحال میسازد ــ خوشحال از اینکه توانسته نتیجه زحمات و سختکوشی خود را ببیند و در چشم دیگران دستکم گرفته نشود و از این راه منبعی برای کسب درآمد داشته باشد ــ اما از سوی دیگر ناراحت است. ناراحت از اینکه مسیری را که او پس از سه سال به آن رسیده، هرگز مقصد و هدف اصلیاش نبوده است. او ناگزیر به این راه قدم گذاشته بود تا بتواند خود را از بلاتکلیفی و سرگردانی ناشی از محرومیت از تعلیم و دور ماندن از مکتب، رها ساخته و نجاتدهنده خویش گردد.
با وجود محدودیتهای پیشآمده در شغل آرایشگری برای بانوان، ستاره همچنان کار خود را ادامه میدهد. میگوید: «آرایشگری هنر است و هنر هیچوقت توقف نمیکند. هیچکس نمیتواند مانع زیبایی و خلق زیبایی شود. آرزو دارم سدی که بر سر راه آموزش ما قرار گرفته، در آینده نزدیک برداشته شود و ما دختران بتوانیم زیباتر از گذشته، به مکتب برگردیم و راه دانش را ادامه بدهیم.»







