از ۷ و ۸ ثور، روایتها، توصیفها و اغراقهای زیادی شنیده شده است. مخالفان یکدیگر را به ویرانگری، مزدوری، دستنشاندهگی و بیخردی متهم کردهاند، در حالی که موافقان، با شور و هیجان اغراقآمیز سخن گفتهاند؛ تا جایی که واقعیتها در این میان به حاشیه رانده شده است. برای نسلی که امروز زیر چکمههای خونآلود و ستمگر طالبان و اسلام سیاسی از نوع طالبانی، میان مرگ و زندهگی دستوپنجه نرم میکند یا در آوارهگی به احساس بیهودهگی دچار شدهاند، این روزها نماد یادآوری تلخکامیها، دربهدریهای بیپایان و رنجهای بیانتهایی است که همچنان در آن گیر ماندهاند.
این دو روز، برای متولیان دو روایت متضاد، نشانههایی از موفقیت و ناکامی است. اما برای نسل ما که قربانی هر دو روایت شدهایم، این روزها یادآور دربهدری، ترویج بنیادگرایی، تقویت جهادیسم خونخوار و سرانجام، ظهور طالبانیسم است. اکثریت جریانهای برآمده از دل روایت جهادیسم و غیر جهادگرا، افغانستان را به صحنه جنگهای نیابتی ویرانگر، پایگاه تروریسم و میدان سوءاستفاده کشورهای منطقه، بهویژه پاکستان، تبدیل کردهاند.
اعتراف تازه وزیر دفاع پاکستان مبنی بر صدور تروریسم در چهار دهه گذشته در افغانستان و سقوط پیدرپی رژیمها، بیانگر این حقیقت تلخ است که جنگ در افغانستان، برای غریبزادهها و سربازان خونگرم، جنگ مذهبی و میهنی جلوه داده شد؛ در حالی که موتور محرکه و آغازگر آن، در دستان دیگرانی قرار داشت که تحت عناوین مختلف، مردم را به جان یکدیگر انداختند، کشتند، کشور را ویران کردند، میلیونها تن را بیخانومان کردند و همه بسترها و زمینههای همگرایی، گفتوگو و همدیگرپذیری را به واگرایی، نفرتورزی و جاری شدن جویهای خون بدل ساختند.
۸ ثور ۱۳۷۱، مصادف با سرنگونی حکومت حزب دموکراتیک خلق/حزب وطن و ورود مجاهدین به کابل است. این روز، از نگاه بسیاری از سیاستمداران، تحلیلگران و بانیان روایت جهادیسم، نقطه عطفی در تاریخ معاصر افغانستان بهشمار میرود. شماری دیگر از این روز بهعنوان تغییر مسیر تاریخ و سرنگونی حاکمیت تباری و استبدادی یک قوم که دیگران را شایسته حکمرانی نمیدانست، یاد میکنند.
مجاهدین، پس از تسلط بر افغانستان، بهزودی دچار اختلافات شدید داخلی شدند. این اختلافها میان جناحهای مختلف مجاهدین بهسرعت گسترش یافت و سرانجام به جنگهای خونینی در کابل و سایر مناطق کشور انجامید. درگیریهای خونین و کشمکش بر سر قدرت، امیدهایی را که با پیروزی آنان برای پایان جنگ و حل منازعه شکل گرفته بود، برباد داد و زمینه را برای ظهور گروه طالبان در سالهای بعد فراهم ساخت.
مجاهدین که در جنگ پیروز شده بودند، نتوانستند وحدت میان خود را حفظ کنند و بهزودی تبدیل به دشمنان تمام عیار علیه یکدیگر شدند. آنها چنان به جان هم افتادند که کابل را راکتباران کردند و موجب قتل مردم بیگناه شدند. طالبان در حاکمیت نخست خود نیز همانند اسلاف خود، پس از تسلط بر افغانستان، کشور را به کویر خشک و تهی از امید و زندهگی تبدیل کردند. در نهایت، بهدلیل سیاستهای تروریستپروری و انجام حملات علیه غرب، بهویژه ایالات متحده، سرنگون شدند. پس از آن، حاکمیت نوین بر سر کار آمد که در ابتدا گامهای اولیه برای حاکمیت مردمی را بهخوبی نمایان ساخت. اما این حکومت بهزودی در گودال افراطیت قومی و قدرتطلبی یک قوم سقوط کرد و سبب ظهور نسخهای از حاکمیت بدوی قبیلهگرایانه قرون وسطایی شد؛ حاکمیتی که هیچ بهایی برای ارزشهای انسانی قایل نیست و همه چیز را بر مدار ملا و غیرملا و در میان ملاها، براساس خودی و غیرخودی تقسیم میکند.
امروز که واقعیتهای تاریخی بیش از گذشته آفتابی شده است، ایجاب میکند کسانی که در جنگها و ویرانگریهای افغانستان دست داشتهاند، برای ساختن افغانستان نوین، ایجاد فضای گفتوگو و مرهم گذاشتن بر زخمهای بازماندهگان قربانیان این جنگها از مردم افغانستان معذرت بخواهند. هیچگونه لجاجت سیاسی، تحریف تاریخ و متوسل شدن به ایجاد روایتهای کاذب نمیتواند از افشای واقعیتهای بر آفتاب شده جلوگیری کند.
برخی از رهبران جهادی که ایجاب میکرد خاطرات خود را بنویسند، بدون هیچ سند مکتوبی از خود، از حوادثی که در آن دست داشتند، بسیاری از آنها یا کشته شدند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند. اکنون به بازماندهگان آنهاست که اگر سند یا مدرکی از آن دوران بهجا گذاشتهاند، آن را منتشر کنند تا زوایای تاریک و فراموششده تاریخ معاصر افغانستان برای نسل امروز و فردای کشور روشنتر شود.
برای نسل جوان افغانستان، نسلی که امروز قربانی اصلی روایتهای دیروز است، ضروری است که به قضایای افغانستان با خوانش واقعبینانه، عقلانی و مبتنی بر خرد سیاسی و امروزی بنگرند. آنها باید فراتر از دیدگاههای سیاه و سفید تاریخ، روایت جدید مبتنی بر واقعیتهای موجود و جهان معاصر ارایه کنند. برگشت به قبیلهگرایی، خودبرترپنداری و توهمات گذشته هیچ دردی را دوا نمیکند. افغانستان پساطالبان باید فضای امن و مصون برای همه نیروهای فکری باشد که برای آینده باثبات و توسعهیافته تلاش میکنند. ما به افغانستانی نیاز داریم که در آن قدرت متعلق به مردم باشد، جایی که مردم تصمیم بگیرند چه نوع نظامی برای حکمرانی و توسعه مناسب است. افغانستان نسل آینده نباید کشوری باشد که قدرت و ثروت در آن برمبنای قومیت یا ایدیولوژی خاص تقسیم شود.
نسل جوان افغانستان برای ساخت آینده بهتر و درخشانتر باید از تجربیات گذشته درس بگیرند و بهسوی یک روایت جدید و بستر سیاسی نو حرکت کنند. زیرا با نگاه به گذشته و تکیه بر روایتهای دیروزی که بوی خون، ترور و فریب از آن به مشام میرسد، نمیتوان آینده روشن برای فردا ساخت.






