بستن دانشگاه خاتمالنبیین در کابل و غزنی را نمیتوان صرفاً در حد یک تصمیم اداری، لغو یک جواز فعالیت یا اختلاف بر سر رعایت مقررات وزارت تحصیلات عالی طالبان دانست؛ با آنکه سخنگوی این وزارت، لغو جواز فعالیت این دانشگاه را به عدم رعایت «ارزشهای اسلامی» نسبت داده است. همچنان به تخطی از پالیسی وزارت و سوءاستفاده از جایگاه و حیثیت دانشگاه نیز. اگر این رخداد را از منظر کلانتر بنگریم، خاتمالنبیین در واقع در نقطه تلاقی دو روند قرار گرفته است؛ نخست، روند فرسایش عمومی دانشگاه و آموزش عالی در افغانستان تحت کنترل طالبان؛ و دوم، روند تهدید، تحدید و حذف نهادهایی که از نظر مذهبی، فکری و سازمانی در چهارچوب قرائت رسمی و انحصاری طالبان نمیگنجد.
مساله نخست از اینجا آغاز میشود که طالبان فقط دروازه دانشگاه را بهروی دختران نبستهاند؛ بلکه با مجموعهای از سیاستهای ایدیولوژیک، فضای دانشگاه را بهگونهای تغییر دادهاند که مفهوم دانشگاه بهمثابه نهاد مستقل تولید دانش، پرورش تفکر انتقادی و تربیت نیروی متخصص، با فرسایش تدریجی مواجه شده است. حذف زنان و دختران از آموزش عالی، خود بهتنهایی یک ضربه ساختاری به دانشگاه است؛ زیرا با کنارزدن نیمی از جامعه از چرخه آموزش عالی، ظرفیت انسانی، علمی و تخصصی کشور نیز به همان نسبت میفرساید.
اما داستان در همینجا ختم نمیشود. دانشجوی پسر نیز وقتی با نصاب آموزشی طالبانی، محدودیتهای فزاینده در محیط دانشگاه و مداخلات روزافزون در سبک زندهگی و ظاهر مواجه میشود، دیگر الزاماً همان رابطه پیشین را با دانشگاه برقرار نمیکند. به استاد نیز در چنین فضایی، ناامیدی دست میدهد. برای همین، صدها استاد دانشگاه از کشور فرار کردهاند و آنانی هم که ماندهاند، در مرز استعفا قرار دارند. از این منظر، حتا اگر دروازه دانشگاه باز باشد، بازبودن دروازه الزاماً بهمعنای زندهبودن دانشگاه نیست. دانشگاه ممکن است ساختمان، صنف، دانشجو و استاد داشته باشد؛ اما اگر از کیفیت علمی و محیط باز وآزاد برخوردار نباشد، دردی را درمان نخواهد کرد.
در این میان، دانشگاههای خصوصی وضعیت پیچیدهتری دارند: از یکسو زیر فشار سیاستها و محدودیتهای طالبان قرار دارند و از سوی دیگر، با بحران اقتصادی خانوادههای افغانستان مواجهند. وقتی خانوادهای توان پرداخت شهریه دانشگاه را از دست میدهد، نخستین چیزی که ممکن است از سبد هزینههایش حذف شود، آموزش عالی خصوصی است؛ بهخصوص در شرایطی که آینده شغلی دانشآموختهگان نیز تیرهوتار باشد. بنابراین، دانشگاه خصوصی از دوسو تحت فشار قرار میگیرد: از بالا، فشار طالبان؛ از پایین، فرسایش توان اقتصادی جامعه.
اما خاتمالنبیین یک لایه دیگر بر این معادله میافزاید. اگر طالبان اساساً در پی آنند که دانشگاه را با ارزشها و قرائت اسلامی مورد نظرشان منطبق کنند، خاتمالنبیین از جهتی یک نمونه قابل تامل است؛ زیرا این دانشگاه نه یک نهاد سکولار است که بتوان آن را بهدلیل فاصلهداشتن از دین هدف قرار داد و نه نهادی است که هویت مذهبی خود را پنهان کرده باشد. نام آن آشکارا اسلامی است؛ سابقه آن با آموزش و فعالیتهای دینی گره خورده است؛ و ساختار علمی و مدیریتی آن نیز در بستری شکل گرفته که هویت شیعی در آن برجسته است.
پس تناقض ظاهری همینجاست: اگر مساله، اسلامیبودن دانشگاه است، خاتمالنبیین دقیقاً چه چیزی کم دارد؟ مساله ظاهراً فقط «اسلامیبودن» یا «اسلامینبودن» دانشگاه نیست؛ مساله این است که چه قرائتی از اسلام حق دارد دانشگاه را تعریف و حدودوثغور فعالیتش را مشخص کند. اگر دانشگاه اسلامی باید الزاماً مطابق قرائت خاص طالبان از اسلام سازمان یابد، در آن صورت اسلامیسازی دانشگاه میتواند از یک پروژه فرهنگی و آموزشی به پروژهای برای «یکسانسازی معرفتی» تبدیل شود؛ یعنی دانشگاه نه عرصه مواجهه و گفتوگوی قرائتهای مختلف اسلامی، بلکه بازتاب یک قرائت رسمی و مسلط از دین شود.
درست در همین نقطه است که مساله تشیع اهمیت پیدا میکند. خاتمالنبیین یک نهاد عمدتاً شیعی است و همین امر آن را در برابر پرسش دیگری قرار میدهد: آیا دانشگاه در افغانستان زیر اداره طالبان، درعینحال که اسلامی است، شیعی هم میتواند باشد؟ اگر پاسخ منفی است، پس ادعای «اسلامیسازی» دانشگاه چه معنایی خواهد داشت؟ این پرسش زمانی اهمیت بیشتر پیدا میکند که طالبان از یکسو بر اسلامیبودن نظام آموزشی تاکید میکنند، اما از سوی دیگر، یک نهاد دانشگاهی با هویت آشکار اسلامی و مشخصاً شیعی را از ادامه فعالیت باز میدارند. پس در اینجا بهتر است میان «اسلامیزهکردن» دانشگاه و «طالبانیزهکردن» دانشگاه تمایز قایل شویم؛ اولی میتواند بهمعنای حضور ارزشهای دینی در آموزش باشد؛ دومی به این معناست که یک قرائت خاص از دین میکوشد تمام ساختار آموزشی، معرفتی و فرهنگی یک کشور را تحت سیطره درآورد.
این مساله بهویژه در افغانستان زیاد حساس است، کشوریکه از نظر قومی، مذهبی و زبانی متکثر است. اگر ساختار آموزشی چنین کشوری بهسمت یکسانسازی مذهبی و فکری حرکت کند، نتیجه فقط تغییر یک نصاب درسی نخواهد بود؛ بلکه میتواند «تکثر اجتماعی» را در یک «روایت رسمی» از هویت ملی و دینی حلوهضم کند.






