نخستین و شاید مهمترین پیام مرگ حسیب پنجشیری نه در خود این رویداد که در واکنش کمسابقه افکار عامه به آن نهفته باشد؛ بهگونهای که حتا کسانیکه قبل از این بر کارنامه پرحاشیه او در دوران جمهوریت خرده میگرفتند، امروز بهحیث قهرمان یادش میکنند و فقدانش را ضایعه بزرگ میخوانند. این موجی از اندوه و واکنش بار دیگر پرده از رخ یک واقعیت برافکند: اینکه هرکسی (صرف نظر از پیشینهاش) در برابر طالبان برزمد، در چشم مردم به نماد مقاومت تبدیل میشود. این دقیقاً چیزی نیست جز انعکاس نفرت عامه از طالبان؛ آن هم به میزانی که اگر هر صدایی علیه این رژیم بلند شود، حتا اگر صاحب صدا گذشته خبرساز هم داشته باشد، برای بسیاری گوشنواز و پذیرفتنی است.
و اما سازمانی که حسیب عضو آن بود، ظاهراً بیش از آنکه در پی جانگرفتن از طالبان باشد، بنا را بر جاندادن در راه این گروه گذاشته است. جبهه مقاومت ملی از بدو شکلگیریاش تا این دم، اکثریت فرماندهان میدانی و نیروهای کارآزمودهاش را یکی پس از دیگری از دست داده است، اما هیچ ضربه قابلتوجهی بر ساختار نظامی طالبان وارد نکرده و هیچ فرمانده کلیدی این گروه را نکشته است. نقطهضعفی به این بزرگی، این پرسش را پیش میکشد: مگر میتوان تنها با مرثیهخوانی مداوم، برگزاری پیدرپی مراسم فاتحه و تکرار شعار «راه شهدا ادامه دارد»، یک سازمان نظامی ضدطالبانی را زنده نگه داشت؟
بیتردید ادای احترام به کشتهشدهگان و بزرگداشت ایثار آنها، نهتنها واجب اخلاقی بلکه یک ضرورت جدی برای هر جبهه ضدطالبان است؛ اما وقتی این پاسداشتها تبدیل به الگوی غالب میشود و جانفشانی جای جانستانی از دشمن را میگیرد، مقاومت هم از یک پروژه هدفمند و راهبردی به یک آیین سوگواری تنزل مییابد که فقط خوراک احساسی هواداران را تأمین میکند و بس. این رویکرد نمیتواند پیروزمندانه باشد؛ زیرا یک جریان سیاسی ـ نظامی برای بقا و اثرگذاری نه به کشتههای بیشتر که به دستاورد میدانی و سیاسی نیاز دارد. وقتی از کشتههای مقاومت پشته ساخته میشود و هیچ سرباز و فرمانده طالبان هدف قرار نمیگیرند، ناگزیر که مساله ضرورت بازنگری جدی در ساختار سیاسی ـ نظامی جبهه و همینطور تاکتیکهای عملیاتیاش مطرح میشود. جبهههای نظامی، از جمله مقاومت ملی، مکلفند به مردم نشان دهند که جنگ بر ضدطالبان نهفقط به شهادت و کشتهدادن که به نتایج عینی و قابل لمس در وضعیت میدان هم میانجامد؛ ورنه اینگونه کشتهدادنها نهتنها طالبان را از میدان نخواهد راند که بهمرور شهروندان را نیز نسبت به عملکرد نیروهای مخالف دلزده میکند.
بدون شک که حسیب پنجشیری و دوستانش آدمهای نترس و بیباکی بودند و هستند که حضور همیشهگیشان در مناطق عملیاتی صعبالعبور، خطرپذیری بالا و تا آخرین لحظه جنگیدن نشان از شجاعت کمنظیر آنان دارد که قابلستایش است. اما قاعدتاً باید میان «شجاعت فردی» و «کارآمدی سازمانی» تفاوت قایل شد. براین اساس، این سوال مطرح میشود: اگر یک فرمانده با این سطح از شجاعت و تجربه در یک کمین ازپیشطراحیشده با چند تن از نیروهای کلیدیاش کشته میشود، آیا این دلیری و بیباکی بوده که او را به این سرنوشت گرفتار کرده است، یا هم فقدان یک «ساختار کارآمد» که نتوانسته از جنگجویانش محافظت کند؟
واقعیت این است که شجاعت فردی تا زمانیکه در چهارچوب یک سازمان منسجم و ساختاریافته با پشتوانه اطلاعاتی دقیق، شبکههای لجستیکی امن، پناهگاههای مطمئن و تاکتیکهای بهروز و کارآمد تعریف و هدایت نشود، نهتنها به پیروزی منجر نمیشود، بلکه بهطرز غمانگیزی در خدمت طالبان قرار میگیرد؛ چراکه این گروه با بهرهگیری از همین شکافها و خلأها، توانسته با هزینه اندک (نفوذ اطلاعاتی و افراز کمین) باتجربهترین فرماندهان مخالف خود را یکبهیک از میدان حذف کند.
پس با این حساب، یک سازمان نظامی ضدطالبانی اگر واقعاً کارآمد باشد، نهتنها باید نیروهای سرتیر و بیباک تربیت کند، بلکه موظف است با ایجاد سیستمهای حفاظتی پیشرفته، رمزنگاری ارتباطات، پراکندهگی جغرافیایی و تنوع تاکتیکهای عملیاتی از سرمایههای انسانیاش محافظت کند؛ چراکه هر جنگجوی آموزشدیدهای که کشته میشود، با خودش سالها تجربه جنگی را به گور میبرد و جایگزینی او نه با یک نیروی جدید بیباک که با سالها زمان و تلاش سازمانی میسر خواهد بود. بنابراین، نقد همدلانه به جبهه مقاومت این است که اگرچه فرماندهان سرتیر و نترسی دارد، اما در حفاظت از آنها با کاستیهای جدی مواجه است و اگر این خلأ حیاتی رفع نشود، مبارزه این جبهه هم ره به جایی نخواهد برد.
هرچند که قربانیدادن شرط اجتنابناپذیر هر جنگی است، اما به هیچ وجه شرط کافی برای پیروزی بهشمار نمیرود. در ادبیات رایج مبارزاتی افغانستان، بهویژه ادبیات مربوط به نیروهای اسلامگرا، غالباً این تصور القا میشود که هرچه تعداد شهدا بیشتر باشد، پیروزی بهعنوان یک «وعده غیبی» در انتظار مبارزان خواهد بود. اما روایت واقعیت میدان غیر از این است: اگر فرماندهان جبهه مقاومت و سایر جبهههای نظامی یکییکی و با فاصله زمانی کوتاه از میدان خارج شوند و در مقابل اگر تعداد نیروهای طالبان کاهش نیابند و ساختار سیاسی ـ نظامی این گروه لرزهای برندارد و شهروندان هم جز اخبار تلخ کشتهشدن پیدرپی هیچ خبر امیدوارکنندهای نشنوند، میتوانیم بگوییم که رژیم در هدفش (خالیکردن میدان از کادر کارآمد نیروهای مقاومت) موفق بوده است.






