کارشناسان معتقدند که تنشها میان پاکستان و طالبان را دیگر نمیتوان صرفاً یک کشمکش مقطعی و تاکتیکی تلقی کرد. استمرار بحران بیسابقه در افغانستان، عدم مشروعیت داخلی، رابطه بنیادی با القاعده و تروریستان منطقهای و جهانی، بستن در گفتوگو با مخالفان، شکست تلاشهای میانجیگرانه و عمیقترشدن اختلافات امنیتی نشان میدهد که شکاف موجود، ریشههای جدیتری پیدا کرده است و این رابطه بیشازپیش وخیم و متشنج خواهد شد.
بااینحال، باتوجهبه راهبرد سهدههای پاکستان در قبال افغانستان، به این تحلیل با احتیاط مینگرم. این تحولات و تنشها برای مخالفان طالبان یک پیام مهم دارد: اختلافها میان پاکستان و طالبان هرچند واقعی معلوم میشود، ولی عمیق نیست؛ بلکه تاکتیکی، اطلاعاتی و پرسشبرانگیز است. حقیقت این است که پاکستان مدت ۳۰ سال روی رهبری طالبان سرمایهگذاری کرده، ستایشگر و حامی اصلی طالبان بوده و بنابر سیاست «عمق استراتژیک»، این گروه را دارایی راهبردی خود تلقی میکند.
افغانستان برای دومین بار (اشاره به رژیم اول و دوم طالبان) در تاریخ خود، بدون دولت و با قانون جنگل اداره میشود. مزدورترین، ضعیفترین و وابستهترین گروه حاکم شده است. پاکستان از تجلیل اشغال کابل توسط طالبان تا دیپلماسی، میانجیگری و ساختن کابینه طالبان پیش رفته و حالا به تنش و بمباران تاسیسات نظامی این گروه در کابل و چند ولایت دیگر رسیده است. اکنون، پاکستان طالبان را تهدیدی برای امنیت داخلی خود میداند. اما پاسخ پاکستان، مانند ۲۰ سال جمهوریت افغانستان، بیشتر بر دستاوردهای کوتاهمدت نظامی و حمایت خارجی متمرکز بوده است تا بر یک راهبرد پایدار و بلندمدت با دستاوردهای معنادار.
پاکستان در پنج سال گذشته نخواسته است با نیروهای دموکراتیک سیاسی افغانستان و جبهات مقاومت رابطه راهبردی برقرار کند. این تصمیم دو دلیل واضح دارد: نخست، گروه طالبان با شعار برتریجویی، همان ناسیونالیسم قومی، ایدیولوژی مذهبی/تکفیری، خشونت ساختاری و در آغوشگرفتن تمام تروریستان، بهترین گزینه برای تامین هدف عمق استراتژیک و کنترل افغانستان است. چنانکه میر غلاممحمد غبار، تاریخنگار معروف و سیاستمدار، در جریده «وطن» در سال ۱۳۳۰ هجری خورشیدی مینویسد: «… این است که میگوییم در روی کره خاکی، آخرین ملتی هستیم که دیرتر و دورتر از همه، در مسیر تاریخ تحول و تکامل بشری، افتان و غلتان روانیم.»
دوم، مخالفان سیاسی و نظامی طالبان فاقد یک استراتژی ملی منسجماند. آنها هنوز هم در خطوط قومی و محلی پراگندهاند. پس هرگونه حمایت پاکستان از اپوزیسیون، موقتی و تاکتیکی است و ابزاری برای بازیابی نفوذ کامل از دسترفته بر طالبان و چانهزنی با امریکا و قدرتهای منطقهای به شمار میرود.
در بخش عملیاتی، چالش اصلی پاکستان این است که افراد تیتیپی (تحریک طالبان پاکستان) و بلوچها به پایگاههای پراگنده و پنهان در پایتخت و مناطق دورافتاده افغانستان متکیاند و از حمایت طالبان برخوردارند. این قرارگاهها، نظر به وضعیت، بهسرعت جابهجا میشوند و تغییر موقعیت میدهند. آنها در مناطق غیرنظامی قرار دارند و از مردم بهعنوان سپر انسانی استفاده میکنند؛ ازاینرو، هدفگیری آنها سبب تلفات ملکی میشود. طالبان در جنگ علیه ارتش ملی افغانستان نیز از همین شیوه کار میگرفتند.
از بین بردن طالبان برای پاکستان بهاندازه ایجاد این گروه دشوار نیست؛ زیرا ماهیت واقعی، شیوه فتنهگری و اصالت این گروه، همراه با نقاط ضعفوقوت آن، برای پاکستان آشکارتر از آفتاب است. در حقیقت، پاکستان پیشوای رسمی و معنوی طالبان بوده است و امریکا هم در بیش از پنج سال گذشته متهم به حمایت مالی از رژیم این گروه بوده است. طالبان هنوز هم کماکان تحت نفوذ این دو کشور قرار دارند. پاکستان و طالبان پلهای عقبی را تخریب نکردهاند و هر دو به یکدیگر احسانمندند. به همین دلیل، هبتالله آخوندزاده، رهبر طالبان، آرام و بیاضطراب، بدون هیچ واکنشی، پس از بمباران پاکستان، بر بالین خود در کندهار آرمیده است.
بحران درونی طالبان
رهبران طالبان میدانند که ضعف اصلی آنها تنها به اختلاف با یک یا چند همسایه خلاصه نمیشود؛ بلکه در تداوم همان الگوی ایدیولوژیک با خشونت ساختاری قومی و سیاسی، نهفته است. این الگو در دوره اول و دوم حاکمیت طالبان، با انحصار قدرت، حذف مخالفان، نادیدهگرفتن تنوع سیاسی، فرهنگی و قومی و تکرار تصمیمهای پرهزینه، دامنه بحران را گستردهتر کرده است؛ چنانکه مردم افغانستان حتا در برابر حملات پاکستان نهتنها از طالبان پشتیبانی نمیکنند، بلکه طالبان را مقصر اصلی میدانند. افغانستان تحت کنترل طالبان، واقعیتی خطرناک است که نادیده گرفته شده است. سازمان ملل متحد بارها درباره حضور و فعالیت گروههای تروریستی در افغانستان تحت حمایت طالبان و نگرانیهای امنیتی کشورهای منطقه گزارش داده است.
منابع داخلی طالبان تایید میکنند: «تعداد و قدرت جنگجویان تیتیپی، بلوچها و سایر گروههای تروریستی خارجی به حدی رسیده است که بهصورت مستقل عمل میکنند. این گروهها تشکیلات، منابع مالی و سلسلهمراتب خاص خود را دارند. این منابع میافزایند که واقعیت میدانی پیچیدهتر از این ادعاهاست. علاوه بر پیوندهای عمیق قبیلهای، زبانی و پشتونوالی و دادن پناهگاه امن به این گروهها، در مورد کنترل و مهار آنها میان طالبان دیدگاههای متناقضی وجود دارد؛ اما بهدلیل منافع متقابل، جلسات مشورتی دوامدار با آنها در سطح مشورت، معامله، نظارت و مشارکت برگزار میشود.»
این روند بهجای ایجاد ثبات، شکافهای داخلی و منطقهای را عمیقتر کرده است. «جنگ اشباح» در مرزهای افغانستان عملاً به کابوس امنیتی همسایهگان تبدیل شده است؛ بهویژه برای کشورهای آسیای میانه، زیرا آنها نه آمادهگی لازم، نه تجربه و نه توانایی کافی برای مقابله با تهدیدهای تروریستی را دارند. روسیه این وضعیت را بهخوبی درک میکند؛ ازاینرو، روابط خود با طالبان را با نگاه به بازی جدید ژیوپولیتیک، همراه با اشراف اطلاعاتی و نفوذ استخباراتی، حفظ کرده است. طالبان نیز از این روابط برای بقای رژیم هبتالله استفاده میکنند.
مساله قومی و ضرورت اتحاد مخالفان
مساله قومی را نمیتوان با انکار حل کرد. گزارشهای سازمان ملل متحد، ساختار حکومت طالبان را بهشدت انحصاری، مستبدانه و پشتونمحور توصیف کردهاند. همچنین، در این گزارشها از افزایش غلبه پشتونها، کاهش جایگاه فرماندهان تاجیک و اوزبیک و تبعیض ساختارمند در برابر هزارهها در درون رژیم طالبان سخن گفته شده است.
تاجیکها، ازبیکها، هزارهها و دیگر نیروهایی که در ساختار طالبان حضور دارند، در واقعیت، در تصمیمگیریهای اساسی احساس حذف و بینقشی میکنند. آنها از انحصار مطلق ملایان پشتون بر قدرت سیاسی، نظامی، قضایی، اقتصادی، اطلاعاتی و تدارکاتی و نیز چپاول معادن ناراضیاند. این نیروها میتوانند در آینده درباره جایگاه خود در سیاست افغانستان، تصمیم مستقلانه و جدیتر بگیرند. مخالفت با یک ساختار سیاسی خشونتبار، ایدیولوژیک، تکگروهی و تکجنسیتی، مخالفت با یک قوم نیست؛ اما عملکرد قومی طالبان میتواند جامعه افغانستان را بیشازپیش از همدیگر جدا کند.
واقعیت مهمتر این است که هیچ جامعهای را نمیتوان برای همیشه با حذف صداهای مخالف، زندان، کنترل و سانسور رسانهها، محاکمههای فراقانونی، روایتهای دروغ و ایجاد ترس اداره کرد. پیام این وضعیت به مردم افغانستان روشن است: فراخوانی مستقیم برای بسیج سیاسی و سازمانی و مشروعیتبخشی به اقدام مسلحانه علیه طالبان، با حمایت بینالمللی و اجماع منطقهای.
مخالفان طالبان میتوانند وضعیت کنونی را با یک استراتژی منظم برای آینده مدیریت کنند. قدم نخست آن، اتحاد جبهات مقاومت، آزادی و سپاهیان میهن است. این اقدام نهتنها فشار نظامی را بر طالبان افزایش میدهد، بلکه معادله سیاسی موجود را بهطور بنیادی تغییر خواهد داد. مهمتر از آن، امکان شکلگیری یک ایتلاف سیاسی گستردهتر را در داخل و خارج کشور فراهم خواهد کرد؛ ایتلافی که صاحب یک طرح روشن برای افغانستانِ پس از طالبان باشد. این نقطه تعیینکننده است.
مساله امروز افغانستان کمبود نیروی مخالف نیست؛ مشکل، چندصدایی و فقدان یک چهارچوب مشترک برای آینده است. اتحاد جبهات با شکلگیری یک فرماندهی و سخنگوی واحد میتواند معادله فشار بر طالبان را بهطور جدی تغییر دهد. مطمئنم چنین انسجامی، با سازماندهی موثر، میتواند ظرفیت تحمل فشار طولانیمدت، بهبود لجستیک، جمعآوری اطلاعات، جذب نیرو، دسپلین تشکیلاتی، موثریت عملیاتی و کسب اعتبار داخلی و جلب حمایت مشروع و معتبر بینالمللی را تقویت کند.
پاسخ به بحران افغانستان نیازمند همگرایی نیروهای سیاسی و نظامی، گفتوگوی فراگیر ملی و شکلگیری یک چشمانداز مشترک است؛ گفتمانی که از پراگندهگی عبور کند، اختلافات داخلی را مدیریت نماید و مطالبات مردم افغانستان را در قالب روشن، مسوولانه و فراگیر به جامعه و جهان ارایه کند و زمینه جذب بخشی از بدنه طالبان را نیز فراهم سازد.
بحرانهای عمیق جامعه امروز افغانستان تحت کنترل طالبان را نمیتوان صرفاً نتیجه فشار خارجی دانست؛ بخشی از آن حاصل سیاستها و انتخابهای خود این گروه است. استمرار این روند، شکاف میان گروه طالبان و بخشهای مختلف جامعه افغانستان را عمیقتر کرده است.
از همین رو، مقاومت مردم افغانستان را نمیتوان صرفاً واکنش مقطعی یا ناشی از اختلافات سیاسی و قومی دانست. هنگامی که راههای مشارکت واقعی سیاسی بسته میشود و گروه طالبان میکوشد قدرت را بهصورت انحصاری و دایمی در اختیار داشته باشد و اقوام دیگر را حذف کند، مردم خواستار مقاومت، تغییر و شکلگیری یک نظام سیاسیِ فراگیر، پاسخگو و مشروع میشوند. بنابراین، مشروعیت مقاومت را باید در اصل روشن جستوجو کرد: هیچ گروه یا قومی مالک افغانستان نیست و هیچ حاکمیتی نمیتواند حق مردم برای آزادی، عدالت و تعیین آینده کشور را برای همیشه سلب کند. آینده افغانستان متعلق به همه مردم این کشور است و هر روند سیاسی که برپایه اراده مردم و مشارکت فراگیر شکل بگیرد، میتواند مبنای گذار کشور از بحران کنونی بهسوی آیندهای مشترک باشد.
امروز، ضعف طالبان بیش از هر زمان دیگری در برابر مردم آشکار شده است. قدرت جنگ روانی و تبلیغاتی این گروه در افکار عمومی بهطور چشمگیری تضعیف شده، روایتهای دروغین آن در میان مردم اثرگذاری کمتری دارد و شکاف میان ادعاهای کاذب طالبان و واقعیت زندهگی مردم آشکارتر شده است.
پاکستان و بهای سنگین سیاست شکستخورده
تلاش پاکستان در کوتاهمدت به نتیجه نمیرسد. پاکستان و طالبان بحرانی را خود خلق کردهاند و اکنون در آن دستوپا میزنند. با وجود آنکه پیمان دفاعی مکه موقعیت امنیتی و رقابتی پاکستان را تقویت کرده و ماموریت میانجیگری میان ایران و امریکا حیثیت دیپلماتیک اسلامآباد را بهطور چشمگیری افزایش داده است، این کشور با چالشهای امنیتی چندجبههای، از جمله شورشها و حملات تروریستی در خیبر پختونخوا و بلوچستان و دشمنی دایمی با هند، روبهروست. اسلامآباد سالها به ریشههای داخلی بحران نپرداخته و تنها به سیاست ناکارآمد در قبال افغانستان و عملیاتهای نظامی پرهزینه اتکا کرده است؛ اقداماتی که در نهایت به زیان خود این کشور تمام شدهاند.
پاکستان نیازمند تغییر نگرش راهبردی در قبال سیاست «عمق استراتژیک» در افغانستان است. این راهبرد واقعبینانه و بلندمدت از حمایت همهجانبه از اپوزیسیون سیاسی و مقاومت مشروع مردم افغانستان در برابر افراطگرایی، تروریسم و ناسیونالیسم قومی، در چهارچوب تلاشهای صادقانه، آغاز میشود؛ نه با ترفندهای استخباراتی و نشستهای نمایشی و کاذب.
نتیجهگیری
سقوط طالبان پایان بحران نیست، بلکه آغاز راه و مسوولیت بزرگ است. قلب مساله این است که پس از طالبان، چه نوع دولتی باید بر افغانستان حکومت کند؟ افغانستان به دولتی نیاز دارد که قدرت را انحصاری نکند؛ قومی را مالک کشور و اقوام دیگر را بیگانه نداند؛ مخالف سیاسی را دشمن ملی تلقی نکند؛ منافع ملی را ملکیت هیچ گروهی نداند، بلکه آن را با توافق بینالقومی و گفتمان فراگیر تعریف کند؛ حقوق شهروندان را تضمین کند؛ حاکمان آن انتخابی باشند؛ مشارکت واقعی اقوام و مناطق مختلف را بهرسمیت بشناسد و در برابر مردم و جامعه بینالمللی پاسخگو باشد.
فرصت پنجسالهای که جهان به طالبان داده بود، به بنبست رسیده و توقع تغییر مثبت از این گروه از بین رفته است. اکنون تغییر در رویکرد جهان و منطقه دیده میشود. پاکستان که زمانی سیاست داخلی و خارجی طالبان را بهعنوان گروه نیابتی مدیریت میکرد و در نقش سخنگوی طالبان در مجامع بینالمللی برای حفظ قدرت آنها تلاش میکرد، حالا با این واقعیت روبهروست که تهدید طالبان به نگرانی اصلیاش تبدیل شده است و به اشتباه خود اعتراف میکند.
این وضعیت، توام با مقاومت مردمی، امید تازهای در میان مردم افغانستان به وجود آورده است. آنچه افغانستان را نجات خواهد داد، صرفاً شکست ساختار نامشروع طالبان نیست، بلکه توانایی ساختن نظمی است که پس از آن فرو نریزد. امید واقعی مردم نیز از همینجا آغاز میشود. این نه رویای یک گروه، یک قوم یا یک نسل، بلکه مسالهای بنیادی و حیاتی برای آینده افغانستان است.






