امروز برای نخستینبار به خودم شجاعت نوشتن داستانم را دادم. هرچند میدانم شاید نوشتن این داستان هیچ سودی به حالم نداشته باشد، اما نمیدانم چرا دلم خواست بنویسم؛ شاید برای اینکه بعضی دردها وقتی گفته نمیشوند، آدم را از درون میخورند. دوست دارم داستانم را مانند افسانههای مادربزرگها آغاز کنم.
بود، نبود، در یکی از دورافتادهترین و محرومترین ولایتهای افغانستان، جایی که شاید حتا بسیاری از مردم افغانستان نامش را هم نشنیده باشند، دختری به دنیا آمد. دختری که در ظاهر ظریف و شکننده بود، اما در درون، سختتر از فولاد. این دخترک در جامعهای بزرگ میشد که زن در آن، آنگونه که باید، ارزش و جایگاه انسانی نداشت؛ جایی که گاهی با زنان، حتا بدتر از حیوانات رفتار میشد.
دخترک از کودکی شاهد ظلمهای زیادی در حق زنان بود. میدید، میشنید و رنج میکشید؛ اما نمیدانست چه کاری از دستش ساخته است. آن روزها تنها کاری که میتوانست بکند، گریه کردن بود؛ برای زنانی که شکنجه میشدند، برای زنانی که تحقیر میشدند و برای زنانی که صدایشان شنیده نمیشد. او در نوجوانی نمیدانست چگونه میتوان کسی را نجات داد. فقط میدانست که نمیخواهد این زندهگی را بپذیرد. تا اینکه روزی مکتب را آغاز کرد.
چند صنف که درس خواند، کمکم فهمید که شاید درس خواندن همان راهی باشد که دنبالش میگردد. با خودش فکر کرد: «اگر درس بخوانم، شاید روزی وکیل شوم، شاید قاضی شوم، شاید بتوانم از زنانی که هیچکس صدایشان را نمیشنود، دفاع کنم.»
از همان کودکی، برای خودش آرزو نمیکرد؛ برای زنان جامعهاش آرزو میکرد. با خودش عهد کرده بود که هر طور شده، روزی کاری کند تا جامعهاش از این تاریکی بیرون بیاید. میخواست آنقدر تلاش کند که دیگر هیچ دختری مجبور نباشد شاهد شکنجه و آزار زنان باشد.
پس درس خواند، تلاش کرد و هرچه بزرگتر شد، آرزوهایش هم بزرگتر شدند. تا اینکه مکتب را تمام کرد و در امتحان کانکور شرکت کرد. آرزویش این بود که وارد رشته حقوق شود؛ اما به دلیل یک انتخاب اشتباه، در رشته خبرنگاری کامیاب شد. برای لحظهای شاید دلش گرفت، اما باز هم ناامید نشد. با خودش گفت: «از راه خبرنگاری هم میشود کاری کرد. میشود صدای زنان شد. میشود دردهای پنهان را آشکار کرد. میشود از ظلم نوشت.» و دوباره ادامه داد.
او در خانوادهای زندهگی میکرد که پیش از او هیچ دختری به دانشگاه نرفته بود. اما این دخترک رویاهای بزرگی داشت. برای رسیدن به دانشگاه، با هزاران مشکل جنگید. در ولایت خودش کامیاب نشده بود و مجبور بود برای ادامه تحصیل به ولایت دیگری برود. در ابتدا خانوادهاش اجازه ندادند؛ اما آنقدر خواهش کرد، آنقدر اصرار کرد و آنقدر تلاش کرد تا بالاخره خانوادهاش را راضی کرد.
هنوز شانزده سال بیشتر نداشت. از رفتن به یک ولایت دیگر میترسید؛ از تنهایی، از غربت و از ناشناختهها. اما آرزویش آنقدر بزرگ بود که نمیخواست ترسش را به کسی نشان دهد. طوری رفتار میکرد که گویا از هیچ چیز نمیترسد. بالاخره با هزار مشکل راهی شد. اما وقتی به ولایت دیگری رسید، همهچیز برایش غریب بود. لهجهها متفاوت بودند. آدمها متفاوت بودند. محیط متفاوت بود. و دخترک، بیشتر از همیشه احساس بیگانهگی میکرد.
کمکم گوشهگیر شد. حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما جرئت بیانشان را نداشت. میخواست اعتراض کند، حرف بزند، نظر بدهد و خودش باشد؛ اما ترس و احساس بیگانهگی، صدایش را در گلویش خفه میکرد. دیگران او را «اخمو» میدانستند؛ اما کسی نمیدانست پشت آن سکوت، دختری بسیار اجتماعی و پرحرف زندهگی میکند؛ دختری که فقط در یک محیط بیگانه، خودش را گم کرده بود.
او دختری مذهبی بود و به باورهای دینیاش احترام میگذاشت؛ اما در کنار آن، به آزادی انسانها نیز باور داشت. باور داشت زن و مرد، هر دو انساناند و باید از حقوق برابر برخوردار باشند. باور داشت هیچ دختری نباید فقط به دلیل دختر بودن، کمتر از یک پسر حق انتخاب داشته باشد.
از اینکه انسان پس از رسیدن به سن بلوغ، هنوز مجبور باشد برای کوچکترین نیازهایش دستش را پیش پدر و مادر دراز کند، خوشش نمیآمد. او استقلال را دوست داشت؛ نه فقط برای خودش، بلکه میخواست روزی به تمام زنان نشان دهد که یک زن میتواند با تلاش، روی پای خودش بایستد. میخواست ثابت کند که زن مجبور نیست همیشه منتظر باشد کسی نجاتش دهد. او باور داشت درس خواندن میتواند راهی برای تغییر جامعه و رسیدن به رویاها باشد.
همیشه دیگران را در اولویت قرار میداد. حتا وقتی خودش رنج میکشید، تلاش میکرد باری بر دوش دیگران نباشد. میخواست مشکلات خودش را خودش حل کند. برای همین، بیش از هر چیز آرزوی استقلال داشت. اما دخترک یک چیز را نمیدانست: همهچیز فقط با تلاش به دست نمیآید. او هنوز نمیدانست جغرافیا، خانواده، جامعه و سرنوشت، گاهی میتوانند در برابر تمام تلاشهای یک انسان بایستند.
او در ذهنش زیاد خیالپردازی میکرد. هرچند وقت یکبار که به ولایتش برمیگشت، برای زنان آنجا برنامه میساخت. فکر میکرد چه گزارشهایی تهیه خواهد کرد؛ در مورد وضعیت زندهگی زنان شهرش، چگونه صدای آنان را به گوش دیگران برساند، چه برنامههایی برای افزایش آگاهی مردان ایجاد کند و چگونه زندهگی زنان را بهتر سازد.
او برای همه آرزو داشت، جز خودش. هیچوقت جدی از خودش نمیپرسید: «من واقعاً چه میخواهم؟» او به فکر نجات دیگران بود، نه شناختن خودش؛ در حالی که خودش هم علایقی داشت. مد و طراحی لباس را دوست داشت. اگر روزی برای خودش آرزویی میکرد، شاید میخواست طراح لباس شود، شاید فشنشو برگزار کند، شاید دنیایی را تجربه کند که در آن خودش، فقط خودش باشد. اما حتا این آرزوها را هم کنار گذاشته بود؛ چون همیشه فکر میکرد باید کاری برای دیگران انجام دهد.
سالها گذشت. کمکم به پایان دانشگاه نزدیک شد. هنوز امیدوار بود. با خودش میگفت: «من حتماً کاری میکنم. شاید نتوانم همه زنان ولایت خودم را نجات بدهم، اما حداقل میتوانم زندهگی چند نفرشان را بهتر کنم.» او نمیدانست روزی خودش هم ممکن است یکی از همان زنانی شود که سالها برایشان دل میسوزاند.
دانشگاه تمام شد و به خانه برگشت. دخترک حالا بزرگتر شده بود؛ اما هنوز همان آرزوهای بزرگ را در دل داشت. او روشنفکر بود. بسیاری از باورهای جامعهاش را قبول نداشت و خیال میکرد روزی میتواند بخشی از آنها را تغییر دهد. اما نمیدانست بعضی از همان باورهایی که در برابرشان ایستاده بود، روزی میتوانند خودش را زمینگیر کنند.
چند جا کار پیدا کرد؛ اما کارها موقت بودند. با این حال، امیدش را از دست نمیداد. فکر میکرد: «کمکم نزدیک میشوم، کمکم مستقل میشوم. بالاخره زحماتم نتیجه میدهد.»
تا اینکه رژیم تغییر کرد. و او هم، مثل هزاران زن دیگر، کارش را از دست داد. حالا پنج سال است که در خانه نشسته است. پنج سال! پنج سالی که برای دختری با آن همه رویا، شاید بیشتر از یک عمر گذشته باشد. او نهتنها نتوانست برای زنان دیگر کاری کند، بلکه خودش هم تبدیل شد به یکی از همان زنانی که روزی دلش برایشان میسوخت؛ دختری که بعد از یک عمر تلاش، هنوز دستش برای گذراندن زندهگی پیش دیگران دراز است.
و تلختر از همه، به جای اینکه افتخار خانواده و جامعهاش باشد، تبدیل شده است به نمونهای برای کسانی که همیشه با باورهای عقبماندهشان به او هشدار میدادند:
«دیدی؟ درس خواند و به کجا رسید؟»
«تو راه او را نرو.»
«زندهگی خودش را نابود کرد.»
«وقتی وقتش بود، ازدواج نکرد.»
«حالا از سر ناچاری با یک آدم بدبخت ازدواج میکند و تا آخر عمر محتاج دیگران میماند.»
و دخترک هر روز این حرفها را بیشتر میشنید و میشنود. کمکم چیزی در درونش میشکست؛ نه یکباره، بلکه آرامآرام. آنقدر آرام که هیچکس صدای شکستن آن را نشنید. او به خودش نگاه میکرد و میگفت:
«من چه فکر میکردم و چه شد؟»
«برای چه جنگیدم؟»
«برای چه این همه سال تلاش کردم؟»
«آخرش چه شد؟»
گاهی دلش میخواست تمام آن سالها را فراموش کند؛ تمام آرزوها را، تمام امیدها را، تمام آن دختر شانزدهسالهای را که با هزار ترس از خانه بیرون رفت، فقط برای اینکه روزی بتواند دنیا را جای بهتری برای زنان کند. حالا همان دخترک، خسته و ترسیده، در گوشهای ایستاده و به آینده نگاه میکند؛ آیندهای که برایش روشن نیست.
داستان او هنوز پایان نیافته است. میتواند پایانش خوش باشد، میتواند بسیار تلخ تمام شود. اما این بار، پایان داستان را دخترک خیالپرداز تعیین نمیکند؛ سرنوشت تعیین میکند. شاید روزی مجبور شود با مردی ظالم ازدواج کند و تبدیل به همان زنی شود که سالها میخواست نجاتش دهد. و شاید یک معجزه اتفاق بیفتد. شاید روزی دری باز شود. شاید دوباره فرصتی برای ایستادن پیدا کند. شاید یک روز بتواند خودش را از این زندهگی نجات دهد.
اما فقط میترسد؛ از فردا میترسد، از ازدواجی که شاید انتخاب خودش نباشد، از زندهگیای که شاید شبیه زندهگی زنانی شود که تمام عمر برایشان گریه کرده بود. و همین ترس، او را به جایی رسانده است که گاهی احساس میکند دیگر زنده نیست؛ فقط نفس میکشد، یک مرده متحرک. چون برای دخترکی که تمام عمرش را صرف جنگیدن برای آزادی کرده، شاید هیچ چیز ترسناکتر از این نباشد که یک روز مجبور شود در همان قفسی زندهگی کند که تمام عمر برای شکستن میلههایش جنگیده بود.
و شاید تلخترین قسمت داستان همین باشد: او از شکست نمیترسد؛ از این میترسد که مجبور شود زندهگیای را زندهگی کند که تمام عمر از آن فرار کرده بود. اما قصه هنوز تمام نشده است. شاید فردا، برخلاف تمام این روزها، اتفاقی بیفتد. شاید دخترک دوباره بلند شود؛ شاید این بار نه برای نجات دیگران، بلکه برای نجات خودش.






