در جهانی که انسان هنوز نتوانسته خود را از بردهگی ذهنی رها کند، جامعه ما در افغانستان در میانه بحرانهای تازه خاور میانه و نمایشهای خونین قدرتهای منطقه، بار دیگر در آیینهای به خود خیره مانده که سراسر آکنده از تناقض است؛ تناقض ریشهدار که میان فریاد آزادی و ستایش استبداد دینی موج میزند. در کشاکش درگیریهای اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و غرب، بازتاب پنهان اما عمیق در لایههای فکری جامعه افغانستانی شکل گرفت، این بار مساله نه در سطح ژئوپلیتیک یا قومی، بلکه در سطح باور به قدرت، مشروعیت، و آینده سیاسی خود ماست. این بحران تنها در خطوط مرزی باقی نمانده، بلکه همچون سم، تا مغز استخوان باورهای مردم افغانستان نفوذ کرده و گسست هولناک میان شعار و واقعیت پدید آورده است. مردمی که از سرکوب طالبان گریختهاند، اکنون با بیشرمی در قامت مبلغ ولایت دینی دیگری ظاهر شدهاند و از حکومت مذهبی در ایران بهعنوان سنگر مقاومت یاد میکنند، گویی فراموش کردهاند که استبداد، فارغ از پرچم و مذهبش، همان سرکوب حقیقت و انقیاد عقل است. این ریاکاری سیاسی نه یک لغزش اخلاقی ساده، بلکه سقوط کامل خرد و وجدان است، زیرا آدمی که برای فرار از یک هیولا به آغوش هیولای دیگر پناه میبرد، در حقیقت از آزادی میگریزد، نه از بردهگی. دردناکتر از همه آنکه بخشی از نخبهگان ما با نقاب آزادیخواهی، با واژههای زیبا و شعارهای جذاب، به دستنشاندهگان نظامهای دینسالار بدل شدهاند و از قدرتی دفاع میکنند که ریشهاش در نفی زن، نفی دگراندیش و نفی نفس آزاد انسانی است. این تناقض اگر صرفاً در سطح تئوری میماند، شاید یک مصیبت فکری بود، اما هنگامی که به رسانهها و شبکههای اجتماعی تزریق میشود، به سلاحی بدل میگردد که روح یک ملت را در سکوت نابود میسازد. چهگونه میتوان مدعی دموکراسی و آزادی زنان بود و همزمان ستایشگر ولایت فقیهی شد که زن را به حجاب اجباری محکوم میکند؟ چهگونه میتوان بر زخم شلاق طالبان گریست و در همان نفس از سرکوبگران زن ایرانی بهعنوان حافظان اسلام حمایت کرد؟ این سقوط عقل است، سقوط فضیلت است، سقوط وجدان است. در این تاریکی فکری، واژهگان نیز قربانی میشوند: آزادی، عدالت، هویت و مقاومت، بدل به ابزار توجیه بردهگی میگردند. آنانی که روزی از حقوق زن میگفتند، امروز از حجاب اجباری طوری سخن میرانند که گویی خداوند آزادی را در چادر دفن کرده است. این فروپاشی مفهومی، یک بیماری اجتماعی تمامعیار است که درمانش دشوار خواهد بود، زیرا جامعهای که نتواند حقیقت را از دروغ بازشناسد، محکوم است در چرخدندههای استبداد دوباره و دوباره کوبیده شود. آنگاه برخوردهای کتلوی در سطح منطقهای با تمام قدرت، همانطور که در جنگ دوازدهروزه ایران و غرب دیدیم، عقل مردم ما را میبلعد و تحلیلگران مزدبگیر و مبلغان اجارهای را به میدان میفرستد تا بهنام دفاع از فلسطین، ظلم بر مردم ایران را بپوشانند، تا بهنام دین، جنایت علیه دختران افغانستانی را تطهیر کنند و بهنام مقاومت، استبداد را حلال سازند. این مکانیسم نهتنها دروغ است، بلکه یک طراحی دقیق برای کشتن خرد جمعی و ساختن انقیاد عمومی است، زیرا وقتی عقل قربانی شود، انسان به بردهگی داوطلبانه تن میدهد و این بدترین نوع بردهگی است، چرا که زندانبان دیگر بیرون از آدمی نیست، بلکه در درون او مینشیند. اینجاست که کسانی با نقاب عدالت و مصالح ملی و همبستهگی اسلامی ظاهر میشوند و سخنانی میگویند که جز توجیه خشونت و بقای قدرت کاری از آنها ساخته نیست. تقدیس جهل در قاموس قومگرایی نیز امروز رایج شده است، چنانکه طالبان را «واقعیت بومی» میخوانند و هر انتقادی را توهین به فرهنگ مردم مینامند، حال آنکه خشونت، اگر بومی باشد، مشروع نمیشود؛ ظلم، اگر ریشهدار باشد، مقدس نمیشود؛ استبداد، اگر به زبان سنت بیان شود، انسانی نمیگردد. همین مغالطه امروز در ذهن بخشی از مردم ما کاشته شده و با پول و رسانه قدرتمداران منطقهای آبیاری میشود. کسانی که با روضه مقاومت گوشها را پر کردهاند، به مردم ما میآموزند که آزادی چیزی جز بندهگی آگاهانه نیست. با این ترفند، مردم را از شجاعت تفکر محروم میسازند، زیرا هرکه جرأت نقد داشته باشد، به کفر و غربزدهگی متهم میشود. اما بدترین ضربه به آزادی از سوی همان بهاصطلاح روشنفکرانی میآید که در نشستهای شیک غربی و نشستهای فلسفی خود از «روح مقاومت شیعی» یا «بازگشت به هویت طالبانی» سخن میگویند. اینان آگاهانه حقیقت را تحریف میکنند، زیرا عقلشان اسیر پول است یا شهرت یا ترس از حذف. انسان آزاد، دروغ را نمیپذیرد، حتا اگر از زبان نزدیکترین دوستش باشد، اما انسان برده، دروغ را میپرستد اگر دروغ وعده نان و نام بدهد. این روشنفکران در حقیقت گورکنان آزادیاند، زیرا مردم را بهجای اندیشیدن، به پرستش قدرت وامیدارند. جامعهای که به چنین سخنگویانی گوش سپارد، محکوم به فناست. زیرا آنان نه جرقههای آزادی بلکه خفهکنندههای روشنگریاند، نه نقادان قدرت بلکه خادمان قدرتند، نه منادیان بیداری بلکه طلایهداران خوابند. چه عجیب که در قرن بیستویکم هنوز این سرزمین میان تازیانه شریعت و شعار مقاومت سرگردان است و کسی نمیپرسد چرا باید زن را در قفس حجاب زندانی کرد تا مقاومت معنا یابد؟ یا چرا باید مخالف را اعدام کرد تا دین پیروز شود؟ این پرسشها سادهاند، اما در سرزمین ما پرسیدنش شجاعت میخواهد، زیرا کسانی که خود را قهرمان مینامند، از اندک صدای عقل هراسانند. در همین ترس جمعی است که برخوردهای کتلوی منطقهای قدرت میگیرد و رسانهها و نهادهای مذهبی با هماهنگی تمام تلاش میکنند وجدان انسان افغانستانی را در مه غلیظ «دشمن خارجی» گم کنند تا ارباب داخلی بهراحتی سرکوب کند. دشمن را در بیرون نشان میدهند تا استبداد را در درون تطهیر کنند. این ترفند نخنما همچنان کارگر است، زیرا ما هنوز جرأت اعتماد به خرد خود را نیاموختهایم. ما نیاز به بازتعریف آزادی داریم، آزادی یعنی نقد همه چیز، حتا مقدسات، حتا قوم، حتا سنت، حتا باورهای هزارساله، و هیچ قدرتی حق ندارد این نقد را از انسان بگیرد. اگر کسی آزادی را تنها در چارچوب دین یا قوم محدود کند، در حقیقت خفهکردن آزادی را بهنام تقدس مشروع ساخته است. این همان دردی است که جامعه ما را فلج کرده: ما هنوز نتوانستهایم ایمان را از قدرت جدا کنیم و تا چنین نکنیم، هر انقلاب و اصلاحی محکوم به شکست است. نگاه کن چگونه واژههای زیبا چون عدالت و مقاومت به سکه رایج بازار فریب بدل شدهاند؛ چه آسان است با نام مردم، مردم را نابود کرد؛ چه آسان است با نام دین، دین را به ابزار بردهگی کشید؛ و چه آسان است با شعار آزادی، آزادی را در زنجیر افکند. اما تاریخ آموخته که این آسانی پایدار نیست، زیرا در هر نسل، اقلیتی پیدا میشود که بیدار شود، حتا اگر قربانی گردد. همین اقلیت آتش امید را زنده نگه میدارد، تا روزی این خاک از تقدس خشونت پاک شود. این زمانه چیزی جز شجاعت از ما نمیخواهد؛ شجاعت نهگفتن به توجیه طالبان، شجاعت رسوا کردن ریاکاری کسانی که ولایت فقیه را زیباتر از آزادی جلوه میدهند. اگر این شجاعت در ما نهادینه نشود، نسل آینده جز خاکستر از ما به ارث نخواهد برد، همانگونه که تمدنهای شکستخورده تاریخ تنها خاکستر در حافظه فرزندانشان باقی گذاشتند. ما باید تصمیم بگیریم: یا در هوای نقد و عقل نفس بکشیم و از دموکراسی دفاع کنیم، یا در باتلاق تقدسگرایی و استبداد دینی غرق شویم و نام آن را شرف بگذاریم. راه سومی وجود ندارد. انسان یا آزاد است یا برده، سوم ندارد. و آزاد بودن یعنی توانایی ایستادن در برابر معبد قدرت، حتا اگر با هزار آیه و روایت و سنت مسلح شده باشد. این حقیقت تلخ است که ما در افغانستان هنوز مفهوم آزادی را نمیفهمیم، زیرا از کودکی به بندهگی آموزش دیدهایم: بندهگی قبیله، بندهگی ملا، بندهگی حزب، و امروز بندهگی تحلیلگران مزدبگیر. اگر این بندهگی شکسته نشود، هیچ انقلابی نجاتبخش ما نخواهد بود. رهایی ما فقط با بازگشت به خرد ممکن است، خردی که جسارت داشته باشد و از زانو زدن در برابر قدرت مقدس امتناع کند. این رهایی آغاز نمیشود مگر آنکه زبان نقد را دوباره بهکار گیریم و حقیقت را بیملاحظه فریاد بزنیم، حتا اگر هزار گوش کر باشند و هزار رسانه دروغ را تکرار کنند. اگر این راه را نرویم، این خاک تا ابد در گرداب قبیله و دینسالاری خواهد پوسید و هر نسل، همان زخمها را تکرار خواهد کرد. بگذار این آخرین نسل ما باشد که زانو میزند، بگذار از همین خاکستر نسلی برخیزد که نقد را جان خود بداند و انسان را برتر از هر پرچم و هر مذهب و هر قوم قرار دهد. و اگر چنین شود، آنگاه رهایی از شعار به حقیقت بدل خواهد شد، نه فقط سخنی در دهان دلقکان سیاسی.







