در روزگاری که درهای دانشگاهها بهروی دختران و زنان بسته است و رویاها پیش از شکوفه دادن به حاشیه رانده میشوند، روایت مریم تیموری داستان ایستادهگی خاموش زنی است که از دل محرومیت معنا میسازد. این قصه دختری است که با قهوههای نیمهشب، کتابهای کهنه و امید راهی دانشگاه کابل شد، اما سهمش از آن همه تلاش، تنها دو بار قدم زدن در پیادهروهای دانشگاه بود. با این حال، مریم نه تسلیم شد و نه رویاهایش را دفن کرد؛ او نوشت، خواند، کار کرد و آرزوهایش را به شکلی دیگر زنده نگهداشت.
مریم میگوید آرزو کردن چیز خوبی است، اما وقتی بخواهید، تلاش کنید، مبارزه کنید و باز هم به آن نرسید، این خود شکلی تکاملیافته از مرگ است. به گفته او، چهار سال پیش از امروز، برای فرار از حیطه جهل و نادانی، با خود چنین اندیشیده بود که باید روزی خبرنگار و نویسندهای ماهر شود.
مریم میگوید که راه یافتن به دانشگاه کابل آرزوی بسیاری از دختران بود و او با هزاران دغدغه و مشقت به آن آرزو رسید و در رشته «ادبیات ترکی» دانشگاه کابل کامیاب شد. او میافزاید: «یادم است پول لباسهای عیدم خرج خرید کتابهای حل سوالات شده بود؛ مهمانیها را برای خودم زهر کرده بودم و آغوشم پر از کتاب بود. از بر کردن و مرور آنها تا هر هفته کلید سوالات آزمون درست در جای دقیق سیاه میشد و در نهایت، خیالپردازی برای راه یافتن به دانشگاه کابل. تلاشهایی که نه تنهایی بود، نه توهم و نه تغییر؛ فقط تشنهگی بود. تشنه یاد گرفتن دنیای دوستداشتنی ادبیات.»
این بانو میگوید: «قهوههای آخر شب، بیدار ماندن تا دم صبح، پناه گرفتن به ماجراهای تاریخ و جغرافیا، از بر کردن فرمولهای ساین و کوساین و ترسیم مثلث قایمالزاویه که به واسطه آن میتوانستم تانجانت و کوتانجانت را دریابم، همه داستانهایی هستند که من در صحت آنها هرگز تردید نداشتهام؛ داستانهایی که یکییکی کنار هم ردیف شدند و کامیاب شدنم در دانشگاه کابل را رقم زدند. اما من فقط دو بار توانستم آنجا بروم. هنوز هم یادم است با چه اشتیاقی قدمبهقدم پیادهروهای دانشگاه کابل را طی کرده بودم و هنوز به آخر آرزوهایم نرسیده بودم؛ چرا که درازای ریسمان آرزوهایم طولانیتر از پیادهروهای آن دانشگاه بود.»
مریم میافزاید که نویسندهگی تنها راهی به نظرش بود که میتوانست با آن، شیوه گسترش یافتن کلمههایش را در جهان پرهیاهوی امروز رقم بزند و با خبرنگار شدن، در بیان رویدادهای جهان نقش ایفا کند.
این بانو میگوید: «در آغاز دوست داشتم در دانشگاه، ادبیات بخوانم، کتاب مطالعه کنم و آنچه را درباره نویسندهگانی که امروز هیچ چیزی جز خط و قلم از آنها بهجا نمانده است، از بر کنم؛ از خانههای ازمیر تا جادههای استانبول و خاطرات شهر انقره. دوست داشتم به ادبیات ترکان عثمانی پناه ببرم؛ از آنچه خالد ضیا نوشت و شاهکار شد و راهی پرده سینما گردید، از واژههای ناظم حکمت و یاشار کمال و حرفوحدیثهایی که عزیز نسین به آنها رنگوبو بخشیده بود. اما اینها فقط ایدهای در ذهن، آرزویی در قلب، خواهشی در فکر و هوس و آرمانهای زنانهای بود که در گوشهای از دفترچه آرزوهای مادرم باقی ماند؛ اینکه دخترش روزی در دانشگاه کابل ادبیات ترکی بخواند.»
مریم میافزاید که ۱۳ سال از نوشتن داستانهایش میگذرد و در این مدت رمانهای بیشتری خوانده و به آغوش ادبیات پناه گرفته است؛ اما خواندن ادبیات، آن هم در دانشگاه کابل، خواستنیترین آرزویش بوده است.
این بانو میگوید امسال دوباره صدای همهمه و خوشحالی پسرها را میشنود که قرار است از دانشگاه فارغ شوند، اما ناراحت نیست. او میافزاید: «من ناراحت نیستم؛ اصلاً حس حسودی و حسادت هم بر من هجوم نیاورده است. از خودم ناامید هم نیستم، چرا که ناامیدی شکل تکاملیافته تسلیم شدن است و من با این اسم بیگانهگی دارم. گریه هم نمیکنم؛ اشکهایم باید تبعید شوند. گریه را دوست ندارم، زیرا میدانم گریه کردن در شأن من نیست و گریه خود نشانه ضعف است و دستاویزی احمقانه برای جلب توجه. من اصلا برای موفقیتهای دیگران هم چشم بدی ندارم در این چهار سال من بذر مرگ آرزوهایم را در هیچ گلدانی نپاشیدم جای آن تلاش کردم. از کار کردن در رسانه گرفته تا نوشتن رمانهای متنوع و خواندن کتابهای که برای من شبیه دفن کردن ناامیدیهایم است، اما فقط یک حس عجیب دارم.»






