در گفتمانهای سیاسی پیرامون جنگ، حقوق زنان اغلب بهعنوان توجیهی برای مداخله مطرح میشود. در این روایتها، زنان مسلمان به تصویری یکپارچه و سادهشده تقلیل مییابند، گویی همه در یک موقعیت و در انتظار یک نوع رهاییاند.
فعالان حقوق بشر هم مرتکب این سادهسازیها میشوند. در دو سال گذشته، مخصوصاً در حوالی ۸ مارچ، شاهد برگزاری برنامههای متعددی در حمایت از حقوق زنان افغان و ایرانی بودهایم که شرایط زنان در ایران و افغانستان را با هم تشبیه میکنند. این همبستهگی معنادار است، اما در عین حال، یک پرسش مهم را مطرح میکند: این دو گروه از زنان دقیقاً چه اشتراکهایی با یکدیگر دارند؟
واقعیت این است که زنان ایرانی و زنان افغان در شرایط بسیار متفاوتی زندهگی میکنند.
برای مثال، از لحاظ معارف ببینیم. زنان ایرانی حدود ۶۰ درصد محصلان دانشگاهها را تشکیل میدهند و در بسیاری از مقاطع تحصیلات تکمیلی و دکتری—بهویژه در بخش طب و علوم ساینس—اکثریت را دارند. در افغانستان، اما، هنوز بیشتر زنان افغان (۷۴ درصد) قادر به خواندن و نوشتن نیستند. افغانستان تنها کشوری در جهان است که در آن دختران و زنان بهطور رسمی از آموزش متوسطه و عالی منع شدهاند.
نرخ زاد و ولد نیز تفاوت چشمگیری دارد. زنان ایرانی یکی از پایینترین نرخهای باروری در جهان را دارند (کمتر از دو طفل به ازای هر زن)، در حالی که زنان افغان یکی از بالاترین نرخها را دارند (پنج طفل به ازای هر زن). جدا از نظریات شخصی درباره این موضوع، پیامدهای عملی آن روشن است: یک گروه از زنان زمان و وقت بیشتری برای تحرک، مشارکت اقتصادی و حضور در عرصه عمومی خارج از خانه دارد.
برای کسانی مثل من که هم در ایران، افغانستان و پاکستان زندهگی کردهایم، این تفاوتها واضح است. من در دوران کودکی در اصفهان، میدیدم که زنان حضوری کامل و عادی در فضاهای عمومی دارند و این همیشه یک نشانه مثبت از اقتدار زنان است. دیدن زنانی که موتروانی میکنند، آببازی میروند، ورزش میکنند، درس میخوانند، مسجد میروند و کار میکنند، کاملاً معمولی بود. اما در نوجوانی در پیشاور، و بعدها بهعنوان زنی شاغل در کابل، چنین گزینههایی برای من وجود نداشت. گرچه هیچ قانونی مانع من نبود، اما هنجارهای اجتماعی این مسیرها را دشوار میکرد. حتا مساجد نیز عملاً فضاهایی مردانه بودند.
ایران: جامعهای جلوتر از دولت
نظام حقوقی ایران در بسیاری از حوزهها برای زنان محدودکننده است، مثلاً در زمینه طلاق، حق ارث و شهادت. با این حال، مهم است به حوزههایی نیز اشاره شود که دولت حمایتهای ملموسی ارائه کرده است که فمینیستها در دیگر کشورها، به شمول امریکا، قادر به اجرای آن نشدهاند. رخصتی پس از ولادت بیش از شش ماه در بخش دولتی و خصوصی، ترتیبات کاری انعطافپذیر، و دسترسی همهگانی به خدمات صحی و آموزش.
مهمتر از این، خودِ جامعه ایران بسیار جلوتر از دولت حرکت کرده است. همانطور که نظرسنجیها نشان میدهند، اکثریت ایرانیان از برابری حقوق زنان و آزادیهای فردی حمایت میکنند. ادبیات و سینمای ایران نیز سالهاست که بیعدالتیهای جنسیتی در نظام حقوقی را به نقد کشیدهاند.
افغانستان: بنیاد اجتماعی شکننده
مسیر حقوق زنان در افغانستان کاملاً متفاوت بوده است. فمینیسم در این کشور بهندرت بهصورت ارگانیک از دل جامعه شکل گرفته است. حقوق زنان عموماً به ابزاری سیاسی در دست نخبهگان استفاده شده است: از دوران امانالله خان تا کمونیستها، مجاهدین، دولتهای مورد حمایت غرب، و اکنون طالبان. هر یک، از بالا به پایین، تصویر خاص خود از «زن مطلوب» را تحمیل کردهاند.
من مدتی در بخش توسعه بینالمللی در افغانستان کار میکردم. در دوره دولت پیشینِ مورد حمایت غرب، «جریانسازی جنسیتی» (gender mainstreaming) یکی از شرایط کمکهای دونرهای امریکایی و اروپایی بود. این تلاشها دستاوردهای ملموسی داشت؛ از جمله میلیونها دختر به مکتب رفتند، زنان در برنامههای سوادآموزی شرکت کردند، مرگومیر مادران کاهش یافت، و اسناد بینالمللیای مانند کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان تصویب شد. اما هنجارهای اجتماعی در دو دهه تغییر نمیکنند و همچنان مانعی بزرگ باقی ماندند. در واقع، طالبان از این تصور عمومی بهرهبرداری میکنند که دستورکار حقوق زنان، ایدیولوژیای وارداتی و غربی است. آنها اغلب با توسل به رسم و رواجهای قبیلهای، محدودیتهایشان بر زنان را توجیه میکنند.
مسیرهای برابری
به نظر من، تغییر واقعی در شرایط زنان از طریق تحصیل، فرصتهای اقتصادی برای زنان، و تغییر در ذهنیت مردم به دست میآید. هر کدام از این اهداف زمان و برنامهریزی دقیق لازم دارند.
زنان ایرانی در زمینه سواد و تحصیل پیشرفتهای خوبی داشتهاند. همچنین، جامعه ایرانی از آزادی و حقوق زنان به شکل گسترده حمایت میکند. همانطور که دیدیم، در اعتراضات سال ۲۰۲۲، بعد از کشته شدن مهسا امینی، نهتنها زنان، بلکه مردان هم حضور فعال داشتند. پس از این اعتراضات، نوعی مقاومت روزمره و منفعلانه گسترش یافت—آنچه جامعهشناس، آصف بیات، از آن با عنوان «زندهگی بهمثابه سیاست» یاد میکند: نظریه ایشان این است که کنشهای عادی روزمره میتوانند خود به شکلی از حرکت سیاسی بدل شوند. جوانان ایرانی از طریق پوشش، تعاملات اجتماعی و حضور مداوم در پلتفرمهایی مانند تیکتاک، آزادیهای روزمره را عادیسازی کردهاند. جامعه ایران مسیری بهسوی آزادیهای بیشتر ترسیم کرده است، گرچه روشن نیست جنگ کنونی چه تأثیری بر این مسیر خواهد گذاشت.
در افغانستان، چالش تنها به محدودیتهای رژیم طالبان خلاصه نمیشود، بلکه نبودِ ارادهای گستردهتر برای دفاع از حقوق زنان نیز مطرح است. در پنج سال گذشته، زنان عمدتاً بهتنهایی برای حقوق خود ایستادهاند و مردان اندکی در کنارشان بودهاند. بسیج حمایت داخلی مستلزم درگیر کردن مردان است، بهویژه جلب حمایت علمای دینی و رهبران محلی. به نظر من، فعالان حقوق زنان میتوانند در کنار حضور در کنفرانسها و مجامع غربی، تعامل و دادخواهی خود را با علما، شخصیتهای دینی، و مراجع مسلمان نیز گسترش دهند تا زمینهٔ گفتوگوی بومیتر و پذیرش اجتماعی بیشتر فراهم شود.
بحثهای انتزاعی و نظری درباره نقش زنان و مردان بارها نتیجه معکوس داده است. آنچه مؤثر بوده، تمرکز بر حوزههای عملی است. از جمله اقداماتی که میتواند به ایجاد تغییرات تدریجی و پایدار کمک کند، میتوان به این موارد اشاره کرد: تأکید بر نیاز به کارکنان زن در بخش صحت؛ دسترسی زنان به کارتهای شناسایی ملی برای استفاده از خدمات عمومی و در درازمدت دسترسی به ملکیت زمین و دارایی؛ دسترسی به تلفنهای هوشمند بهعنوان راهی برای دریافت اطلاعات؛ ایجاد فرصتهای درآمدزایی برای زنان بیوه؛ سوادآموزی و آموزشهای حرفهای برای کسب درآمد؛ گسترش الگوهای کار در خانه؛ و استفاده از فناوری در بخش زراعت و کشاورزی، بخشی که بیشترین سهم اشتغال زنان را دربر میگیرد.
زنان افغان و زنان ایرانی امروز در مراحل متفاوتی از مسیر برابری قرار دارند. زنان ایرانی در سالهای اخیر بیشتر بر آزادیهای فردی و تقویت عاملیت شخصی تمرکز داشتهاند، در حالی که زنان افغان همچنان با چالشهای اساسی در دسترسی به خدمات ابتدایی، حضور در فضای عمومی، و مشارکت در زندهگی روزمره روبهرو هستند. برای پیشبرد این مسیر، حمایت کشورهای دیگر اهمیت دارد، اما در کنار آن، تقویت و بسیج برنامهها و ظرفیتهای داخلی نقش مهمتر و پایدارتر ایفا میکند.






