در سیاست بینالملل، کمتر کشوری را میتوان یافت که بهطور کامل از محاسبات قدرتهای بزرگ خارج شود و افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. با وجود گذشت بیش از چهار سال از خروج نظامی ایالات متحده، این کشور همچنان در مرکز بسیاری از بحثهای سیاسی و امنیتی قرار دارد. هر تحول در کابل، هر تغییر در روابط طالبان با کشورهای منطقه و هر اظهارنظر مقامهای امریکایی، این پرسش را دوباره مطرح میکند که آیا امریکا واقعاً افغانستان را ترک کرده یا تنها شکل حضور خود را تغییر داده است؟
در افغانستان، درباره آینده روابط واشنگتن و کابل دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. برخی خروج نیروهای امریکایی را پایان حضور این کشور میدانند، اما گروهی دیگر معتقدند افغانستان همچنان بخشی از محاسبات راهبردی ایالات متحده است و در صورت تغییر شرایط منطقه، واشنگتن ناچار خواهد شد سیاست خود را بازنگری کند.
برای پاسخ به این پرسش باید از نگاه احساسی فاصله گرفت. آنچه رفتار قدرتهای بزرگ را تعیین میکند، نه خاطره جنگ یا نوع نگاه به طالبان، بلکه منافع ملی است. تاریخ نشان داده است هرگاه امریکا احساس کرده منافع امنیتی، اقتصادی یا ژئوپلیتیکیاش به خطر افتاده، سیاست خود را تغییر داده است؛ حتا اگر پیشتر از پایان حضورش سخن گفته باشد.
نمونه روشن این موضوع عراق است. امریکا در سال ۲۰۱۱ بخش عمده نیروهای خود را خارج کرد، اما تنها سه سال بعد، با ظهور داعش، بار دیگر به این کشور بازگشت و رهبری ائتلاف بینالمللی را بر عهده گرفت. البته شرایط افغانستان و عراق یکسان نیست، اما این تجربه نشان میدهد خروج نظامی لزوماً به معنای پایان توجه امریکا به یک منطقه نیست.
از سوی دیگر، جهان نیز نسبت به سال ۲۰۰۱ تغییر کرده است. اگر در آن زمان مبارزه با تروریسم اولویت اصلی واشنگتن بود، امروز رقابت با چین و روسیه جایگاه مهمتری یافته است. در نتیجه، افغانستان دیگر فقط از منظر مقابله با افراطگرایی اهمیت ندارد، بلکه موقعیت جغرافیایی آن در همسایهگی چین، ایران، پاکستان و آسیای مرکزی، این کشور را به بخشی از رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل کرده است.
پس از خروج امریکا، چین با هدف توسعه همکاریهای اقتصادی و دسترسی به منابع معدنی، روسیه با نگرانیهای امنیتی در آسیای مرکزی و دیگر بازیگران منطقه برای افزایش نفوذ خود وارد میدان شدهاند. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح میشود که آیا واشنگتن حاضر خواهد بود این میدان را بهطور کامل در اختیار رقبای خود قرار دهد؟
پاسخ قطعی نیست، اما سیاست خارجی امریکا بر پایه محاسبه هزینه و فایده شکل میگیرد. اگر تصمیمگیرندهگان امریکایی به این نتیجه برسند که تحولات افغانستان بر رقابت راهبردی با چین و روسیه اثرگذار است، بازنگری در سیاست واشنگتن دور از انتظار نخواهد بود. بنابراین شاید پرسش اصلی این نباشد که «آیا امریکا بازمیگردد؟» بلکه این باشد که اگر بازگردد، این بازگشت چه شکلی خواهد داشت.
افغانستان؛ میدان رقابت، نه اولویت نخست
افغانستان دیگر اولویت نخست امریکا نیست، اما همچنان از محاسبات راهبردی واشنگتن حذف نشده است. قدرتهای بزرگ ممکن است از یک جغرافیا خارج شوند، اما بهندرت منافع خود را رها میکنند؛ شکل حضور تغییر میکند، نه اصل آن.
در سالهای اخیر، افغانستان به صحنه رقابت بازیگران مختلف تبدیل شده است. چین تلاش کرده حضور اقتصادی خود را گسترش دهد و از ظرفیتهای معدنی افغانستان بهره ببرد. برای بیجینگ، افغانستان علاوه بر منابع طبیعی، از نظر امنیت منطقه سینکیانگ و پروژههای منطقهای نیز اهمیت دارد.
روسیه نیز با نگاه امنیتی به افغانستان مینگرد و نگران گسترش گروههای افراطی به آسیای مرکزی است. به همین دلیل، تماسهای سیاسی و امنیتی میان روسیه و طالبان افزایش یافته است.
همزمان، روابط طالبان و پاکستان نیز وارد مرحلهای تازه شده است. اختلاف بر سر تحریک طالبان پاکستان، درگیریهای مرزی و کاهش اعتماد، معادلات گذشته را تغییر داده و طالبان را به سمت گسترش روابط با سایر بازیگران، از جمله هند، سوق داده است.
در چنین فضایی، این پرسش مطرح میشود که آیا امریکا گسترش نفوذ چین و روسیه را بدون واکنش خواهد پذیرفت؟
از یک سو، واشنگتن درگیر رقابت با چین، جنگ اوکراین، تحولات خاور میانه و مسائل داخلی خود است و افغانستان دیگر جایگاه دو دهه پیش را ندارد. اما از سوی دیگر، اگر نفوذ چین یا روسیه در افغانستان ابعاد گستردهتری پیدا کند، احتمال تغییر نگاه امریکا وجود خواهد داشت.
با این حال، چنین تغییری الزاماً به معنای بازگشت نظامی نیست. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که واشنگتن ترجیح میدهد از ابزارهایی مانند همکاری اطلاعاتی، فشارهای دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و همکاری با شرکای منطقهای استفاده کند.
در این میان، پایگاه بگرام همچنان در بخشی از فضای سیاسی امریکا نماد اهمیت راهبردی افغانستان است. اظهارات دونالد ترامپ درباره این پایگاه نشان میدهد افغانستان هنوز از ذهن سیاستمداران امریکایی حذف نشده است، اما میان اهمیت راهبردی و تصمیم به بازگشت نظامی فاصله زیادی وجود دارد.
امروز افغانستان بیش از آنکه در آستانه بازگشت امریکا باشد، در آستانه شکلگیری نوع تازهای از رقابت میان قدرتهای جهانی قرار دارد؛ رقابتی که ابزار اصلی آن اقتصاد، فناوری، اطلاعات و دیپلماسی است، نه لشکرکشی و اشغال نظامی.
اگر امریکا بازگردد، این بار جنگ نخواهد بود، رقابت خواهد بود
یکی از خطاهای رایج در تحلیل آینده افغانستان، این است که بازگشت احتمالی امریکا تنها از دریچه حضور نظامی دیده میشود. در حالی که سیاست خارجی ایالات متحده تغییر کرده و واشنگتن بیش از آنکه به استقرار گسترده نیروهای نظامی متکی باشد، میکوشد اهداف امنیتی و راهبردی خود را با هزینه کمتر و از طریق ابزارهای متنوعتر دنبال کند.
عملیات هدف قرار دادن ایمنالظواهری در کابل نمونهای از این تغییر بود. این عملیات بدون حضور گسترده نیروهای امریکایی انجام شد و نشان داد که فناوری، شبکههای اطلاعاتی و عملیاتهای دقیق تا حد زیادی جایگزین الگوی سنتی جنگ شدهاند.
از همین رو، اگر امریکا در آینده تصمیم به افزایش نقش خود در افغانستان بگیرد، احتمالاً این حضور در قالب همکاریهای اطلاعاتی، دیپلماسی، فشارهای اقتصادی، عملیاتهای محدود ضدتروریسم و تعامل با بازیگران منطقهای خواهد بود، نه لشکرکشی گسترده.
در این میان، نقش گروههای افراطی همچنان اهمیت دارد. یکی از اهداف اصلی حضور امریکا پس از سال ۲۰۰۱، جلوگیری از تبدیل شدن افغانستان به پناهگاه گروههایی بود که امنیت امریکا و متحدانش را تهدید میکردند. با وجود آنکه طالبان بارها تاکید کردهاند اجازه استفاده از خاک افغانستان علیه دیگر کشورها را نخواهند داد، فعالیت گروههایی مانند داعش خراسان همچنان یکی از نگرانیهای جدی جامعه جهانی است. اگر این تهدید در آینده ابعاد گستردهتری پیدا کند، ممکن است نگاه واشنگتن نیز تغییر کند؛ هرچند چنین تغییری الزاماً به معنای آغاز جنگی تازه نخواهد بود.
عامل مهم دیگر، رقابت فزاینده امریکا و چین است. امروز افغانستان بیش از آنکه صرفاً از منظر مبارزه با تروریسم اهمیت داشته باشد، به بخشی از رقابت ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. منابع معدنی، موقعیت جغرافیایی و همسایهگی با آسیای مرکزی و غرب چین، این کشور را به نقطهای مهم در معادلات منطقهای بدل کرده است. به همین دلیل، افزایش نفوذ چین یا روسیه در افغانستان با دقت از سوی واشنگتن دنبال میشود، هرچند این موضوع بهتنهایی برای بازگشت نظامی امریکا کافی نیست.
در فضای سیاسی امریکا نیز پایگاه بگرام همچنان جایگاهی نمادین دارد. دونالد ترامپ بارها واگذاری این پایگاه را مورد انتقاد قرار داده و آن را برای نظارت بر تحولات منطقه، بهویژه در ارتباط با چین، مهم دانسته است. با این حال، میان طرح یک ایده سیاسی و اجرای آن فاصله زیادی وجود دارد و بسیاری از تحلیلگران امریکایی معتقدند بازگشت به بگرام بدون توافق با طالبان و پذیرش کشورهای منطقه، از نظر عملی و سیاسی بسیار دشوار خواهد بود.
از سوی دیگر، شرایط منطقه نیز نسبت به سال ۲۰۰۱ تغییر کرده است. چین، روسیه، ایران، پاکستان و کشورهای آسیای مرکزی هر یک منافع خاص خود را در افغانستان دنبال میکنند و بعید به نظر میرسد با استقرار دوباره یک پایگاه نظامی امریکا در همسایهگی خود موافقت کنند. همین موضوع، هرگونه سناریوی بازگشت نظامی گسترده را با موانع جدی روبهرو میکند.
با کنار هم قرار دادن این تحولات، میتوان سه سناریوی محتمل برای آینده روابط امریکا و افغانستان ترسیم کرد.
سناریوی نخست، ادامه وضعیت کنونی است؛ یعنی امریکا بدون حضور نظامی گسترده و از طریق فشارهای دیپلماتیک، کمکهای بشردوستانه، همکاریهای اطلاعاتی و عملیاتهای محدود، تحولات افغانستان را دنبال کند. این سناریو با روند فعلی سیاست خارجی امریکا سازگارتر به نظر میرسد.
سناریوی دوم، افزایش نقش امریکا در نتیجه تشدید رقابت با چین و روسیه است. اگر افغانستان به عرصه مهمتری برای رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شود، واشنگتن ممکن است نفوذ خود را از مسیرهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی افزایش دهد، بیآنکه به استقرار گسترده نیروهای نظامی روی آورد.
سناریوی سوم، که احتمال وقوع آن کمتر است، بازگشت نظامی محدود در واکنش به یک بحران امنیتی بزرگ است؛ برای مثال، اگر یک گروه فراملی بتواند افغانستان را به پایگاهی برای تهدید مستقیم منافع امریکا یا متحدانش تبدیل کند. حتا در چنین شرایطی نیز بعید است الگوی مداخله سال ۲۰۰۱ تکرار شود.
در نهایت، آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت، این است که شکل رقابت تغییر کرده است. اگر امریکا بار دیگر نقش فعالتری در افغانستان ایفا کند، این نقش بیش از آنکه با تانک و لشکرکشی تعریف شود، با اطلاعات، فناوری، اقتصاد، دیپلماسی و رقابت ژئوپلیتیکی معنا خواهد یافت.
افغانستان همچنان در تقاطع منافع قدرتهای منطقهای و جهانی قرار دارد و بعید است هیچ بازیگری بتواند برای مدت طولانی آن را از محاسبات راهبردی خود کنار بگذارد. با این حال، میان اهمیت راهبردی افغانستان و بازگشت نظامی امریکا باید تفاوت قایل شد. اهمیت این کشور واقعیتی انکارناپذیر است، اما از آن نمیتوان بهطور خودکار نتیجه گرفت که واشنگتن دوباره مسیر گذشته را طی خواهد کرد.
در نهایت، آینده افغانستان تنها به تصمیم امریکا، چین یا روسیه وابسته نیست. آنچه بیش از هر عامل دیگری سرنوشت این کشور را تعیین خواهد کرد، توانایی بازیگران داخلی در مدیریت روابط خارجی، ایجاد ثبات، تعریف منافع ملی و بهرهگیری از رقابت قدرتها برای توسعه کشور است. اگر افغانستان بتواند از این رقابت برای جذب سرمایهگذاری، توسعه اقتصادی و تقویت ثبات استفاده کند، این رقابت میتواند به فرصتی برای آینده کشور تبدیل شود؛ اما اگر بار دیگر به میدان تقابل قدرتهای خارجی بدل شود، هزینه آن را مردم افغانستان خواهند پرداخت؛ تجربهای که تاریخ این سرزمین بارها آن را به خود دیده است.
قدرتهای بزرگ میآیند و میروند، اما آنچه آینده افغانستان را در بلندمدت رقم میزند، بیش از هر چیز اراده خود افغانها برای ساختن نهادهای پایدار، ایجاد اجماع ملی و تعریف منافع مشترک است. شاید مهمترین درس نیمقرن گذشته نیز همین باشد؛ هیچ بازیگر خارجی، هر اندازه قدرتمند، نمیتواند جایگزین مسوولیت و اراده داخلی در ساختن آینده افغانستان شود.






