وضعیت سیاسی کنونی در افغانستان را در نرمترین توصیف میتوان وضعیت بنبست نامید، اگر نگوییم بحرانزا و فاجعهبار، که چنین نیز است. این بنبست هم زاده عوامل داخلی است و هم محصول عوامل خارجی. در میان عوامل خارجی، ابهام سنگین در سیاست ایالات متحده در قبال افغانستان کنونی بیشتر از بقیه عوامل برجسته به نظر میرسد، حتا در مقایسه با عوامل تاثیرگذار منطقهای. این ابهام و غبارآلودهگی اراده سیاسی داخلی را فلج کرد و کشورهای منطقه را از درپیش گرفتن سیاستی روشن در برابر افغانستان عاجز ساخت و نتیجه آن افزایش ناامیدی در سطوح مختلف جامعه و چیرهگی حالت انفعال بر بخش اعظم مردم بود.
نحوه خروج نیروهای ایالات متحده و پیشبینی نکردن سناریوهای احتمالی ناگوار در مذاکرات دوحه و در نظر نگرفتن ضمانت اجرایی برای محتویات توافقنامه جهت ملزم کردن طالبان به تطبیق مفاد آن، از موضوعات مناقشهبرانگیزی بود که در سه سال گذشته پیوسته محل گفتوگو قرار گرفت، از سطح کانگرس امریکا تا سطح نیروهای مدنی و سیاسی افغانستان. بسیاری میپرسیدند که چنین خروج شتابزدهای از صحنه چه ضرورتی داشت و چه اندازه درست بود، بهویژه اینکه نیروهای نظامی ایالات متحده از مدتها قبل از آن نقش مستقیم در جنگ نداشتند و بار سنگین آن جنگ توانفرسا را نیروهای افغان بر دوش میکشیدند. نهتنها نیروهای سیاسی افغانستان، حتا شماری از جنرالهای ارشد ایالات متحده که در افغانستان خدمت کرده و با شرایط آن آشنایی داشتند، مانند دیوید پتریوس، تاکید کردهاند که میشد با نگهداشتن شمار اندکی از نیروها و حفظ یکی دو پایگاه جلو سقوط دولت را گرفت و مانع به هدر رفتن تلاشهای بیستساله و قربانیهای فراوانی شد که نیروهای نظامی افغانستان و دوستان بینالمللی به شمول ایالات متحده متقبل شده بودند.
پس از خروج نیروها و رقم خوردن آن صحنههای آخرالزمانی در کابل که یادآور تجربه مشابه چندین دهه قبل در ویتنام بود، پرسش از تکرار تاریخ به میان آمد. آیا نمیتوان از رویدادهای تاریخی پند گرفت و از تکرار آنها جلوگیری کرد؟ اگر چنین اشتباهی در کشوری توسعهنیافته رخ بدهد، قابل درک است، اما از کشوری دارای دستگاههای قدرتمند دولتی و مراکز بیشمار تحلیل و مطالعه بسیار به بعید به نظر میرسد که در کمتر از نیم قرن یک تجربه را دو بار از سر بگذراند، با تبعات گوناگونی که چنین رویدادهایی دارد.
یکی از تبعات این رویداد این بود که برای نظامهای اتوکرات و خودکامه فرصت داد تا کلیت دموکراسی را زیر سوال برده و هر گونه همپیمانی با کشورهای دموکرات جهان، بهویژه ایالات متحده را ناپایدار و غیر قابل اعتماد بدانند. این تنها در سطح تبلیغات رژیمها نبود، بلکه در میان گروههای مختلف در کشورهای منطقه طنینانداز شد و این گفتوگو به راه افتاد که آیا میتوان به همپیمانی با ایالات متحده دل بست و به موافقتنامههای امنیتی امضاشده کشورها با آن اهمیتی قایل شد؟
خروج شتابزده و ظاهرا حسابناشده ایالات متحده از افغانستان مستقیما به برپایی بدترین رژیم ممکن در افغانستان انجامید. سرکوب گروههای سیاسی، محدودیت شدید فعالیتهای مدنی، محرومیت وسیع زنان از تحصیل و کار و دهها برنامه سرکوبگرانه و ضد حقوق بشری از نتایج مستقیم رویکارآمدن طالبان بود. افزون بر اینها، فراهم آمدن زمینه برای گسترش ایدیولوژیهای افراطی و سازماندهی دوباره گروههای تروریستی در سایه حاکمیت طالبانی، گوشهای دیگر از تبعات این رویداد بود.
یکی از پرسشهای مهم در این مدت این بوده است که چرا ایالات متحده در برابر حاکمیت گروهی که هزاران سربازش را کشته و با همه ارزشهای جهان دموکراتیک مخالف است، سیاستی ناروشن و ابهامآلود دارد. از یک طرف اعمال و اقدامهای طالبان بارها مورد محکومیت ایالات متحده قرار گرفته و به همان علت از بهرسمیتشناسی سلطه این گروه بهعنوان نظام مشروع افغانستان خودداری شده است؛ چیزی که مورد تحسین اکثریت مردم افغانستان قرار دارد. در طرف دیگر، سیاست ایالات متحده در این سه سال فلج نگهداشتن سایر نیروهای افغانستان از هر گونه اقدام جدی در برابر طالبان بوده است، بهگونهای که هیچگونه فعالیت معنادار و اثرگذار دیگر گروهها، که اکثریت مردم افغانستان را تشکیل میدهند، مورد حمایت ایالات متحده قرار نگرفته، بلکه به صراحت با فعالیتهای نظامی در برابر این گروه، که متاسفانه زبان دیگری را نمیفهمد، مخالفت نشان داده شده است. از آن مهمتر اینکه حمایت اقتصادی از سلطه این گروه سبب شده است که پول افغانی از نوسانهای بازار برکنار بماند؛ چیزی که برای کشوری فقیر و وابسته به کمکهای خارجی کاملا غیرعادی است و بسیاری از تحلیلگران را به این باور رسانیده است که ارادهای در ایالات متحده برای جلوگیری از سقوط این گروه وجود دارد.
تداوم سیاست مبهم در برابر طالبان و روی دست نگرفتن هیچ طرحی برای ملزم ساختن آن به اجرای کنوانسیونهای بینالمللی درباره شهروندان و حقوق اساسیشان، در گام نخست میلیونها انسان آن سرزمین را گرفتار سرنوشتی تلخ و دردناک ساخته است. افزون بر آن، بنبست موجود در شرایط افغانستان تاثیرات ناگواری بر کشورهای منطقه داشته است. در اثر بنبست تحمیلشده بر سیاست افغانستان، این کشور میرود تا به کانون بحرانهای منطقهای تبدیل شود و سرریز آن به فراتر از مرزهایش برسد و بحرانهای دیگری را در کشورهای منطقه پدید بیاورد؛ چیزی که در پاکستان هم اکنون جریان دارد و در کشورهای همجوار دیگر با نگرانی دنبال میشود.
اکنون با سپری شدن انتخابات ریاست جمهوری در ایالات متحده امیدواریهایی در میان بسیاری از نیروهای سیاسی افغانستان و منطقه، بهویژه نیروهای دموکراسیخواه و هوادار روابط حسنه با ایالات متحده شکل گرفته است که بنبست کنونی به پایان برسد. بسیاری امیدوارند که رهبری جدید ایالات متحده بتواند به جنگ اوکراین و بحران خاور میانه پایان بدهد. در موازات آن، بسیاری در افغانستان نیز امیدوارند که هر گونه کمک مستقیم یا غیرمستقیم به گروه سرکوبگری مانند طالبان پایان پیدا کند و اقدامهایی روی دست گرفته شود که افغانستان از وضعیت بحرانی خود رهایی یافته و به وضعیتی عادی برگردد، تا بخشی از دستاوردهای بیستساله از تلف شدن مصون بماند و خون هزاران سرباز امریکایی و افغان به هدر نرود.
روی دست گرفتن سیاستی روشن در قبال افغانستان نخستین توقعی است که بسیاری در داخل و خارج افغانستان از رهبری جدید ایالات متحده دارند و چه خوب خواهد بود که این سیاست معطوف به حقوق بشر، حمایت از دموکراسی، و مبارزه صادقانه با افراطیت و تروریسم باشد. چنین سیاستی میتواند به اعتمادسازی بیشتر میان کشورهای دموکراتیک و گروههای دموکراسیخواه در منطقه بینجامد و فرصت مانور رژیمهای اتوکرات و خودکامه را محدود و محدودتر بسازد.






