تحولات شتابانی که در این روزها در سوریه رخ میدهد، هم پرسشهای فراوانی را برانگیخته است و هم نگرانیهای فراوانی را. پیچیدهگی شرایط خاور میانه بهشکل عام و اوضاع سوریه بهگونه خاص بر کسی پوشیده نیست. این پیچیدهگی از سطح محلی و ملی آغاز و تا سطح منطقهای و بینالمللی ادامه مییابد. اما داستان سوریه به رغم ویژهگیهای خاص این کشور، اختصاصی به آن ندارد و کشورهای متعددی در این بخش از دنیا مستعد سوریه شدن و از سر گذراندن چنین تجربه دردناکیاند. کشوری که در ظاهر در یکی از موقعیتهای جغرافیایی خوب دنیا قرار دارد، با پیشینه تمدنی چندین هزار ساله، که آن را زادگاه تمدنها و امپراتوریهای گوناگونی در تاریخ گردانیده بود، اکنون به گردابی آکنده از بلا و مصیبت تبدیل شده است و میلیونها شهروند آن در زیر سایه سنگین بیم و هراس به سر میبرند و نمیدانند که فردایشان چهگونه خواهد بود. این وضعیت تیره و تار پرسشهای متعددی را در پی میآورد و به نگرانیهایی در سایر کشورهای منطقه دامن میزند.
یکی از پرسشهای مطرح این روزها در میان تحلیلگران این است که آیا واگذاری افغانستان به گروه بنیادگرای طالبان با آن پیشینه خونین و تاکید شماری از حلقات سیاسی در کشورهای دموکراتیک بر لزوم تعامل با آن، الگویی را ارایه کرده است که راه به قدرت رسیدن گروههای بنیادگرا در سوریه را هموار کرده است، و آیا قرار است این الگو در آینده در کشورهای دیگری نیز بازتولید شود؟ اگر چشم پوشیدن از جنایات بیستساله طالبان و سپس کمک به تداوم حاکمیت آن در قاموس کشورهای پیشرفته جهان امروز امری پذیرفتنی باشد، چه دلیلی وجود دارد که از کارنامه خونین سایر گروههای جهادی در خاور میانه، افریقا و شماری از کشورهای آسیایی نتوان چشمپوشی کرد و حتا در رسیدنشان به قدرت سهم گرفت؟
اگر چه مقایسه طالبان و گروههای جهادی در سوریه نشان میدهد که به رغم شباهتهای فراوان تفاوتهایی نیز میان آنها وجود دارد و نمیتوان آنها را کاملا یکسان شمرد. برای نمونه، کسی مانند ابو محمد جولانی با آن پیشینه پرحاشیه و پیوندهایی که در دورههایی با داعش و سپس القاعده داشته و اکنون گفته میشود که از چند سال به این سو با آنها قطع رابطه کرده و حتا با آنها جنگیده است، اکنون سخن از حکومتی در سوریه میگوید که همه گروهها مشارکت داشته باشند، مبنایش رای و اراده مردم باشد، دولتی مبتنی بر قانون اساسی مورد قبول شهروندان سوریه برپا شود و به هیچ تنش داخلی یا خارجی میدان داده نشود. تا این لحظه کسی نمیداند که مواضع کنونی جولانی از تاکتیکهایی است که پیش از این از سوی بنیادگرایان بارها تجربه شده و پس از رسیدن به قدرت دروغ بودن آنها برملا شده است، یا او واقعا از تنشهای خونین کشور خود درس گرفته و به رویکردی متفاوت باور پیدا کرده است که در آن دیگرپذیری، مدارا و مشارکت جایگاهی بارز داشته باشد. موضع او در مورد نقش زنان و دیگر اقشار اجتماعی نیز چیزی در همین مایههاست. هر چه هست تا این لحظه جهادگرایان سوریه میکوشند خود را از گروههایی مانند طالبان متفاوت نشان بدهند.
اما از سویی این را نیز نمیتوان نادیده انگاشت که شماری از نیروهای جهادی سوریه پس از ورود به حلب پرچم طالبان را بالا کردند و با سرودها، شعارها و ژستهایی شبیه این گروه وارد مناطق دیگر شدند، به علاوه رویکرد ایدیولوژیکشان که عاملی مهم در نبردشان با رژیم سوریه است. از سویی تجربه نشان داده است که بسیاری از گروهها کوشش میکنند برای رسیدن به قدرت از ترفندهای مختلف بهره بگیرند و در این راستا وعدههای گوناگونی به مردم داده و شعارهای جذاب و پرکششی را بالا کنند، اما پس از رسیدن به قدرت به آن وعدهها پشت کرده و راه و رسم دیگری در پیش میگیرند. طالبان در روزهای مذاکره در دوحه تاکید میکردند که اگر به قدرت برسند سیاستشان مانند گذشته نخواهد بود و نسخهای جدید از حکومتداری را به نمایش خواهند گذاشت که یکایک نگرانیهای مردم افغانستان را برطرف کند، اما پس از رسیدن به قدرت به همان سیاست دیرینه بازگشتند و هر روز که از حکومتشان گذشت و اعتماد به نفسشان برای بقا افزایش یافت، به همان پیمانه بر میزان سختگیریها و خودکامهگیهایشان افزوده شد. در مورد گروههای جهادی سوریه نیز هیچ ضمانتی وجود ندارد که پس از رسیدن به قدرت به وعدههای کنونی خود پایبند بمانند و به برپایی حکومت تیوکراتیک سختگیرانه مورد نظر گروههای بنیادگرا روی نیاورند.
پرسش دیگری که در همین راستا مطرح است، از حیث شباهت بسیاری از رژیمهای منطقه با رژیم رو به نزع بشار اسد است که به رغم سالها اعتراض مردم و وجود نارضایتیهای گسترده در سطح کشور در برابر آن، و نیز به رغم تنشهای حاد منطقهای و وجود تقاضاهای فراوان برای بازنگری در سیاستهای داخلی و خارجی جهت کسب رضایت حداقلی طرفها، این رژیم هیچ درسی از این فراز و فرودهای دردناک نگرفت و راهی برای اصلاح خود جستوجو نکرد. پرسش این است که آیا ساختارهای فرسوده رژیمها به درجهای از ناکارآمدی میرسد که قابلیت هرگونه تجدید نظر در سیاستهای غلط در برابر مردم خویش را از دست میدهند و به رغم مشاهده خشم گسترده همچنان به راه رفته اصرار ورزیده و تا لحظه سقوط خود بر آن پای میفشارند؟ برای نمونه، طالبان نه از تجربه ناکام دوره اول خود درسی آموخته و نه میزان گسترده اعتراض گروههای مدنی و سیاسی و وجود نارضایتی وسیع در میان شهروندان باعث شده است که رهبران این گروه راه و روشی در پیش بگیرند که مبتنی بر وفاق ملی و روحیه دگرپذیری و تن دادن به مشارکت دیگر نیروها باشد. بر عکس آن، هر چه اعتراضها به سیاستهای ضد حقوق بشری این گروه ابعاد جهانی پیدا میکند، در عمل بر سختگیریهای آن افزوده میگردد. رژیم ملایی ایران نیز به همین روش عادت دارد و هر چه در عرصههای مختلف منطقهای میدانها را میبازد و آسیبپذیریاش افزایش مییابد، سختگیریهایش را در مورد حجاب اجباری و تطبیق امر به معروف و قوانین ابلهانه دیگر افزایش میبخشد.
غلبه بلاهت بر سیاست دولتها از یک سو و تضادهای بیشمار منافع گروههای سیاسی داخلی و ناسازگاری منافع قدرتهای منطقهای و بینالمللی دست به دست هم داده و افقهای تیره و تاری را در برابر ملتهای این منطقه قرار میدهد و زندهگی صدها میلیون انسان در این بخش از جهان را با ابهامهای تلخ و حیرتآور همراه میگرداند. اوضاع سوریه تنها مایه نگرانی برای مردمان این کشور نیست، بلکه پیامهای نگرانکننده برای بسیاری از ملتها در بسیاری از این کشورها دارد.






