افغانستان آبستن بازی جدیدی است؛ از یکسو فعالیت جبهههای ضدطالبان گستردهتر شده و از سوی دیگر، بازیهای جدید منطقهای بر محور افغانستان در حال شکلگیری است. در داخل کشور، جبهه مقاومت ملی، جبهه آزادی، جبهه جمهوریت و جبهه متحد بسیار منظم و با برنامه بر راهاندازی حملات چریکی علیه طالبان تمرکز کردهاند. بااینحال، تحولات دیگری در منطقه نیز در حال شکلگیری است که نیاز به رصد و بررسی بیشتر دارد.
اخیراً کمپنی نفتی دلتای عربستان سعودی، قرارداد نفتی با طالبان امضا کرده است. دلال این قرارداد، زلمی خلیلزاد بود؛ باآنکه او در ظاهر بهطور رسمی از آدرس دولت امریکا فعالیت نمیکند. فعالیت سعودی و امریکا در حوزه غرب افغانستان در همکاری با طالبان، فقط معطوف به استخراج نفت و گاز نیست؛ موضوع بر سر جغرافیا، نفوذ و ایجاد یک حلقه جدید اقتصادی و احتمالاً امنیتی در جوار ایران نیز است.
از ایران هم خبرهایی به گوش میرسد که نیروی قدس سپاه پاسداران یک اردوگاه نظامی برای فاطمیون در ولایت سیستانوبلوچستان راهاندازی کرده است. اگر این رویداد را در کنار تحولات غرب افغانستان قرار دهیم، میتوان دید که دو طرف در حال سنجش و تقویت عمق امنیتی خود در دوسوی مرز هستند.
از اینطرف، طالبان مجموعه خاتمالنبیین و کمیسیون عالی شیعیان افغانستان را سرکوب میکنند؛ درحالیکه این جریانها و نهادها، شبکه ارتباطی جمهوری اسلامی با طالبان بودند، اما به یکبارهگی هدف سرکوب قرار گرفتند. این تغییر رفتار طالبان را باید در متن تحولات منطقهای دید، نه جدا از آن. با آنکه جمهوری اسلامی تا کنون از هیچ نوع همکاری با گروه تروریستی طالبان دریغ نکرده است، اما در نهایت نفوذ قطریها و سعودیها بر طالبان همواره بر نفوذ ایرانیها بیشتر بوده است.
اگر یک پاسخ خیلی ساده بر این تحولات پیچیده پیدا کنیم، اینگونه میشود نتیجه گرفت که گروه تروریستی طالبان با مشوره خلیلزاد و شبکههای سکولار قومی در بیرون از افغانستان به این نتیجه رسیدهاند که در جنگ جاری بین امریکا و ایران (که عربستان هم غیرمستقیم دخیل است)، طالبان در کنار ریاض و واشنگتن بماند.
اینجاست که مساله طالبان بهعنوان «مهره خاموش» امریکا اهمیت پیدا میکند. طالبان ممکن است در ظاهر با امریکا اختلاف داشته باشند، اما این اختلاف ظاهری نباید ما را از منافع مشترکی که در برخی عرصهها میان دو طرف شکل گرفته است، غافل کند. امریکا بعد از خروج نیروهایش از افغانستان دیگر نیازی ندارد که برای پیشبرد همه اهداف خود دوباره سرباز به افغانستان بفرستد. اگر طالبان جغرافیای افغانستان را در اختیار داشته باشند، مخالفان امریکا و ایران را محدود کنند، راه فعالیت اقتصادی متحدان امریکا را باز بگذارند و درعینحال از فروپاشی کامل ساختار حاکم جلوگیری کنند، امریکا میتواند بدون حضور مستقیم نظامی، بخشی از اهداف خود را از طریق همین ساختار دنبال کند.
توافق دوحه نیز در همین چهارچوب قابل بررسی است. این توافق عملاً راه خروج نیروهای امریکایی را هموار کرد و طالبان را از یک نیروی جنگی به طرف اصلی معامله درباره آینده افغانستان تبدیل ساخت. امریکا از افغانستان خارج شد، اما ارتباط و اهرمهای نفوذش بهطور کامل از افغانستان خارج نشد. بنابراین، میتوان توافق دوحه را فقط یک توافق برای پایان جنگ امریکا و طالبان ندانست؛ بلکه آغاز مرحلهای دانست که در آن طالبان میتوانستند قدرت داخلی را در اختیار گیرند و امریکا بدون حضور نظامی مستقیم، ابزارهای دیگری برای حفظ نفوذ خود داشته باشد.
ماجرای چهل میلیون دالر در هفته که برای کمکهای بشردوستانه و نیازهای افغانستان وارد کشور میشود، نیز در همین چارچوب قابلفهم است. این پول در ظاهر رسماً کمک بشردوستانه است و نمیتوان تمام آن را مستقیماً پول پرداختی به طالبان دانست؛ اما واقعیت این است که چنین جریان مالی در کشوری که قدرت، اقتصاد و امنیت آن زیر سلطه طالبان قرار دارد، نمیتواند کاملاً از محاسبات سیاسی جدا باشد. طالبان از ادامه این جریان مالی سود میبرند و امریکا نیز با حفظ آن میتواند از فروپاشی اقتصادی کامل افغانستان جلوگیری کند و همزمان یک اهرم نفوذ در اختیار داشته باشد.
البته تعبیر مهره خاموش بهمعنای فرمانبرداری لحظهبهلحظه طالبان از امریکا نیست؛ بلکه به این معناست که طالبان میتوانند ساختاری باشند که بدون حضور مستقیم امریکا، بخشی از اهداف امریکا و غرب را در منطقه پیش ببرد. قدرت بزرگ همیشه لازم نیست خودش در میدان حضور داشته باشد؛ گاهی کافی است ساختاری در میدان باشد که منافع آن قدرت را تامین کند.
بخشی از نیروهای استخباراتی یا حتا نیروهای رزمی عربستان در قالب فعالیت اقتصادی قرار است در غرب افغانستان و در نزدیکی مرزهای شرقی ایران جابهجا شوند. طالبان هم بهخاطر اعلام رسمی این حمایت عملی و واقعی از جبهه مخالف ایران در این جنگ، اقدام به برچیدن نهادها و افراد نزدیک به ایران کردند.
اگر حضور اقتصادی عربستان در غرب افغانستان با گذشت زمان به شبکههای امنیتی، استخباراتی و محافظتی تبدیل شود، دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک پروژه اقتصادی دانست. در چنین بازیهایی، نخست سرمایه وارد میشود، بعد تاسیسات ساخته میشود، سپس امنیت تاسیسات اهمیت پیدا میکند و در نهایت شبکهای از افراد، رفتوآمدها و ارتباطات در یک منطقه شکل میگیرد. بخشهای مهم چنین برنامههایی طبیعتاً در قراردادهای اقتصادی نوشته نمیشود.
برنامه اصلی امریکا در چنین سناریویی میتواند استفاده از افغانستان برای فشار از شرق بر ایران باشد؛ فشاری که الزاماً با جنگ مستقیم انجام نمیشود. امریکا از یک طرف فشار اقتصادی و انرژی بر ایران را دنبال میکند و از طرف دیگر میتواند با استفاده از جغرافیای افغانستان، حلقه فشار را از سمت شرق تکمیل کند. عربستان نیز میتواند در این طرح نقش اقتصادی و منطقهای داشته باشد؛ سرمایهگذاری در انرژی، ایجاد مسیرهای جدید انتقال و تجارت و نزدیکشدن به مرزهای ایران میتواند بخشی از این آرایش باشد.
محاصره ایران فقط با بستن مرز انجام نمیشود. امروز محاصره میتواند اقتصادی، انرژی، تجاری، سیاسی و امنیتی باشد. اگر در افغانستان مسیرهای اقتصادی و انرژی جدیدی ساخته شود که ایران در آن نقشی نداشته باشد و درعینحال سرمایه و نفوذ کشورهای رقیب ایران در نزدیکی مرزهای شرقی آن افزایش پیدا کند، این میتواند یک حلقه مهم در محاصره زمینی ایران باشد.
در این میان، مساله ارسال و انتقال نفت و انرژی نیز اهمیت پیدا میکند. ایجاد مسیرهای رقیب در اطراف ایران و تغییر وابستهگیهای انرژی کشورهای منطقه میتواند بخشی از فشار اقتصادی باشد. هدف لزوماً این نیست که افغانستان مستقیماً مسیر صادرات نفت ایران را مسدود کند؛ بلکه میتواند ایجاد یک محیط اقتصادی و انرژی رقیب در اطراف ایران باشد تا تهران بهتدریج بخشی از مزیت جغرافیایی و اقتصادی خود را از دست دهد.
جمهوری اسلامی ایران نیز خطر از سوی طالبان را حس کرده است. بنابراین، بازی جدیدی در حال شکلگیری است. پیچیدهگی این بازی در این است که پاکستان همچنان در ظاهر با طالبان مشکل بنیادی دارد، اما در این بازی جدید، متحدان پاکستان از طالبان حمایت میکنند.
ایران در چنین شرایطی نمیتواند بهسادهگی اجازه دهد که افغانستان به یک پایگاه نفوذ عربستان و غرب در نزدیکی مرزهایش تبدیل شود. به همین دلیل، هرچه حضور رقبای ایران در افغانستان بیشتر شود، تلاش تهران برای حفظ شبکههای نفوذ و ایجاد عمق امنیتی در شرق نیز بیشتر خواهد شد. این همان نقطهای است که حضور فاطمیون در سیستانوبلوچستان اهمیت پیدا میکند؛ زیرا تهران نیز نمیخواهد در برابر تغییر آرایش امنیتی در شرق خود بدون ابزار بازدارندهگی بماند.
در واقع، دو بازی همزمان در حال شکلگیری است؛ یک طرف میخواهد از افغانستان برای نزدیکشدن به مرزهای ایران و ایجاد فشار اقتصادی و امنیتی استفاده کند و طرف دیگر تلاش میکند همین فشار را از داخل منطقه خنثا کند. افغانستان در وسط این بازی قرار دارد و طالبان جغرافیا و ساختار قدرت را در اختیار گرفتهاند.
برنامههای پنهان کشورها نیز دقیقاً در همین قسمت قابل مشاهده است. هیچ کشوری اعلام نمیکند که یک پروژه اقتصادی را برای محاصره رقیب خود انجام میدهد. هیچ قراردادی نمینویسد که هدف سرمایهگذاری، ایجاد عمق استخباراتی یا تغییر موازنه امنیتی است. اما وقتی سرمایه، انرژی، موقعیت جغرافیایی و تحولات امنیتی همزمان در یک نقطه جمع میشوند، منافع پشت پرده را میتوان از جهت حرکت این تحولات تشخیص داد.
برای امریکا، افغانستان میتواند یک میدان فشار بر ایران و درعینحال یک ابزار مهار چین، روسیه و دیگر رقبای منطقهای باشد؛ بدون آنکه امریکا دوباره هزینه حضور نظامی مستقیم را پرداخت کند. برای عربستان، حضور در غرب افغانستان میتواند نفوذ اقتصادی و سیاسی این کشور را گسترش دهد و در صورت توسعه، به یک موقعیت مهم در نزدیکی ایران تبدیل شود. برای طالبان، این بازی فرصتی برای گرفتن پول، سرمایه و حمایت خارجی و حفظ قدرت است. برای ایران، مساله جلوگیری از شکلگیری یک حلقه خصمانه در شرق کشور است. و برای پاکستان، مساله حفظ نفوذ در افغانستان در شرایطی است که خودش با طالبان بر سر امنیت و تحریک طالبان پاکستان درگیر است.
تلخترین بخش این بازی این است که افغانستان برای هیچکدام از این قدرتها هدف نهایی نیست. افغانستان جغرافیاست؛ نفت و گاز دارد، مرز دارد، مسیر دارد، گروههای مسلح دارد و از همه مهمتر در نقطهای قرار گرفته که میتواند بر ایران، آسیای مرکزی، پاکستان و چین اثر بگذارد. همین موقعیت است که افغانستان را برای قدرتهای بزرگ ارزشمند میکند و مردم افغانستان را دوباره در معرض تبدیلشدن به ابزار رقابت دیگران قرار میدهد.
بنابراین، آنچه امروز در غرب افغانستان اتفاق میافتد را نباید تنها یک قرارداد نفتی دید و آنچه در شرق ایران و در میان شبکههای نزدیک به ایران اتفاق میافتد نیز صرفاً یک جابهجایی نظامی تلقی نشود. این تحولات میتوانند قطعات یک بازی بزرگتر باشند؛ بازیای که در آن اقتصاد جای گلوله را میگیرد، سرمایه جای ارتش را میگیرد و نفوذ سیاسی و استخباراتی جای حضور رسمی نظامی را.
در نهایت، افغانستان گویی وارد مرحلهای شده که در آن جنگ داخلی با رقابت منطقهای و جنگ اقتصادی گره میخورد. جبهات ضد طالب در داخل فعالتر شدهاند و همزمان عربستان از مسیر سرمایه و انرژی به غرب افغانستان نزدیک میشود. خلیلزاد در کنار طالبان و در روند این قرارداد ظاهر میشود، جریان مالی خارجی همچنان ادامه دارد و طالبان نیز در همان زمان فشار بر برخی شبکهها و نهادهای نزدیک به ایران را افزایش میدهند.
اگر این تحولات را کنار هم بگذاریم، یک تصویر روشنتر بهدست میآید: امریکا پس از خروج نظامی، افغانستان را کاملاً رها نکرده است، بلکه شکل نفوذ تغییر کرده است. طالبان میتوانند در این وضعیت، مهره خاموش و حتا یک گروه نیابتی غیرمستقیم امریکا باشند؛ ساختاری که قدرت را در افغانستان در دست دارد و میتواند بدون حضور مستقیم امریکا، بخشی از اهداف آن را در منطقه پیش ببرد. توافق دوحه آغاز همین مرحله بود و ادامه جریان مالی نیز یکی از ابزارهای حفظ ثبات و نفوذ در این ساختار است.
در سوی دیگر، عربستان میتواند حلقه اقتصادی این سیاست را در غرب افغانستان تکمیل کند. حضور اقتصادی نزدیک مرزهای ایران، در صورت گسترش به مسیرهای انرژی، تجارت و امنیت، میتواند به بخشی از محاصره زمینی ایران تبدیل شود؛ محاصرهای که از افغانستان آغاز میشود و هدف آن فقط فشار نظامی نیست، بلکه تضعیف موقعیت اقتصادی، انرژی و نفوذ منطقهای تهران است.
ایران نیز این خطر را احساس میکند و برای جلوگیری از ایجاد چنین حلقهای در شرق خود به دنبال تقویت ابزارهای امنیتی و شبکههای نفوذ است. در نتیجه، افغانستان میتواند به یکی از میدانهای اصلی برخورد غیرمستقیم ایران با امریکا و متحدان منطقهای آن تبدیل شود.
آنچه در رسانهها دیده میشود، قرارداد نفت، کمک بشردوستانه، اختلاف طالبان با نهادهای شیعی و تحولات امنیتی است؛ اما در پشت این ظواهر، مساله بزرگتر بر سر جغرافیا و کنترل مسیرهای نفوذ است. امریکا میخواهد فشار بر ایران را از جهات مختلف کاملتر کند، عربستان میتواند بخشی از این فشار را از مسیر افغانستان تقویت کند، طالبان میتوانند ابزار اجرایی این حضور باشند و ایران نیز برای جلوگیری از محاصرهشدن، عمق امنیتی خود را در شرق تقویت خواهد کرد.
در چنین بازیای، افغانستان دوباره در خطر تبدیلشدن به میدان جنگ دیگران قرار دارد؛ با این تفاوت که جنگ آینده الزاماً با تانک و سرباز آغاز نمیشود؛ ممکن است با قرارداد نفتی، سرمایهگذاری، پول، مسیر انتقال انرژی، شبکه استخباراتی و تغییر تدریجی موازنه سیاسی آغاز شود. و اگر این روند به همین سمت حرکت کند، افغانستان نهتنها میدان رقابت قدرتها، بلکه میتواند یکی از مهمترین حلقههای فشار بر ایران باشد.






