در دنیای کنونی، بیشتر منازعات، علیرغم رخدادهای نظامی و بسترهای دیپلماتیک آنها، در چارچوب منافع اقتصادی و سنجشهای ژئوپلیتیکی قابل تفسیر اند. این تفسیرهای متفاوت و گاه متضاد ژئوپلیتیکی، در قالب نظریههای ژئوپلیتیک رمزگشایی شده و معنا مییابند. اگر جهان را به دو بخش کلان تقسیم کنیم، نخست با هارتلند یا «قلب زمین» روبهرو میشویم؛ حوزهای شامل روسیه و آسیای مرکزی که سرشار از منابع است، اما دسترسی مستقیم و موثر به آبهای آزاد ندارد. این سرزمین محاط به خشکه، در یک چرخش تاریخی، بارها استحالههای سیاسی را تجربه کرده است. در مقابل، ریملند یا «سرزمینهای حاشیه» قرار دارد؛ کشورها و سواحلی که به آبهای آزاد متصلاند و کنترل بخش بزرگی از تجارت جهانی را در اختیار دارند و بهگونهای قابل توجه، امریکا در این حوزهها نفوذ و تسلط دارد.
در این میان، خط ژئوپلیتیکی دیگری تحت عنوان کراسلند در حال شکلگیری است؛ مفهومی که بهمثابه نقطه تقاطع میان هارتلند و ریملند عمل کرده و میتواند به مسیر تازهای از همکاری یا تقابل بدل شود. امریکا در همین چارچوب تلاش دارد تا پیرامون روسیه و چین نوعی «دیوار» ژئوپلیتیکی ایجاد کند تا این دو قدرت نتوانند بهراحتی تنفس کرده و به قدرتی بلامنازع تبدیل شوند. در این تحلیل، حتا تنشها و درگیریهای مرتبط با ایران نیز در همین راستا قابل ارزیابی است. ایران، در این نگاه، بهمثابه یک دیوار یا گلوگاه عمل میکند که میتواند مسیر ارتباطی میان هارتلند و دسترسی به آبهای آزاد را مسدود یا تسهیل کند.
اگر ایران در تقابل با امریکا شکست بخورد، پروژه محاصره هارتلند وارد مرحلهای جدیتر خواهد شد. در مقابل، اگر مقاومت کند، این دیوار دچار شکاف شده و روسیه و چین فرصت خواهند یافت تا نقش فعالتری در معادلات منطقهای و جهانی ایفا کنند؛ بهگونهای که روسیه بتواند به آبهای گرم دسترسی پیدا کند و چین نیز منابع انرژی خود را با سهولت بیشتر تامین نماید. در صورتی که امریکا بتواند ایران را تحت کنترل درآورد، حلقه محاصره چین و روسیه تکمیل شده و این دو قدرت در محدوده خشکه هارتلندی محصور خواهند شد؛ وضعیتی که میتواند کلید قدرت جهانی را بار دیگر در اختیار امریکا قرار دهد.
در بستر این رقابت فشرده میان قدرتهای بزرگ، طرحهایی در حال شکلگیری است که بهطور مستقیم با جغرافیای افغانستان پیوند میخورند. واکنش کشورهای منطقه به این وضعیت را میتوان در قالب پارادایم «منطقهگرایی در برابر گلوبالیسم» تحلیل کرد. در این چارچوب، دو طرح عمده پیرامون افغانستان در حال تکوین است. نخست، طرح آسیای مرکزی بههمراه حوزه قفقاز جنوبی و شمالی که تحت راهبرد اورآسیاگرایی روسیه و در امتداد دکترین کلان این کشور در حال تکمیل است. این طرح واکنشی به بیثباتی مزمن، ناپایداری سیاسی و الگوهای مداخلهگرایانه غرب در کمربند هارتلندی محسوب میشود. روسیه و کشورهای منطقه، در برابر این وضعیت، با نوعی تنظیمگری بحران و ایجاد تنشهای مدیریتشده مواجهاند؛ روندی که رد پای آن به نقشآفرینی امریکا، اسرائیل، بریتانیا و برخی کشورهای عربی در قالب پیمان ابراهیم نیز میرسد.
هدف نهایی این طرحها، کنترل بر حوزه نفوذ سنتی روسیه، ایجاد اختلال در ساختارهای امنیتی بومی منطقه و فراهمسازی زمینه دسترسی امریکا به این حوزهها و در نهایت تکمیل حلقه محاصره چین است. در مقابل، کمربند اورآسیایی بهعنوان یک نیروی مقاوم، در برابر این روند ایستاده و تلاش دارد توازن جدیدی را در منطقه ایجاد کند. پس از بحرانهای خاور میانه، این رویکرد در آسیای مرکزی و قفقاز با جدیت بیشتر دنبال میشود.
طرح دوم به محور کشورهای مصر، عربستان سعودی، ترکیه، پاکستان و حتا احتمالاً ایران مربوط میشود؛ مجموعهای که در واکنش به طرحهایی چون «اسرائیل بزرگ» و «هند بزرگ» و در تقابل با نظمهای ضدمنطقهای، بهدنبال شکلدهی نوعی همگرایی امنیتی در قالب «ناتوی اسلامی» است. با این حال، این طرح با چالشهای جدی مواجه است؛ از جمله نبود ساختار هماهنگ امنیتی، مخالفت قدرتهایی چون امریکا، اسرائیل و هند، فقدان پیوستهگی جغرافیایی، گستردهگی جغرافیا همراه با تهدیدات امنیتی، پیامدهای جنگ احتمالی ایران و امریکا و تضادهای مذهبی، سیاسی و ایدیولوژیک که روند شکلگیری چنین نظمی را با اصطکاکهای جدی مواجه میسازد.
در یک ارزیابی کلان، بحران ناشی از تقابل احتمالی ایران و امریکا میتواند توان بازدارندهگی منطقه را بهشدت تضعیف کرده و جایگزینی آن با یک نظم امنیتی جدید را به امری پیچیده و دشوار تبدیل کند. جایگاه ایران در این میان، بهعنوان بخشی از یک فرایند شکلگیری ساختار ژئوپلیتیکی منطقهای، به دو عامل کلیدی بستهگی دارد: نخست، اینکه آیا ساختار سیاسی کنونی ایران قادر به بقا در برابر راهبردهای جدید امریکا خواهد بود یا اینکه دچار دگرگونی ساختاری شده و وارد مرحلهای از بیثباتی و سرگردانی خواهد شد. دوم، در صورت حفظ ساختار فعلی، ایران بهسوی کدام منظومه ژئوپلیتیکی گرایش خواهد یافت؛ بلوک اورآسیایی یا ائتلاف موسوم به ناتوی اسلامی. این در حالی است که چین نیز ممکن است از چنین همگراییهایی حمایت کند، زیرا منافع راهبردی، اقتصادی و امنیتی آن در چارچوب چنین ائتلافهایی بهتر تامین میشود.
در این میان، افغانستان همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد. کشوری که تحت کنترل یک گروه خاص قرار دارد، از مشروعیت ملی و بینالمللی کافی برخوردار نیست و بهعنوان یک عامل بالقوه تهدیدزا، میتواند زمینهساز اصطکاکهای بیشتر میان قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای شود. افغانستان در وضعیت کنونی، در زمره دولتهای حایل فاقد انسجام و شمولیت در ساختارهای امنیتی و ژئوپلیتیکی قرار گرفته است؛ نه بخشی از یک کمربند امنیتی منطقهای است و نه عضوی از ائتلافهای در حال شکلگیری.
از اینرو، نگاه قدرتهای همسایه، منطقهای و فرامنطقهای به افغانستان، نیازمند تفسیر در یک چارچوب کلانتر ژئوپلیتیکی است. اگر این کشور خارج از این طرحها باقی بماند، احتمال فرو رفتن در یک بحران عمیقتر امنیتی و ژئوپلیتیکی افزایش خواهد یافت. در حالی که بازیگران غیر بومی همواره افغانستان را بهعنوان میدان رقابت و تامین منافع خود تلقی کردهاند، تحولات جدید میتواند دو مسیر متفاوت را پیش روی این کشور قرار دهد: یا تبدیل شدن به کانونی از منازعه و یک باتلاق امنیتی که در آن روندهای متضاد بهصورت متقابل عمل میکنند، یا حرکت بهسوی همگرایی منطقهای که میتواند زمینهساز بهبود امنیت، توسعه اقتصادی و شکلگیری نظامهای سیاسی باثباتتر شود.
با این حال، تفاوت در اهداف بازیگران، تضاد در رویکردها و تقابل میان سطح منطقهای و فرامنطقهای، پیچیدهگی وضعیت را دوچندان کرده است. بحران اوکراین، چالش انرژی در اروپا، تنشهای میان ایران و امریکا و تضعیف ظرفیتهای اقتصادی حوزه خلیج فارس، همهگی بر این روندها تاثیر مستقیم دارند و جهتگیری بازیگران در قبال افغانستان را بهسوی تقابل یا تفاهم سوق میدهند. در چنین شرایطی، افغانستان بهعنوان یک نقطه کراسلندی، یعنی محل تقاطع و تضاد میان هارتلند و ریملند، به یکی از حساسترین و مناقشهبرانگیزترین جغرافیاهای جهان تبدیل شده است.






