بنبست سیاسی شکلگرفته در شرایط کنونی افغانستان معادله دو مجهولهای است که یک طرفش استبداد حاکمان کنونی است و طرف دیگر آن بیکفایتی مخالفان این گروه، بدون اینکه راهی به حل هیچ یک از این دو دیده شود. درباره خودکامهگی، پاسخگو نبودن و رویکرد انحصارگرایانه طالبان سخن بسیار گفته شده و بر کسی پوشیده نیست، و ازاینرو نیازی به تکرار آن دیده نمیشود. آنچه بیشتر نگرانکننده است بیکفایتی مخالفان این گروه است که ریشهها و نمودهای گوناگونی دارد و باید بر آن به خوبی درنگ کرد و برای آن بهدرستی چارهای اندیشید.
نه تنها اکنون بلکه از دیرباز پیشرفتهای طالبان، چه در عرصه نظامی و چه در عرصه سیاسی، اگر عوامل ژیوپلیتیک را یک سو بگذاریم، بیش از همه معلول ضعفها و ناکامیهای طرف/طرفهای مقابل این گروه بوده است، حتا از نیمههای دوران جمهوریت به این سو. هیچ گاه طالبان برای این پیشرفت نکردند که خدمات بیشتر و بهتری به مردم عرضه میکنند، یا طرحهای روشنتری برای انکشاف و ترقی کشور دارند، و یا رویکرد سودمندتری در روابط بینالملل دارند تا کشورهای دیگر را به خوشبینی نسبت به آن وادارد. کارنامه طالبان با جنگ، سرکوب، ارعاب و نقض کنوانسیونهای بینالمللی گره خورده است و پاک کردن آن از تاریخچه این گروه امکانپذیر نیست. تا همین لحظه نیز، بهرغم سپری شدن سه سال از حاکمیت بلامنازع آن بر کشور، مؤلفههای یک دولت مشروع را دارا نیست و هیچ کشوری نمیخواهد آن را بهرسمیت بشناسد. تعامل از روی ناگزیری و برای اهداف مشخص با آنچه قوانین و عرفهای جهانی بهرسمیتشناسی خوانده میشود بسیار متفاوت است.
طالبان با کارنامه گذشته و رویکرد اکنون خود فاقد ویژهگیهایی است که مقبولیت داخلی و مشروعیت خارجی پیدا کند، و اگر جایگزین بهتری برای آن وجود میداشت قطعاً مردم و جامعه جهانی به آن اولویت میدادند و راه جایگزینی آن را هموار میکردند. همه شکایتها در سه سال گذشته از بیکفایتی جریانها و گروههای مخالف طالبان بوده است که شایستهگی خود را برای جلب اعتماد از دست داده و نتوانستهاند قابلیت خود را برای به دوش گرفتن نقش جایگزین نشان دهند. چهرهای که در این مدت گروهها و جریانهای یاد شده از خود به نمایش گذاشتهاند افغانستان را در برابر گزینه بد و بدتر قرار داده و سبب شده است که مردم و جامعه جهانی سردرگم بمانند که در این میان کدام یک بد است و کدام یک بدتر، حاکمان افراطی و دیکتاتور یا مخالفان ناشایسته و ناتوان؟
بیکفایتی مخالفان طالبان در کجا نمایان شده است؟ نخست در ناتوانی برای به راه انداختن روندی از گفتوگوی معنادار و روشمند که معطوف به نتیجه باشد. چنین گفتوگویی باید محورهای مشخصی داشته باشد تا موضوعات محل وفاق و محل خلاف بازشناخته شود. محورهای عمده چنین گفتوگوهایی میتواند نوعیت نظام، نوعیت قانون اساسی، چارچوب هویت ملی، نحوه روابط با کشورهای منطقه و جهان و موضوعاتی از این قبیل باشد تا با دست یافتن به تصور روشن در این موارد زمینه شکلگیری اجماع ملی فراهم آید. اجماع یا دستکم چیزی شبیه آن کلیدواژهای است که راه خروج از این تونل تاریک را نشان میدهد. در میان سیاستمداران کنونی افغانستان کسی یا جریانی که بتواند دیدگاه جریانهای عمده را درک کرده و راهی برای تامین اتفاق نظر پیدا کند و تلاشش برقراری اجماع ملی باشد، نه در داخل کشور وجود دارد و نه در خارج آن. برای چنین کاری نیاز به قابلیتهای متعددی است که از حوصله این یادداشت بیرون است.
افزون بر آن، جریانها و گروههای مخالف طالبان نتوانستند راهکارهایی را به مردم و جامعه جهانی عرضه کنند که با پیچیدهگیهای شرایط ژیوپلیتیک نوین همخوانی داشته باشد و توجه طرفهای درگیر قضیه افغانستان را برانگیزد. کسانی که در عرصه نظری ناتوان به نظر برسند در عرصه عمل ناتوانتر خواهند بود. این درست است که طالبان نیز طرحی برای آینده افغانستان ندارند و تنها به حفظ سلطه و بهرهبرداری از وضعیت میاندیشند، اما از جریانهای غیرطالب توقع میرفت که نیروهای فکری و کدرهای مسلکی را برای ارایه طرح جامع، دستکم در سطح نظر، بسیج کنند و محصول کار آنان را با افکار عمومی در سطح ملی و بینالمللی در میان بگذارند. این گروهها باید نشان میدادند که هرچند عوامل ژیوپلیتیک سبب به حاشیه راندن آنان شد اما در زمینه دیدگاه و برنامه دست پر دارند و همانند طالبان نیستند که کشور را به سوی آینده مبهم و هولناک سوق دهند.
از اینها گذشته، گروههای یادشده نتوانستند حتا در این عُسرت و تنگنای تاریخی از بیماریهای معروف افغانی فاصله بگیرند. هنوز بخشی از وقت و انرژی سران این جریانها صرف هیچ و پوچ میشود. دغدغه بخشی از آنان در هر نشست این است که در کدام قسمت محفل و در چه ردیفی بنشینند، و نوبت سخنرانی چه وقت به آنان میرسد و در ترتیب فهرست اشتراککنندهگان برنامه چه سهمی دارند. هنوز برایشان مهم است که پرستیژ شخصیشان تا کجا در نظر گرفته میشود، از آنان با چه القاب و عناوین نام برده میشود و کدام پسوند و پیشوند به آنان اختصاص پیدا میکند. چنین بیماریهایی همیشه دامنگیر رهبران و فعالان سیاسی افغانستان بوده است، اما در این وضعیت ناگوار که همه در گرداب آن فروماندهاند بیمعناتر از همیشه و زیانبارتر از هر زمانی به نظر میرسد.
بیکفایتی گروههای مخالف طالبان بیش از هرچیز در کوچکاندیشیدن و ناتوانی از برپایی چتر کلانی به نمایش گذاشته میشود که گنجایش سلیقههای مختلف، ایدیولوژیهای مختلف، گرایشهای سیاسی مختلف و دیدگاههای اجتماعی مختلف را داشته باشد. اکنون که در ایالات متحده اداره دیگر سکاندار سیاستگذاری میشود و بسیاری از کشورها از نو به ترتیب اوراق خود میاندیشند، بهترین وقت است که گروههای مخالف طالبان به اجماع حداقلی بر سر طرحی برای آینده افغانستان برسند. آنان باید اولویتشناس باشند و متناسب با وضعیت نوین به آرایش صفوف خود اقدام کنند، تا دستکم یکی از طرفهای اصلی معادله باشند. تشکیل جبهه واحد از گروهها و جریانهای مختلف، با حفظ تنوع، و توافق بر سر راهکار جامع برای رهایی کشور از وضعیت کنونی، مهمترین نیاز این روزهاست، و تنها راهی است که جهان را به نیروهای غیرطالبانی باورمند میسازد.






