حاکمان محلی غور، پیش از سرنگونی سلطنت غزنویان و نشستن بر تخت سلطنت غزنین هم طبعاً با القاب «ملک» و «امیر» یاد میشدند. سرگذشت و ریشههای اصلی این خانواده که بهنام پدربزرگشان، شنسب، بهنام آل شنسب و شنسبانیه، نیز شناخته میشوند، چندان روشن و مستند نیست. جوزجانی که بهنحوی مورخ رسمی این سلسله بهحساب میآید، به روایت نسبنامه منظوم فخرالدین مبارکشاه مروزی، ریشه این خاندان را به اروند اسپ بن هوشنگ، پدر ضحاک (اژی دهاک) اساطیری، و به روایت منتخب ناصری که برای سلطان شهابالدین غوری در غزنه نوشته بوده، به دو برادر بهنامهای سور وسام، از فرزندان بسطام، میرساند که در زمان فریدون و سلم و تور و ایرج زندهگی میکردند.
جوزجانی مینویسد که به یک روایت بسطام، جد بزرگ سلسله غوریها، از جبال شغنان و بدخشان و تخارستان و بامیان بهرسم شکار به غور میآمد و آنجا را پسندیده بود و سرانجام همانجا سکونت اختیار کرد؛ اما بنا بر روایت دیگر، میگوید آنها از منطقه نهاوند به غور آمدند و در محلی ساکن شدند که بعدها اسمش مندیش شد (جوزجانی: ۱۳۴۲: ۳۲۰- ۲۳). این روایتها همه افسانهآمیز است و تناقضات بسیاری دارد و با مستندات تاریخی پیشتیبانی نمیشود.
به هرحال، کسانی مثل محمد سوری و امیر عباس سوری در میان خانواده غوری چهرههایی هستند که منابع دوره غزنوی به آنها اشاره کرده است. طبق روایت جوزجانی، ملک عزالدین حسین، یکی از امرای غور، هفت فرزند داشت که از میان آنها، ملکالجبال قطبالدین محمد، بنیانگذار شهر فیروزکوه، با برادرانش اختلاف پیدا کرد و به دربار غزنی پناهنده شد و به هر دلیلی که بود توسط بهرامشاه غزنوی به قتل رسید. برادر قطبالدین محمد، سیفالدین سوری، به خونخواهی برادر به غزنی لشکر کشید، شهر را تصرف کرد و بر تخت غزنین پا نهاد و به لقب «سلطان» یاد شد. سیفالدین سوری در زمستان همان سال، هنگامی که راه غور به علت برف زیاد مسدود بود، توسط بهرامشاه اسیر گشت و همراه با بزرگان دولتش کشته شد. بهاءالدین سام، پدر سلطان غیاثالدین و سلطان شهابالدین (معزالدین) غوری، به انتقام برادر از غور حرکت کرد، اما نارسیده به غزنی در راه وفات یافت و حاکمیت غور به سلطان علاءالدین حسین رسید.
جهانسوز و مارش بهسمت غزنه
علاءالدین حسین که سه برادرش بر سر غزنه جانهایشان را از دست داده بودند، در سال ۵۴۴ هجری به تعبیر خودش به «کینتوختن» برادران با لشکر غور و غرجستان عازم غزنین شد. جوزجانی میگوید علاءالدین به زمین داور رسیده بود که بهرامشاه غزنوی برایش پیام فرستاد و تهدید کرد: «بهسوی من نیا؛ زیرا در جنگ با تو، فیل به میدان میآورم.» علاءالدین در پاسخ گفت: «اگر تو فیل میآوری، من خرمیل میآورم.» خرمیل، اسم دو تن از پهلوانان غوری، بود و خود همین جواب مسجع، هم نشانی از قریحه و ذوق ادبی علاءالدین است.
میان علاءالدین و بهرامشاه در سه نقطه و سه بار نبرد رخ داد و دومی هر سه بار شکست خورد و سرانجام غزنه بهدست اولی افتاد. جوزجانی میگوید: «علاءالدین شهر غزنین را بگرفت و هفت شبانه روز غزنین را آتش زد و بسوخت… که درین هفت شبانه روز، [روز] از کثرت سوادِ دود، چنان هوا مظلم گردید که شب را مانستی و شب از شعلههای آتش که در شهر غزنین میسوخت هوا چنان روشن بود که به روز مانستی (جوزجانی: ۳۴۴).» جوزجانی مینویسد که علاءالدین بعد از پیروزی یک هفته تمام به شراب و عشرت و جشن پیروزی مشغول بود. چون هفت شبانه روز گذشت، علاءالدین در شب هشتم، چند بیت در مدح خود بگفت و مطربان را فرمان داد تا در حضور او چنگوچغانه بزنند:
جهان داند که سلطان جهانم
چراغ دوده عباسیانم
چو برگلگون دولت برنشینم
یکی باشد زمین و آسمانم
امل مصرعزنِ گرد سپاهم
اجل بازیگر نوک سنانم
همه عالم بگیرم چون سکندر
به هر شهری، شهی دیگر نشانم
بعد در اخیر از عفو و بخشش مردم غزنی حرف میزند و میسراید:
ببخشیدم به ایشان جان ایشان
که بادا جان شان پیوند جانم
جوزجانی بهصراحت شرح میدهد که علاءالدین، نوازندهگان و موسیقینوازان را دستور داد که شعر او را بهصورت آهنگ و تصنیف در بیاورند و با ساز و آلات موسیقی بنوازند. علاوه از مساله موسیقیدانی و موسیقیدوستی، روانی و سلاست این ابیات هم واقعاً کمنظیر و به یادماندنی است. جالب است که سلطان بعد از هفت شبانه روز عشرت و میگساری و موسیقی، هفت شبانه روز دیگر را عزای عمومی اعلان میکند، سیاه میپوشد، بر گور برادران تعزیت میخواند، ختم قرآن میکند و صدقه میدهد.
علاءالدین جنازههای برادرانش را از غزنین به غور آورد و در کنار اسلافش به خاک سپرد. سپس، چون به فیروزکوه بازگشت و بر تخت نشست، بار دیگر محفل عیش و طرب، موسیقی و شعر برپا کرد و «خواست تا به عشرت و نشاط مشغول گردد و مطربان و ندیمان را جمع کرد و روی به نشاط آورد. این قطعه بگفت و مطربان را بفرمود تا در عمل مزامیر آوردند و بساختند و بگفتند:
آنم که هست فخر ز عدلم زمانه را
آنم که هست جور ز بذلم خزانه را
انگشت دست خویش به دندان کند عدو
چون بر زه کمان نهم انگشتوانه را
چون جست خانه خانه کمیتم میان صف
دشمن ز کوی باز ندانست خانه را
بهرامشه، به کینه من چون کمان کشید
کندم به نیزه از کمر او کنانه را
پُشتیِ خصم گرچه همه رای و رانه بود
کردم به گُرز خُرد، سرِ رای و رانه را
کینتوختن به تیغ در آموختم کنون
شاهان روزگار و ملوک زمانه را
***
ای مطرب بدیع، چو فارغ شدی ز چنگ
بر گوی قول را و بزن این ترانه را
دولت چو برکشید نشاید فرو گذاشت
قول مغنی و می صافِ مغانه را».
این شعر نیز مانند فخریه دیگر علاءالدین، واقعاً زیباست و سلاست و آرایههای ادبی و لحن و بیانش، آدم را بیش از همه به یاد استاد غزل، سعدی شیرازی، میاندازد.
سلطان علاوه بر وزن خوشآهنگی که انتخاب کرده، از همان ابتدای غزل با ترکیب «آنم که هست…» از صنعت تکرار استفاده میکند و در کنار کلمات قافیه، کلمات عدل و بذل را نیز هم وزن میآورد تا جنبه موسیقایی کلام را قویتر کند وبا واژهگان جور و عدل و بذل و خزانه، تضادی ایجاد کند.
در «انگشت دست خویش به دندان کند عدو» از یکطرف، یک ضربالمثل و مقوله مردمی را وارد شعر میکند و از جانب دیگر، با واژه «کند» ابهام و ایهامی میسازد که انگشت خویش به دندان کُنَد عدو یا به دندان کَنَد عدو؟
در بیت دیگر «چون جست خانه خانه کمیتم میان صف»، از بازی و خانههای شطرنج و پریدن اسپ یاد میکند و علاوه بر آنکه از اشراف خود بر شطرنج پرده بر میدارد، این را هم یاد آوری میکند که صف جنگ، برای من مثل بازی و سرگرمی بوده است.
بیت بعدی با تکرار حرف کاف و ن، واقعاَ شاهبیتی است:
بهرامشه به کینه من چون کمان کشید
کندم به نیزه از کمر او کنانه را
سلطان با بهرهگیری از صنعت همحروفی یا همآوایی، با تکرار حرفهای «ک» و «ن» در واژههای «کینه»، «کمان»، «کندن»، «کمر»، «کنانه» و «کشید»، به زیبایی بازی کرده است. معنای بیت این است که وقتی بهرامشاه بهسوی من کمان کشید، کنانه یا تیردانش را با نیزه از کمرش کندم و دور انداختم.
پشتی خصم گرچه همه رای و رانه بود
کردم به گرز خُرد، سر رای و رانه را
کینتوختن به تیغ درآموختم کنون
شاهان روزگار و ملوک زمانه را
رای و رانه بازهم صنعت همآوایی دارد و به شهزادهگان و رایها و رانهها و راجهگان هندی اشاره میکند که حامی و طرفدار و در سپاه بهرامشاه بودند. همین طور «ت» در کلمات «توختن» و «تیغ» و «آموختن»، همآوایی ایجاد میکند و لحن شعر را زیباتر میسازد.
سلطان در آخر غزل، مطرب و نوازنده و هنرمند را مستقیم مورد خطاب قرار میدهد: ای مطرب بدیع، یعنی ای آوازخوان مبتکر، ای آوازخوان و موسیقیدان با استعداد، وقتی چنگ را گذاشتی این ترانه دیگر را بزن و بخوان. بخوان و بگو که دولت چو برکشید، یعنی شانس و دولت و پیروزی وقتی با تو بود، شایسته نیست شراب و موسیقی را رها کنی و به زمین بگذاری. برگوی قول را و بزن این ترانه را/ آنم که هست فخر زعدلم زمانه را.
منبع
جوزجانی، منهاج السراج (۱۳۴۲). طبقات ناصری، به تصحیح عبدالحی حبیبی، کابل: مطبعه کابل.







