هرچند دولتهای «شکننده» که به تعبیری مستعد زایش خشونتاند و نیروهای فرودولتی مشروعیت آنها را تهدید میکنند، در درازنای تاریخی پیدایش دولتها وجود داشته است، اما مفهوم مدرن آن در عصر پسااستعماری و خصوصاً بعد از حادثه یازدهم سپتامبر برجسته شد. این دولتها با ورشکستهگی اقتصادی، ناکارآمدی نظامهای سیاسی، تنش نخبهگان خودمحور بر سر فراچنگآوری قدرت و ثروت، واگرایی قومی، حضور نیروهای فرودولتی و مرکزگریز و دخالت کشورهای بیگانه شناخته میشوند. افغانستان با همهی این میمزهها خود را آراسته است. اقتصاد ورشکسته و وابسته دارد، نظامهای سیاسی از کمونیستی و اسلامی تا امارتی و دموکراسی در این کشور از دریچه تنگ ناکامی سر برآوردهاند، نیروها فرودولتی و مرکزگزیر به قدری بازوی قوی دارند که هرازگاهی گلوی مرکز را میفشارند و برای تقویت صفوف خود باجگیری سیاسی میکنند و دخالت کشورهای بیگانه که همین اکنون در حدود ۸ هزار سرباز امریکایی در این خاک حضور دارند و پیش از این نیز به علت موقعیت مهم و استراتژیک افغانستان قدرتهای بزرگ تاختوتازهای بیشماری را در دشتها و صخرههای این کشور انجام دادهاند. نگارنده بر آن است تا رهیافتهای رهایی از شکنندهگی را در قالب این نوشته بریزد و تجربهی کشورهای انگشتشمار جهان را که از شکنندهگی به ثباط و توسعه رسیدهاند را به کنکاش و بررسی بگیرد.
بنیادیترین سنجه برای دریافت شکنندهگی یا ثبات در یک کشور، میزان خشونتها و درگیریهای جاری در آن است. هر چه خشونتها کاهش مییابد، به همان پیمانه یک کشور از عقبماندهگی به توسعهیافتهگی و از بیثباتی به آرامی گام برمیدارد. برخی از کشورهایی که به تعبیری «مسیرهای شگفتانگیز رهایی از شکنندهگی» را پیمودهاند، بنیادینترین کارشان کاهش خشونتها بوده است. پژوهشگران این حوزه در مطالعات موردیشان بوتسوانا و کارستاریکا را از نمونههای موفق پیمودن «مسیر شگفتانگیز رهایی از شکنندهگی» میدانند. هرچند این دو کشور پیشنهی تاریخی متفاوت، ارزشهای نایکسان، خلقیات و روابط درونقومی متمایز و کشورداری و سیاست جداگانه و متفاوت با افغانستان داشتهاند، اما از روزنههایی میشود تجربهی این کشورها را به افغانستان تعمیم داد و در کلانسیاستها برای گذار از شکنندهگی، مسیرهای رفته آنها را پیمود؛ البته با اذعان این نکتهی اساسی که ممکن است مسیرهای شگفتانگیز که این کشورها پیمودهاند برای افغانستان کارآمد نیفتد و راه رهایی از شکنندهگی را برای ما مشخص نکند. همانطور که الگوی توسعه «نوسازی» در این کشور شکست خورد، ممکن است تجربه این کشورها نیز روزنه امید برای رهایی از شکنندهگی در کشور ما نباشد. همانطوریکه فرایبرگ باور داشت، راه جهانشمولی برای توسعه وجود ندارد و هر جامعه باید راهبرد خویش را برای توسعه پیدا کند و مسیر خود را بازیابد.
راههای رهایی؛ بومی یا بیرونی؟
شرایط سیاست و دولتداری در افغانستان به طور کلی با کشورهای دیگر تفاوت دارد. کارستاریکا به عنوان یکی از کشورهای امریکایی لاتین که مسیر بیرونرفت از شکنندهگی را پیموده، هرگز به طور جدی سلطه خارجیها را تجربه نکرده است. اقتصادش متشکل از کشاورزان خودبسنده است، گروههای رانتخور در آن کشور کمرنگ بوده و تنشهای فرقهای و واگرایی قومی محدود بوده است. برخلاف افغانستان که در قرون ۱۹ و ۲۰ به عنوان کشور حایل شناخته میشد، کارستاریکا یک کشور حایشهای بوده که سلطه خارجیها در آن کمتر دیده شده و این مورد یکی از عوامل مهم و اساسی در رهایی از شکنندهگی در این کشور محسوب میشود. چنین برمیآید که دخالتهای هدفمندانه با روپوش بشردوستانه در کشورهایی مانند افغانستان نه تنها میزان خشونتها را افزایش میدهد، بلکه درصد شکنندهگی را نیز بالا برده و با حمایت نخبهگان همپیمان و سیاستهای حامیپروری، واگرایی قومی را نیز افزایش میدهد. از دخالت انگلستان در قرن ۱۹ برای ساختن دولت در افغانستان تا تجاوز شوروی در قرن بیستم و حضور جامعه جهانی بعد از فروریزی برجهای تجارت جهانی برای دولت ـ ملتسازی در قرن ۲۱ همه نه تنها ناکام بوده، بلکه وضعیت را آشفتهتر و کشور را ویرانتر کردهاند.
همهی پژوهشگران حوزهی جامعهشناسی سیاسی نقش کشورهای خارجی و دخالتهای بشردوستانه برای دولتسازی در یک کشور را به دیدهی تردید مینگرند. از نخسیتن مداخله سازمان ملل برای حمایت از اقلیتهای در برابر اقدامات رژیم صدام در سال ۱۹۹۰ تا دخالت در سومالی، عراق، افغانستان، لیبیا و کشورهای دیگر، هیچ یکی از اقدامات نه تنها شکنندهگی و خشونتها را کاهش نداده، بلکه خشونتها را گسترده و میزان شکنندهگی و ناکارآمدی دولتها را افزایش داده است. به صورت کلی تجربه این کشورهای به شمول افغانستان بیانگر آن است که راه رهایی از شکنندهگی هرچه باشد، بومی و محلی است تا بیرونی و بینالمللی. با بیان این حقیقت که در دنیایی کنونی مولفههای بومی با فاکتورهای بیرونی چنان در هم تندیده که تفکیک آنها دشوار و سختفهم به نظر میرسد. اما مساله آشکار این است که نقش کشورهای بیرونی در رهایی از شکنندهگی بسیار اندک است و در مواردی دخالتها به منظور دولتسازی مسبب اصلی شکنندهگی میشود، نظیر آنچه که در افغانستان بعد از ۲۰۰۱ اتفاق افتاد و چرخه خشونتها و ناکارآمدی دولت را برجسته کرد. پژوهشگران حوزه توسعه، تلاشها و کمکهای جامعه جهانی برای بازسازی کشورهای شکننده را «کمکهای مرده» تعریف کرده و وابستهگی بیش از حد اقتصاد رانتی را یکی از نمودارهای بارز شکنندهگی عنوان میکنند که در درازمدت عواقب زیانبار و خطرآفرین دارد.
نخبهگان؛ فرصت یا چالش؟
یکی از دلایل اصلی تجربه بتسوانان و کاستاریکا به عنوان کشورهای موفق در امر گذار از شکنندهگی، نبود نخبهگان خودمحور در این دو کشور است. برخلاف افغانستان که از زمان تاسیسش در قرن ۱۸ همیشه بین نخبهگان خودمحور با حمایتهای بیرونی و اقتصاد وابسته دست به دست شده است، در بتسوانان و کاستاریکا نخبهگان خودمحور نقش اندکی در سیاستهای این کشورها داشتهاند. در افغانستان اما نخبهگان خودمحور حضور حداکثری در سیاست داشته و به جز منافع خود بر نافع دولت، تلاش برای پایداری سیاسی و مردم توجه نکردهاند. بعد از ۲۰۰۱ همهی سرمایه مردم و کمکهای خارجی بین عدهای نخبه انگشتشمار توزیع شد که تیمور شاران از آن به عنوان «دولت شبکهای» یاد میکند؛ دولتی که سرمایههای رانتی و پولهای مالیهدهندهگان خارجی را بین نخبهگان سیاسی و الیتهای قومی به صورت شبکهای توزیع کرد تا حمایت نسبی آنها را به دست بیاورد. از یک سو این نخبهگان خودمحور بودند و از سوی دیگر به عنوان نیروهای فرودولتی و مرکزگریز شناخته میشدند که گاه گلوی مرکز را فشار میدادند تا پول و سرمایه بیشتر را فراچنگ آورند.
تنشهای خشونتآفرین بر سر فراچنگ آوری قدرت و ثروت بین پسران احمدشاه مشهور به ابدالی در قرن ۱۸ منجر به درگیریهای زیادی در افغانستان شد و حضور نخبهگان خودمحور در قرن ۲۰ و تخاصم ایدیولوژیها در این قرن ساختن یک دولت ملی و همهشمول و کاهش خشونتها را ناممکن ساخت. فقط تفاوت این دو قرن در این است که نخبهگان خودمحور و اشرافیت قومی در قرنهای ۱۸ و ۱۹ بیشتر محدود به شهرها و قبیلههای درانی و غلجایی میشدند، اما در قرنهای ۲۰ و ۲۱ نخبهگان خودمحور و الیتهای سیاسی منفعتطلب با روپوش دین و قوم از روستاها و اقوام دیگر نیز سر برآوردهاند. خشونتهایی که در قرن بیستم در افغانستان دامن زده شد، در تاریخ این کشور سابقه نداشته است. در این قرن بود که نخبهگان خودمحور بازار توزیع و خرید سلاح را گرم کردند، حامیپروری و ناامنی بیشتر شد و روستاها و شهرها در آتش جنگهای نخبهگان شمال و جنوب و درگیریهای ذاتالبینی بر سر قدرت و ثروت سوخت. هرچند تلاشهایی برای ساختن دولت در این قرن به کمک کشورهای بیرونی صورت گرفت، اما چون نقش کشورهای بیرونی در ساختن دولتها و گذار از شکنندهگی اندک است، افغانستان نتوانست از دام شکنندهگی بیرون شده و «مسیر شگفتانگیز رهایی از شکنندهگی» را با موفقیت بپیماید.
پژوهشگران باور دارند که اگر نخبهگان سیاسی و الیتهای تاثیرگذار در روند سیاسی منافع جمعی را بر منافع و خواستههای خود اولویت بدهند، یکی از روزنههای رهایی از شکنندهگی به روی افغانستان باز میشود. مدل توسعه هند در این مورد الگویی مناسب برای بیرونرفت و گذار به شرایط مطلوب دانسته میشود. تصمیمهای سیاسی نخبهگان هندی در توسعه هند، نقش اساسی داشته است. هند هم از لحاظ پراکندهگی قومی و چنددستهگی جامعه، شباهتهای زیادی با جامعه چندپارچه و پراکندهی افغانستان دارد. اما این خواسته به عنوان یک «اگر» است که تا حال محقق نشده است. در واقع در تاریخ اجتماعی – سیاسی ما چنین الیتهای سیاسی یا نبوده و یا انگشتشمار بودهاند. باورهایی بر این است که از سه الگوی توسعه سیاسی (دولتمحور، نخبهمحور و فردمحور) برای گذار از شکنندهگی در فغانستان، تلفیقی از الگوی دولتمحور- نخبهمحور کارساز است. البته کاربست این مهم بستهگی به دست کشیدن نخبهگان سیاسی از حامیپروری و خودمحوری پنداشته میشود. نخبهگان فعلی در افغانستان همه در زمرهی نخبهگان خودمحور قابل تعریفاند که به تعبیری افغانستاناندیش نیستند و همه در دام قوم با تاکید بر خودمحوری افتادهاند.
سیاستهای عقلانی و توسعهمحور
گذار از شکنندهگی تابع شرایط بومی، جامعهشناختی سیاسی محلی، مولفههای اجتماعی و عقلانیت سیاسی توسعهمحور بدون یک فرمول که کاربست جهانی و فرامنطقهای داشته باشد، قابل تبیین است. در واقع جز تعمیم تجربهی شماری از کشورها برای الگویبرداریهای بومی، هیچ الگوی مشخص و تیوریزه شده برای گذاز از شکنندهگی در جهان وجود ندارد. بنابراین شماری نیز سیاستهای محلی و تصمیم سکانداران قدرت در یک کشور را برای رسیدن به توسعه سیاسی و کاهش خشونتها موثر میدانند. هند و مالیزیا در این میان از نمودارهای موفق برای رسیدن به توسعه و گذار از شکنندهگیاند. در باب کاهش خشونتها باز هم کاستاریکا نیز الگوی خوبی است. سکانداران قدرت در این کشور با روی دست گرفتن سیاستهای عقلانی و توسعهمحور از یک سو خشونتها را به میزان قابل توجهی کاهش دادند که این خود مولفه اصلی در کاهش شکنندهگی است و از سوی دیگر اقتصاد و چرخه تولید بدون وابستهگیهای اقتصادی و اقتصاد رانتی را تقویت کردند. انجام این امر مهم و کارساز برای گذار از شکنندهگی بدون سیاستهای درست و توسعهمحور قابل اجرا نیست و از این رو روی دست گرفتن چنین سیاستهایی، از رهیافتهای دیگر برای گذار از شکنندهگی تلقی میشود.
البته اتخاذ چنین سیاستها با توجه به شرایط فعلی افغانستان بسیار دشوار به نظر میرسد، اما ناممکن نیست. اگر ارادهای باشد، میشود دست به اجرای این امر مهم زد. توافق نخبهگان سیاسی و کاهش بیاعتمادی و اختلاف بین الیتهای سیاسی، تعریف درست از منافع ملی در افغانستان، سیاست خارجی پویا با توجه به سیاستهای خصمانه همسایهها که «عمق استراتژیک» خود را در کابل میبینند، تلاشها برای ساختن ارزشهای مشترک ملی، هویت ملی و همنوایی اجتماعی، گذار از سیاست مرکزمحوری و کابلمحور به روستامحور و دپیلماسی پویا در برابر کشورهای منطقه از کلانبایستههای سیاستهایی است که شاید با اجرای آنها افغانستان از دام شوم شکنندهگی رهایی یافته و «مسیر شگفتانگیز رهایی از شکنندهگی» را پیموده به ثبات و توسعه سیاسی ـ اجتماعی برسد و حجم بزرگی از خشونتهای زمانبر و ویرانگر فروکش کند. با این تلقی که شاید چنین نگرشها نیز برای افغانستان کارساز واقع نشود و ما همچنان از جاده شکنندهگی به مسیر ثبات سیاسی ـ اقتصادی پرش نکنیم، همانطور که خیلی از کشورهای دیگر با دیپلماسی قوی و سیاستهای نسبتاً عقلانیتمحور داخلی مانند پاکستان نتوانستند از گرداب شکنندهگی رسته و به امنیت و آرامش برسند.
از سه رهیافت بالا، دخالتهای بشردوستانه برای گذاز از شکنندهگی، نقش نخبهگان و الیتها در توسعه و ثبات و سیاستهای عقلانی توسعهمحور، به نظر میرسد رهیافتهای دومی و سومی برای افغانستان کارساز باشند. رهیافت نخست بارها در افغانستان تجربه شده، اما نتیجه معکوس داده است. حضور نیروهای خارجی جز دستآوردهای اندک در روند دولت ـ ملتسازی، توسعه سیاسی و کاهش خشونتها مفید واقع نشده، بلکه در افغانستان مسبب گستردهگی درگیریها نیز شده است. دو رهیافت دیگر از جمله نخبهگان ملیاندیش و ورزید مانند آنچه که در هند اتفاق افتاد و سیاستهای عقلانی نظیر آنچه در مالیزیا روی دست گرفته شد، از رهیافتهایی است که امید میرود برای افغانستان مفید واقع شود. هرچند جامعههای هند و مالیزیا با وجود شباهتهایشان تفاوتهای زیادی با افغانستان دارند که تعمیم آن را دشوار و غیرواقعبینانه نشان میدهد. از سویی هم دو رهیافت فوق درهمتنیده و پیچیده است که افغانستان جز در بازههای زمانی کوتاه آزمایش نکرده است. فقط امانالله خان به عنوان شاه افغانستان در اوایل قرن بیستم تلاش کرد که با حضور نخبهگان مسیر دولتسازی را بپیماید، اما بنا بر عوامل بیشتر اقتصادی با روپوش دینی خفه شد و مسیر توسعه سیاسی دولتسازی که روی دست گرفته بود رو به ناکامی گرایید و نیست شد. همهی این رهیافتها ممکن است نتیجه قابل ملموس برای افغانستان نداشته باشد. هرچند این دیدگاه منفیگرایی و ناامیدی پنداشته میشود، اما به عنوان یک دیدگاه باید آن را مد نظر گرفت.






