افغانستان سرزمینی است که بارها تا آستانه عبور از تاریکی رسیده، اما هر بار در لحظهای حساس، بهدست همان کسانی به عقب رانده شده که خود را ناجی آن معرفی میکردند. تاریخ معاصر این کشور پر است از چهرههایی که با زبان نجات آمدند، اما با عملکرد مبتنی بر انحصار، فساد، فریب و بیمسوولیتی، راه را برای ویرانی تازه باز کردند. در میان این چهرهها، نام اشرف غنی دیگر تنها نام یک سیاستمدار شکستخورده نیست؛ نام یک تجربه تلخ تاریخی است؛ تجربهای که در آن جمهوریت از درون خفه شد، دولت از درون پوسید و سرانجام کشوری با میلیونها امید، هزاران قربانی و بیست سال سرمایهگذاری انسانی و مالی، در برابر طالبان فرو ریخت.
اشرف غنی در ۷ میزان ۱۳۹۳ بهعنوان رییسجمهور افغانستان سوگند یاد کرد؛ انتخاباتی که از آغاز با بحران مشروعیت، ادعای تقلب، بیاعتمادی و معامله سیاسی همراه بود. حکومت وحدت ملی که پس از آن شکل گرفت، نه محصول یک روند شفاف دموکراتیک، بلکه نتیجه یک سازش شکننده بود. از همان روز، جمهوریت زخمی شد. زیرا جمهوریت فقط با ورود طالبان به کابل نمیمیرد؛ جمهوریت زمانی میمیرد که رای مردم بیاعتبار شود، قانون تابع معامله گردد، قدرت در حلقه بسته ارگ محصور شود و دولت از نهاد ملی به ملکیت شخصی یک گروه تبدیل گردد.
غنی با چهره یک تکنوکرات، با زبان دانشگاهی، با شعار دولتسازی و با ادعای عبور از سنتهای کهنه وارد قدرت شد. او خود را مغز متفکر، اصلاحگر، مدیر بحران و معمار آینده افغانستان معرفی میکرد. اما آنچه در عمل پدید آمد، نه دولت ملی بود و نه جمهوریت شهروندی. آنچه ساخته شد، نوعی سلطه متمرکز، بسته و انحصارطلب بود که در آن حلقهای کوچک در ارگ بر سرنوشت تمام کشور تصمیم میگرفت. این سلطه در ظاهر از واژههای مدرن استفاده میکرد، اما در باطن همان منطق کهنه قدرت را بازتولید میکرد: حذف رقیب، جذب، استفاده و حذف، بیاعتمادسازی نهادها، تضعیف چهرههای مستقل، تقسیم مردم به خودی و غیرخودی، و تبدیل دولت به ابزار بقای یک حلقه.
در سالهای پیش از غنی، با همه کاستیها، فسادها و ضعفهای حکومت انتقالی و دوره حامد کرزی، ساختارهایی در افغانستان بنا شد که محصول قربانی و تلاش هزاران انسان بود. مکتب ساخته شد، دانشگاه گسترش یافت، رسانهها جان گرفتند، اردو و پولیس ملی شکل گرفت، راهها و نهادهای اداری ایجاد شد، زنان و جوانان آهستهآهسته وارد فضای عمومی شدند و مردم افغانستان برای نخستینبار پس از سالها تاریکی طالبان، طعم نسبی آزادی را چشیدند. این دستاوردها کامل نبودند، اما واقعی بودند. محصول یک فرد نبودند؛ محصول مقاومت مردمانی بودند که در برابر طالبان ایستادند، قربانی دادند و نگذاشتند افغانستان برای همیشه در اسارت امارت طالبانی باقی بماند.
اما این میراث در سال ۲۰۱۴ بهدست فردی افتاد که بهجای پاسداری از آن، آن را ملکیت شخصی خود پنداشت. غنی جمهوریت را نه بهعنوان یک پیمان ملی، بلکه بهعنوان سکوی قدرت خود میدید. او به دموکراسی باور نداشت؛ از دموکراسی استفاده میکرد. به انتخابات احترام نداشت؛ انتخابات را ابزار مشروعیت ظاهری میخواست. به نهادها باور نداشت؛ نهادها را تا جایی میپذیرفت که در خدمت ارگ باشند. به مشارکت ملی ایمان نداشت؛ مشارکت را تا زمانی تحمل میکرد که تهدیدی برای حلقه قدرت او نباشد.
یکی از خطرناکترین کارکردهای حکومت غنی، تضعیف تدریجی نهادهای امنیتی و اداری بود. منتقدان او باور دارند که تصفیه، جابهجایی و کنارزدن فرماندهان باتجربه، بهویژه در بخشهای اردو و پولیس، ضربهای عمیق بر ظرفیت دفاعی کشور وارد کرد. بازنشستهساختن جمعی از جنرالان باتجربه در چند مرحله، آوردن چهرههای جوان اما بیتجربه، سپردن مقامهای حساس به افراد وفادار به حلقه ارگ، و تغییر پیدرپی مسوولان کلیدی، سبب شد که مدیریت امنیتی کشور دچار بیثباتی، بیاعتمادی و سردرگمی شود. دولت در میدان جنگ نیاز به ثبات، تجربه، اعتماد و زنجیره روشن فرماندهی داشت؛ اما ارگ بهجای تقویت این ستونها، آنها را به میدان آزمایش سیاسی تبدیل کرد.
غنی در اداره کشور نیز همین روش را دنبال کرد. وزیران مستقل تحمل نمیشدند، چهرههای دارای پایگاه اجتماعی یا سیاسی به حاشیه رانده میشدند، تصمیمگیری از نهادها به ارگ منتقل شد و اداره بهجای آنکه بر اساس قانون عمل کند، تابع دستور، سوءظن و اراده فردی شد. نتیجه چنین ساختاری چیزی جز فلج اداری نبود. در کشوری که به مشارکت، اعتمادسازی و مدیریت جمعی نیاز داشت، غنی دیوارهای تازه ساخت؛ میان اقوام، میان نخبگان، میان دولت و مردم، میان مرکز و ولایتها، و حتا میان سرباز خط مقدم و رهبری سیاسی کشور.
یکی از میراثهای خطرناک اشرف غنی، پرورش حلقهای از چهرههای جوان، کمتجربه، بلندپرواز و تشنه قدرت بود؛ افرادی که بیشتر با زبان انگلیسی، مدارک خارجی، عنوانهایی چون فولبرایت و ظاهر تکنوکراتیک شناخته میشدند تا با تجربه ملی، ریشهداری اجتماعی و تعهد به سرزمین. آنان در ظاهر از هویت قومی، بهویژه پشتونبودن، برای مشروعیت سیاسی استفاده میکردند، اما آنچه این گروه ناهمگون را به هم پیوند میداد، نه هویت و باور ملی، بلکه اشتهای مشترک برای قدرت، مقام و امتیاز بود. این حلقه با تحقیر سنت، بیاعتنایی به اخلاق ملی و بریدهگی از درد مردم، سیاست را نه مسوولیت عمومی، بلکه نردبان صعود شخصی میدید؛ و همین روانشناسی بود که آنان را به همراهان طبیعی غنی در پروژه انحصار قدرت تبدیل کرد.
فاجعه اصلی در این نبود که طالبان پیشروی کردند؛ فاجعه در این بود که دولتی با آن همه ادعا، آن همه حمایت جهانی، آن همه قربانی نیروهای امنیتی و آن همه امید نسل جوان، در لحظه سرنوشت بیسر شد. در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، اشرف غنی کابل را ترک کرد؛ همان روزی که طالبان وارد پایتخت شدند. او بعداً گفت برای جلوگیری از خونریزی کشور را ترک کرده است، اما برای میلیونها شهروند افغانستان، آن روز نه یک تصمیم مسوولانه، بلکه فرار رهبر از میدان مسوولیت بود. رییسجمهوری که سالها از جمهوریت سخن گفته بود، در روز آزمون جمهوریت، مردم، نیروهای امنیتی، زنان، جوانان، کارمندان دولت، خبرنگاران، فعالان مدنی و تمام کسانی را که به آن نظام باور کرده بودند، تنها گذاشت.
سقوط کابل تنها سقوط یک شهر نبود؛ سقوط اعتماد بود. سقوط امید بود. سقوط رابطه مردم با دولت بود. پس از آن روز، مفهوم جمهوریت در ذهن بسیاری از مردم با خیانت، فرار، معامله، فساد و بیپناهی گره خورد. سربازی که سالها جنگیده بود، دید که فرمانده سیاسیاش کشور را رها کرد. زنی که به مکتب و دانشگاه رفته بود، دید که آیندهاش در یک روز بهدست طالبان افتاد. جوانی که به انتخابات، رسانه، قانون و اصلاحات باور کرده بود، دید که تمام این واژهها چگونه زیر چرخ یک فرار تاریخی خرد شد.
اکنون، پس از نزدیک به پنج سال سکوت و غیبت، اگر غنی یا حلقههای نزدیک به او بار دیگر از سیاست افغانستان سخن بگویند و خود را وارث جمهوریت معرفی کنند، این نهتنها یک خطای سیاسی، بلکه توهین به حافظه جمعی مردم افغانستان است. کسی که جمهوریت را به نقطه سقوط رساند، نمیتواند خود را وارث جمهوریت بداند. کسی که در روز بحران از میدان بیرون رفت، نمیتواند در روز تبعید خود را فرمانده نجات معرفی کند. کسی که نهادها را تضعیف کرد، نمیتواند امروز از دولتسازی سخن بگوید. کسی که به مشارکت واقعی باور نداشت، نمیتواند مدعی دموکراسی شود.
مشکل تنها شخص غنی نیست؛ مشکل حلقهای است که هنوز او را «ولسمشر» میخواند، هنوز از او اسطوره میسازد، هنوز نام او را زنده نگه میدارد تا شاید در بازگشت خیالی او، خود نیز به مقام، سفارت، وزارت و امتیاز برسد. این حلقه همان طبقه فرصتطلب و مافیایی است که سیاست را نه خدمت عمومی، بلکه بازار تقسیم غنیمت میداند. برای این گروه، جمهوریت نه ارزش است، نه قانون، نه رای مردم و نه آزادی؛ جمهوریت فقط نامی است برای بازگشت به همان ساختار فاسدی که عامل اصلی بیاعتبارشدن نظام پیشین بود.
جمهوریت افغانستان با فرار غنی در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ دفن نشد؛ آن روز فقط جنازهاش آشکار شد. مرگ آن پیشتر آغاز شده بود: روزی که رای مردم قربانی معامله شد؛ روزی که قدرت در ارگ حبس شد؛ روزی که نهادها به زایدههای حلقه حاکم تبدیل شدند؛ روزی که شایستهگی جای خود را به وفاداری داد؛ روزی که فرماندهان باتجربه کنار زده شدند؛ روزی که فساد، قومگرایی و بیاعتمادی جای پروژه ملی را گرفت؛ و روزی که رییسجمهور بهجای شنیدن صدای مردم، خود را عقل کل کشور دانست.
افغانستان امروز نه به بازگشت اشرف غنی نیاز دارد و نه به دوام طالبان. نه امارت طالبانی راه نجات است و نه بازتولید همان جمهوریت متمرکز، فاسد و ارگمحور. این کشور به نظمی پاسخگو، فراگیر و عادلانه نیاز دارد؛ نظمی که در آن هیچ فرد، قوم، حلقه یا گروهی مالک قدرت نباشد. اگر تجربه غنی هشداری برای آینده باشد، آن هشدار این است که جمهوریت بدون پاسخگویی، عدالت و مشارکت واقعی، از درون تهی میشود و در لحظه بحران فرو میریزد. افغانستان نباید اجازه دهد هیچ جریان سیاسی، چه با نام امارت و چه با نام جمهوریت، بدون حسابدهی دوباره بر سرنوشت مردم مسلط شود. آینده این کشور تنها بر پایه نقد صادقانه گذشته، احترام به رای مردم، عدالت و کرامت شهروندان ساخته میشود؛ نه بر فراموشی، نه بر معامله و نه بر بازگشت چهرههایی که در روزهای تاریک، مردم را تنها گذاشتند.







