تاریخ مردم هزاره، تنها تاریخ رنج نیست؛ تاریخ زخمهایی است که بر بدن یک قوم نشسته و همزمان تاریخ ایستادهگیهایی است که اجازه نداده آن زخمها به نابودی کامل بینجامد. در افغانستان، حذف سیاسی، تبعیض ساختاری و خشونتهای دورهای علیه هزارهها واقعیتی انکارناپذیر بوده است. با وجود این، در این نوشتار مقصود از ستم، عملکرد ساختارهای قدرت و گروههای مسلح است، نه داوری درباره ذات هیچ قوم. آنچه امروز نیازمند بازاندیشی است، نه فقط بازگویی ستم، بلکه فهم پیامدهای روانی و اجتماعی آن و یافتن راهی برای عبور از «هویت قربانی» به «هویت صاحب حق» است.
سرکوبهای گسترده اواخر قرن نوزدهم، کوچهای اجباری، مصادره زمینها و تحقیر مذهبی، تنها عملیات نظامی نبود؛ پروژهای برای تثبیت یک ساختار قدرت انحصاری بود. پیام روشن بود: تو در حاشیهای و سرنوشتت در دست مرکز است. در دهههای بعد، اگرچه شکل خشونت تغییر کرد، اما تبعیض نهادی و محرومیت سیستماتیک ادامه یافت. نتیجه، شکلگیری ضعفی بود که بیشتر از آنکه ذاتی باشد، ساختاری بود. جامعهای که دسترسی برابر به آموزش، امنیت و قدرت ندارد، ناگزیر در حاشیه میماند.
اما ستم فقط زمین را نمیگیرد؛ ذهن را نیز درگیر میکند. وقتی یک جامعه نسلها با ناامنی زندهگی میکند، ترومای جمعی در آن نهادینه میشود. خاطره خطر، به بخشی از هویت بدل میشود. در چنین شرایطی، درماندهگی آموختهشده شکل میگیرد؛ حالتی که در آن مردم به این باور میرسند که تلاششان بینتیجه است. اینجاست که اعتماد به نفس جمعی کاهش مییابد، نه به دلیل ناتوانی واقعی، بلکه به دلیل تکرار تجربههای ناکام.
در این میان، مظلومیت به یک سرمایه نمادین تبدیل شد. روایت رنج، در سطح بینالمللی شنیده شد و توجه جلب کرد. اما اگر مظلومیت به هویت اصلی بدل شود، خطر آن است که جامعه خود را بیش از هر چیز قربانی تعریف کند. قربانی بودن، همدردی میآورد؛ اما الزاماً قدرت نمیآورد. جامعهای که خود را فقط در قالب رنج بازتعریف میکند، کمتر به سازماندهی، اتحاد و قدرتسازی میاندیشد. اینجا حافظه جمعی وارد سیاست میشود؛ جایی که رنج میتواند هم منبع آگاهی باشد و هم هدف سوءاستفاده.
فاجعه افشار، زخمی عمیق در حافظه هزارههاست؛ اما افشار در خلأ اتفاق نیفتاد. پیش از آن و پس از آن، زنجیرهای از کشتارها و سرکوبهای سیستماتیک بر این قوم تحمیل شد: سرکوبهای گسترده در دوره عبدالرحمان خان و قتلعامهای دهه ۱۸۹۰، کشتار مزار شریف (۱۹۹۸)، کشتارهای بامیان و یکاولنگ (۲۰۰۱)، و سپس موج حملات هدفمند و انفجارهای مرگبار در دو دهه اخیر علیه تجمعات مدنی، آموزشی و مذهبی، بهشمول حملات بر مراکز آموزشی و مراسم مذهبی. این یادآوری کوتاه از تاریخ، نشان میدهد که رنج هزارهها یک رویداد نیست، یک روند است.
طبیعی است که در میان این روند طولانی، برخی نقاط به نماد بدل شوند. افشار یکی از همین نقاط است: رویدادی که هم به دلیل مکان پایتخت، هم به دلیل حافظه تصویری و روایتپذیری، و هم به دلیل پیوندش با سیاست روز، ظرفیت نمادسازی بیشتری یافت. اما همین ظرفیت نمادین، اگر به صورت گزینشی و پیدرپی برجسته شود، میتواند وارد میدان جنگ روایتها گردد؛ میدانی که در آن، هدف همیشه حقیقتیابی و عدالت نیست، بلکه گاه تشدید شکافهای قومی و مدیریت خشم اجتماعی است. حلقات افراطی، بهشمول طالبان، و نیز سازوکارهای بهرهبردار از تفرقه، بهویژه در شبکههای اجتماعی، میتوانند از تمرکز یکجانبه بر این زخم استفاده کنند تا مسیر همبستهگی فراقومی را ببندند و هر امکان ایتلاف گسترده علیه انحصار و خشونت را به جنگ خاطرهها تبدیل کنند. اگر افشار به جای آنکه به پروندهای برای عدالت انتقالی و مسوولیتپذیری بدل شود، صرفاً به ابزار رقابت قومی و مصرف سیاسی تبدیل گردد، نتیجه نه عدالت، بلکه تداوم بیاعتمادی و بازتولید همان چرخهای خواهد بود که ستم را امکانپذیر ساخته است.
نقد درونگفتمانی در اینجا اهمیت پیدا میکند. پرسش این نیست که آیا هزارهها مظلوم بودهاند یا نه؛ پاسخ روشن است. پرسش این است که آیا تمرکز بیش از حد بر مظلومیت، جایگزین یک راهبرد قدرتمحور نشده است؟ اگر انرژی اجتماعی صرفاً صرف جلب توجه بیرونی شود و میدان داخلی خالی بماند، ساختارهای ناعادلانه تغییر نخواهند کرد. تغییر واقعی نیازمند سازماندهی، مشارکت فعال در سیاست ملی و تقویت نهادهای مدنی است.
مساله هزارهها، در نهایت، مساله شهروندی برابر در افغانستان است. هیچ قومی به تنهایی قادر به شکستن چرخه انحصار قدرت نیست. گذار از روایت «قوم علیه قوم» به روایت «ساختارهای ناعادلانه علیه شهروندان» میتواند زمینه اتحاد گستردهتری فراهم کند. عدالت زمانی پایدار میشود که به مطالبهای مشترک بدل گردد.
در سالهای گذشته، هر جا که مقاومت، چه مدنی، چه فرهنگی، چه سیاسی و چه مسلحانه، شکل گرفته، اعتماد به نفس جمعی نیز افزایش یافته است. گسترش آموزش، حضور پررنگ در دانشگاهها، ایجاد رسانهها و شبکههای مدنی، همه نمونههایی از بازسازی عاملیت بودهاند. مقاومت فقط به معنای جنگ نیست؛ مقاومت یعنی بازپسگیری حس کنترل بر سرنوشت.
امروز جامعه هزاره در نقطهای ایستاده که میتواند میان دو مسیر انتخاب کند: ادامه تعریف خود بر اساس رنج، یا تبدیل رنج به سرمایهای برای قدرتسازی. افشار باید حافظه عدالت باشد، نه ابزار تفرقه. مظلومیت باید بخشی از تاریخ باشد، نه مرکز هویت آینده. هزارهها، همچون دیگر اقوام افغانستان، زمانی میتوانند حق انسانی و ملی خود را بازپس گیرند که از موضع صرفاً دفاعی عبور کنند و با حفظ حافظه تاریخی، به سوی اتحاد، سازماندهی و مطالبهگری آگاهانه گام بردارند. تاریخ نشان داده است که هیچ ساختار ناعادلانهای ابدی نیست؛ آنچه سرنوشت را تغییر میدهد، لحظهای است که جامعه باور میکند میتواند کنشگر باشد، نه فقط قربانی.
و شاید مهمترین گام در این مسیر، شکستن آن «طلسم شوم استعمار» باشد؛ طلسمی که سالها با سیاست تفرقه، با کاشتن بیاعتمادی و با تغذیه شکافهای قومی دوام یافته است. این طلسم نه با خشم، بلکه با اتحاد درونقومی شکسته میشود؛ با ترمیم اعتماد میان خود هزارهها، با کنار گذاشتن رقابتهای فرساینده، با ترجیح منافع جمعی بر منافع فردی و با ساختن شبکهای از همدلی، آگاهی و مسوولیتپذیری. جامعهای که در درون خود منسجم باشد، در بیرون نیز با احترام دیده میشود.
در عین حال، تاریخ افغانستان نشان داده است که هیچ قومی در انزوا به رهایی نرسیده است. اتحاد اقوام این سرزمین پیشینه دارد؛ هرگاه که عدالت، کرامت انسانی و دفاع از آزادی به مطالبهای مشترک بدل شده، دیوارهای بیاعتمادی فرو ریخته است. آینده نیز از همین مسیر میگذرد: همبستهگی فراقومی بر محور شهروندی برابر، توزیع عادلانه قدرت و احترام متقابل.
هزارهها اگر در درون خود متحد شوند و در کنار دیگر اقوام بر بنیاد عدالت بایستند، نه تنها طلسم تفرقه را میشکنند، بلکه صفحهای تازه در تاریخ این سرزمین میگشایند. آینده از آن مردمانی است که گذشته را میشناسند، اما اسیر آن نمیمانند؛ زخمش را فراموش نمیکنند، اما آن را به نیروی سازندهگی بدل میسازند. این بار، تاریخ نباید درباره ما نوشته شود؛ باید با اراده، آگاهی و اتحاد، به دست خود ما ساخته شود.






