در یادداشت قبلی، دلیل پرداختن به فیضمحمد کاتب را توضیح دادهام و در این یاداشت، ضرورتی به توضیح مجدد نمیرود. اما آنچه جای پرسش دارد، این است که چگونه میتوان بدون تامل و توجه به خاستگاهها و مفروضات یک علم، و حتا تاریخ آن در کشوری مانند افغانستان، نویسندهای را به آن علم پیوند داد که در تمام آثار و نوشتههایش، حتا یکبار از این علم یا مفاهیم آن استفاده نکرده است؟
پرسش اصلی این است که ضرورت بازخوانی یک نویسنده با چنین رویکردی چه کمکی به فهم تاریخی افغانستان میکند؟ جعل تاریخی که ریشههای آن در تاریخ افغانستان مشخص است و بیشتر بهواسطه دستگاه حکومتیِ قوممحور رقم خورده، روشن است. با این وصف، پرسشی که به وجود میآید این است که چرا کسانی که مدعی بیطرفی و نگاه علمی به تاریخ و شخصیتهای تاریخی هستند، از همان سنتی پیروی میکنند که همواره از آن انتقاد کردهاند؟
بر این اساس، فرض من این است که نگاه و خوانش قومی از تاریخ افغانستان، تنها به قوم خاصی محدود نمانده و این آلودهگی در میان تمام گروههای قومی افغانستان قابلپیگیری است. بهعبارت دیگر، قوماندیشی در حال حاضر به اپیدمیِ خوانشهای تاریخی در میان نخبهگان افغانستان تبدیل شده است. یکی از نمونههای آن، جامعهشناس خواندن فیضمحمد کاتب هزاره است. آنچه در ادامه میآید، توضیح همین مساله است.
چه کسی جامعهشناس است؟
شکلگیری علم جامعهشناسی با چهار جامعهشناس کلاسیک و مطرح جهان شناخته میشود: کارل مارکس (۱۸۱۸–۱۸۸۳)، ماکس وبر (۱۸۶۴–۱۹۲۰)، گئورگ زیمل (۱۸۵۸–۱۹۱۸) و امیل دورکیم (۱۸۵۸–۱۹۱۷). پیش از این، نامهایی چون آگوست کنت، الکسی دو توکویل، اسپنسر و دیگران بهعنوان پیشگامان علم جامعهشناسی شناخته میشدند. آنچه این چهار نام بزرگ را در شمار چهرههای کلاسیک این علم قرار داده، تفاوت دیدگاههای آنهاست؛ تفاوتهایی که به شکلگیری و توسعه علم جامعهشناسی انجامید.
امیل دورکیم قواعد روش جامعهشناسی را برای این علم تدوین کرده و ماکس وبر روششناسی آن را بهتفصیل توضیح داده است. یعنی وقتی از علم جامعهشناسی سخن میگویم، باید مرزهای آن را با علوم دیگر، از جمله تاریخ و فلسفه، روشن کنیم؛ کاری که بهدرستی در کتاب «قواعد روش جامعهشناسی» انجام شده است.
جامعهشناسی بهعنوان علم مدرن، اساساً در قرن نوزدهم به این مساله توجه داشت که بحران جامعه مدرن را چگونه فهم کند. نظریههای متاخر جامعهشناسی، به تعبیری، تداوم اندیشههای جامعهشناسان کلاسیک است؛ البته با تفاوتهای بسیار که در هر علمی امری بدیهی است.
بهاستثنای زیمل که بهقول خودش جامعهشناسی بیمیراث است، سنت و نوع نگاه سه جامعهشناس دیگر که در بالا از آنها نام برده شد، تا امروز تداوم یافته است. دورکیم بهواسطه پارسونز بازخوانی شد. در سنت وبری، پیتر برگر یکی از مهمترین چهرههایی است که میتوان از او نام برد. سنت مارکسیستی در علم جامعهشناسی نیز بهواسطه مکتب فرانکفورت و نویسندهگانی چون لویی آلتوسر، آنتونیو گرامشی و دیگران بازخوانی و ادامه یافت.
این مقدمه نسبتاً کلی در مورد علم جامعهشناسی از این جهت لازم دانسته میشود که کمک میکند جایگاه کاتب یا هر نویسنده دیگری از جامعه افغانستان را در این علم درک و مشخص کنیم. براین اساس، نویسندهای را که رویکرد جامعهشناسانه به تاریخ داشته باشد، میتوان با سه شاخص اساسی توضیح داد: نخست، از نظر زمانی، پس از جامعهشناسان کلاسیک قرار میگیرد و باید آثار آنها را خوانده باشد؛ همچنین باید اطلاعاتی درباره علم جامعهشناسی و دیدگاههای او در این زمینه در دسترس باشد. دوم، حوزه و رشته تحصیلی او نیز به مشخصشدن نوع نگاه و رویکردش کمک میکند. سوم، آثار هر نویسنده مهمترین سندی است که براساس آن میتوان قلمرو فکری و روش کار او را مشخص کرد؛ چنانکه کاتب براساس کتابهای فیضی از فیوضات و تذکرالانقلاب، جامعهشناس دانسته میشود.
درنگی بر زندهگی کاتب
با وجود اینکه کتابهای بسیاری از کاتب بهجا مانده، جزئیات کمتری درباره زندهگینامه شخصی او در اختیار است. کاتب در سال ۱۲۷۹ خورشیدی در روستای زردسنگ قرهباغ غزنی به دنیا آمد و در سال ۱۳۰۸ در کابل وفات کرد. بخش مهمی از عمر کاتب در دربار و صرف نوشتن وقایع و حوادثی گذشت که بهشدت تحت تاثیر شاه و دربار بود. ازاینرو، تاریخنگاری کاتب را تنها میتوان در سنت واقعهنگاری درباری درک کرد، نه بهعنوان روشی مشخص در علم تاریخ.
آنچه در زندهگینامهاش آمده، نشان میدهد که پس از گذراندن دوره ابتدایی آموزشهای محلی، به نجف رفته و پس از مدتی رهسپار لاهور شده است. کاتب بعداً در کابل و قندهار به تحصیل ادامه داده است. یکی از استادانی که او از وی به نیکی یاد میکند، محمد سرورخان اسحاقزی است.
سفر تحصیلی کاتب گواه بر این است که او در هیچیک از این مراکز به آموختن علوم انسانی نپرداخته و هر آنچه آموخته، در حوزه علوم دینی و بخشهای دیگر بوده است. ازاینرو، میتوان گفت که کاتب با معرفت مدرن و علم جامعهشناسی آشنا نبوده است. کتابهایی که کاتب نزد استادش، سرورخان اسحاقزی، خوانده است، عبارتند از: تحریر اقلیدیس، خلاصهالحساب و شرح چغمینی. بنابراین، اگر سفر تحصیلی کاتب و این کتابها را برای فهم دانش اجتماعی او در نظر بگیریم، حقیقت ادعای جامعهشناس بودن او روشن میشود.
تاریخنویسی کاتب
در قرن هجدهم، سنت تاریخنویسی به شیوه کلاسیک آن در غرب تقریباً به پایان رسیده بود. در این زمینه، میتوان به آرای کارل بکر در کتاب شهر آسمانی فیلسوفان قرن هجدهم مراجعه کرد. او معتقد است تاریخی را که در سده هجدهم نوشته شد، باید «تاریخ نو» خواند. گری جی. همیلتون در مقاله «تاریخ نو در جامعهشناسی» دقیقاً به این نکته اشاره میکند که این تاریخ را فیلسوفان نوشتهاند، نه مورخان. همیلتون مینویسد: «آنان از توصیف وقایع اکراه داشتند و نیز از کسانی که به آن همچون صرف گاهشماری یا، به تعبیر یکی از دوستانم، بهمثابه یک چیز لعنتی پس از چیزی دیگری مینگریستند، دوری میجستند. تاریخ آنان، یعنی تاریخ نو.»
دو قرن بعد، یعنی در قرن بیستم، فیضمحمد کاتب به واقعهنگاری در افغانستان پرداخت؛ شیوهای که در قرن هجدهم در سنت تاریخنویسی غربی با اکراه به آن نگریسته میشد. از این جهت، باید به کاتب و آثار او در بستر تاریخی افغانستان و حاکمیت دربار نگریست، نه از منظر تاریخنگاری مدرن. در این چهارچوب است که آثار کاتب فهم و درک میشوند، نه در سنت بیهقی و عطاملک جوینی یا ذیل جامعهشناسی تاریخی. این هرگز به معنای نادیده گرفتن کار کاتب یا کماهمیت دانستن جایگاه او در تاریخ افغانستان نیست؛ اما او را نمیتوان به تاریخنگاری مدرن و بهویژه علم جامعهشناسی پیوند داد.
در اینجا، بهتر است نمونههایی از ادعاهای شفق خواتی را ذکر کنیم تا نسبت کاتب با علم جامعهشناسی روشن شود. او در پایان بخش اول یادداشتش آورده است که: «در ادامه و دو سه یادداشتی که در پی خواهد آمد، به سه موضوع مرتبط با کاتب فراسراج خواهیم پرداخت: ۱. کاتب بهمثابه فیلسوف سیاسی، ۲. کاتب بهمثابه جامعهشناس و مورخ و ۳. کاتب بهمثابه فقیه و متکلم.»
ازآنجاییکه در این یادداشت تنها به کاتب هزاره پرداخته شده است، نمونههای آن را مرور خواهیم کرد:
«کاتب در فیضی از فیوضات و تذکرالانقلاب، بهمثابه یک جامعهشناس و تاریخنگار تحلیلی پدیدار میشود. او به طرح اصول و قواعدی میپردازد که راز توقف تاریخ یا حتا سیر قهقرایی جامعه افغانستان را در ذیل عقل سیاسی قبیلهای برای ما تبیین میکند. در این مختصر، تنها به محتوای آن بخش از فیضی از فیوضات اشاره خواهیم داشت که اکنون در منابع دیگر در دسترس است.»
اشاره خواتی در اینجا، به مقالهای از جلالالدین صدیقی تحت عنوان «بازتاب تاریخنگاری تحلیلی در کتاب فیضی از فیوضات کاتب» است که قبلاً نشر شده است. صدیقی در این نوشته، بدون هیچ استدلال منطقی، کاتب و جامعهشناسی را به هم پیوند میدهد؛ مقالهای که برای خواتی بهعنوان منبع قرار گرفته است. بهعبارت دیگر، تمام آنچه در بخش سوم یادداشتهای خواتی میگذرد، براساس همان یک جمله صدیقی است، نه بیشتر.
اما در مورد تذکرالانقلاب، روشنتر این ادعا را مطرح میکند: «کاتب در این اثر، در هیات یک جامعهشناس خبره، نگاه انتقادی خود را از قاعده هرم تا رأس هرم و میانه هرم اجتماعی گسترش میدهد. پس از نقد رأس هرم اجتماعی (سلطنت و کارگزاران سیاسی)، به نقد قاعده هرم اجتماعی (جامعه، خصایص، روحیات و قواعد حاکم بر روابط اجتماعی و رابطه جامعه و حکومت) میپردازد و آنگاه به نقد روحانیت و نیروهای میانی هرم اجتماعی روی میآورد. این کتاب با تحلیل عوامل اغتشاش اجتماعی و آشوب سیاسی در عصر امانالله آغاز میشود و اولین عنوان آن اسباب انقلاب افغانستان است که به همین نابسامانی سیاسی و به تعبیر خود او، بغاوت و غوایت سیاسی اشاره دارد. وی اولین سطر این کتاب را با نقد کارگزاران سیاسی و شخص امانالله و رویکرد او در حکومتداری آغاز میکند.» این توضیحات نشان میهد که نویسنده یا با مبادی علم جامعهشناسی زیاد آشنا نیست یا هم به مسوولیت نویسندهگی کمتوجهی کرده است.
چنانکه علی امیری در مقدمه این کتاب آورده است، تذکرالانقلاب روایتی از یک دوره تاریخ افغانستان است. در آن، هیچ روش و نظریهای بهکار نرفته است؛ یا دستکم، نظریهای از دل آن بیرون نمیآید که ادعای جامعهشناختی بودنش را ثابت کند. بنابراین، نمیتوان آن را بیرون از سنت واقعهنگاری در تاریخ بررسی کرد. اینکه این کتاب یکی از متنهای مهم برای فهم دوره اماناللهخان و رویکارآمدن حبیبالله کلکانی است، تردیدی ندارد؛ اما این موضوع با جامعهشناختی بودن نگاه کاتب و جامعهشناس بودن او فاصله دارد.
کلام آخر
نوربرت الیاس (۱۸۹۷–۱۹۹۰)، جامعهشناس آلمانی ـ بریتانیایی، در کتاب چیستی جامعهشناسی به نکات مهمی درباره وظیفه جامعهشناس اشاره میکند: «موضوع این نیست که ما از جامعهشناس بخواهیم که وی اعتقادات و باورهای خود را در مورد اینکه یک جامعه چگونه میبایست تکامل یابد، به زبان آورد، بلکه بیشتر موضوع بر سر این است که جامعهشناسان میبایست خود را از این تصور که جامعهای که آنها تلاش میکنند تا آن را بررسی کنند، چه در وضعیت کنونی و چه در فرایند آن، ضرورتاً میبایست متناسب با اعتقادات اجتماعی، آرزوها و امیدها و انتظارات اخلاقی آنها باشد، برهانند. و همچنین از تصور اینکه چه چیزی عادلانه و انسانی است، برهانند (الیاس، ۱۳۹۲: ۲۴۲).»
مهمترین رویکرد جامعهشناختی این است که هنگام پرداختن به پدیدههای اجتماعی، مفروضات ذهنی و داوریهای شخصی کنار گذاشته شوند. کاتب در تذکرالانقلاب، بیش از آنکه به تحلیل یا بررسی یک دوره تاریخی بپردازد، به ثبت حوادثی در یادداشتهای روزانهاش توجه کرده است؛ حوادثی که بیش از هر چیز، بازتاب تجربه زیسته شخصی او هستند. در سراسر این کتاب، هیچ ردی از مفاهیم جامعهشناختی پیدا نمیشود که او را به این علم نزدیک کند. افزون بر این، اگر چنین نشانههایی در کار او وجود میداشت، میبایستی به شکلگیری علم جامعهشناسی در افغانستان کمک میکرد؛ علمی که صد سال پس از کاتب، در افغانستان هنوز بسیار فقیر است.
منابع
کاتب، ملا فیضمحمد (۲۰۱۳). تذکرالانقلاب، انتشارات کاوه، کلن آلمان.
الیاس، نوربرت (۱۳۹۲). چیستی جامعه شناسی. ترجمه غلام رضاخدیوی. تهران.
همیلتون، گری جی و دیگران (۱۳۹۵). تاریخنگاری و جامعهشناسی تاریخی. ترجمه هاشم آقاجری، تهران: نشر کویر.
ابرامز، فلیب (۱۳۹۵). جامعهشناسی تاریخی. ترجمه منصوره لولاآور و غلامرضا جمشیدی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
یسنا، محمد یعقوب (۱۳۸۷). «زندهگی و آثار فیضمحمد کاتب». سایت خراسان زمین.
صدیقی، جلال الدین؛ «بازتاب تاریخنگاری تحلیلی در کتاب فیضی از فیوضات».






